انومالیسا؛ بحران عشق در جهانی ماشین زده

فیلم انومالیسا فیلمی است در فرم استاپ موشن به کارگردانی چارلی کافمن و دوک جانسون، که در سال ۲۰۱۶ اکران و منتشر شد. چارلی کافمن این فیلم را بر اساس نمایشنامه ای از خود به همین نام ساخته است. فیلم انومالیسا توانست در هفتاد و دومین جشنواره فیلم ونیز جایزه ویژه هیات دوران را از آن خود کند. همچنین این فیلم در جشنواره اسکار ۲۰۱۶ در لیست  نامزدهای  دریافت جایزه بهترین انیمیشن قرار گرفت و در  نهایت در جشنواره گلدن گلوب همین سال موفق به کسب جایزه بهترین انیمیشن بلند شد.

نقد فیلم انومالیسا Anomalisa

چارلی کافمن بعد از ساخت نخستین فیلم اش سینداکی نیویورک (نیویورک ، جز به  کل )  در سال  ۲۰۰۸ به عنوان یک نویسند داستان های نامتعارف و پیچیده که از قوانین بیانی سبک خود تبعیت می کرد شناخته شد. پیش از آن هم او با فیلمنامه های فیلم های “درخشش ابدی یک ذهن پاک” و ذات آدمی” اعتباری برای خود رقم زده است. این دو فیلم به کارگردانی میشل گوندری توانست در میان منقدان و مخاطبان سینما اعتبار ویژه ای را به دست بیاورد و همچنین جوایزی را کسب کند. همچنین چارلی کافمن در فیلم ” جان مالکویچ بودن” با اسپایک جونز کارگردان آمریکایی همکاری کرد. سالها بعد او فیلمنامه فیلمی را نوشت که خود کارگردانی آن را هم به عهده گرفت و اولین تجربه فیلمسازی خود را  توانست در قالب یک فیلم با ساختاری پیچیده و همچیین قواعد بیانی منحصر به خود، پیاده کند؛ سینداکی نیویورک.

Anomalisa Aradmag

این فیلم اگرچه با استقابل کمی روبرو شد که مطابق با طبع ساختار شکنانه ی آن است اما برگ سبزی بود که در نهایت منجر به ساخت فیلم بعدی چارلی کافمن با همان ویژگی ساختار شکنانه اما این بار در قالبی متفاوت ؛ اونومالیسا. انومالیسا که فیلمی است با قالب “استاپ موشن” برای  مخاطبان چارلی کافمن بازگشتی غیر قابل پیش بینی بود برای این سینماگر. چارلی کافمن به همان سبک و سیاق روایتی خود در اونومالیسا هم مانند سینداکی نیویورک بدون اینکه لحظه به لحظه و فریم به فریم مخاطب را وارد هزار توی پیچیده خود کند از همان پلان ابتدایی فیلم او را درگیر جهانی غیر متعارف می کند. جهانی غیر متعارف و روان پریش که از دریچه نگاه وزاویه دید شخصیت اصلی روایت می شود. در سینداکی نیویورک کیدن شخصیت محوری به بیماری ای به نام کوتارد مبتلا بود. کوتارد بیماری است که در آن در پی آشفتگی زیاد از حد روحی و روانی شخص مبتلا خود را مرده می پندارد و در عموم به آن خود مرده پنداری می گویند.

شکاف میان ذهن و رویا و  واقعیت یکی از ابزارهای اصلی چارلی کافمن است که در دو فیلم خود سینداکی نیویرک و سپس انومالیسا بهره برده است. در انومالیسا هم مانند اثر قبلی خود که روایت از منظر یک بیمار روحی شکل می گرفت، مایکل استون شخصیت اصلی ما  به نظر می رسد مبتلا به بیماری ای به نام  ” فرگولی ”  است.  از آنجا که بر روی درب ورودی  هتلی که مایکل استون وارد آن می شود کخ لوکیشن اصلی قصه فیلم انومالیسا است نوشته شده است : فرگولی .فرگولی بیماری است که افراد مبتلا به آن با توهمی درگیر هستند که می پندارند تمام انسان ها و حتی حیوانات اطراف آنها دارای یک صورت و یک صدا هستند. آنها همه را مانند هم می بینند همانطور که راننده ای که مایک استون را به هتلش می رساند همان صورت را دارد که زنی در پذیرش هتل. در واقع انسان های دیگر برای مبتلایان به این بیماری به نظر می رسد همه نقابی شکل هم را به صورت زده و یا اینکه همگی یک نفر هستند.

Anomalisa Aradmag

در فیلم انومالیسا، بحران میانسالی هم  در این توهم مایکل استون بی تاثیر  نیست. هر چند که چارلی کافمن در نهایت در آثار خود نمی خواهد که این مشکل را فقط مختص شخصیت های خود یا بیمارانی روانی بنداند بلکه هدف او این است که این مشکل را به تمام افراد یک جامعه و نوع بشر تعمیم دهد.انگاره های روانی که چارلی کافمن به آن می پردازد می تواند یکی از انسانی ترین عناصر بشر قلمداد شوند که در بحران ها و مصایب او را و جهان بینی اش را به شکلی نامتعارف همچون مایکل و یا کوتارد در می آورد. حتی مخاطب چارلی کافمن هم از این جهان بینی در امان نیست. همانگونه که در پایان فیلم انومالیسا از خود می پرسیم آیا من نیز کابوس هایی از این دست را از سر نگذرانده ام ؟ آیا برای من نیز همه ی آدم ها یکی نیستند با همان تمایلات، خواست ها و هدف ها؟

تکنیک استاپ موشن برای خلق جهانی غیر متعارف

استاپ موشن در انومالیسا ابزاری است در دست چارلی کافمن تا جهانی را خلق کند که ترسناک و کافکایی است. جهانی مسخ شده که انسان را از ابتدایی ترین عناصر انسانی محروم می کند. او با استفاده از این تکنیک نگاهی می کند به وضعیت بشر و سقوط او تا مرحله ی انتهایی. چارلی کافمن در هیبت یک نویسنده – مولف محتوای آثار خود را بر اساس جهان بینی مختص خود شکل می دهد و مخاطب را میدارد تا از چشم انداز  نگاه او به این بحران که روایت فیلم  او را شکل می دهد، نظری بیندازد. استاپ موشن در انومالیسا جهانی را می سازد نه برای کودکان بلکه برای بزرگسالان. انومالیسا تحت هیچ گونه شرایطی یک اثر کودکانه نیست.در واقع چارلی کافمن تا حد زیادی واقع گرایی را چاشنی اثر خود کرده است که بتوان درک کرد مخاطب این اثر تنها و تنها بزرگسالن هستند. در استاپ موشن چارلی کافمن پرداخت جزییات ماهرانه و دقت در کوچکترین جزیاات گرافیکی امتیاز ویژه ای به فیلم انومالیسا داده است.

قطرات باران روی شیشه تاکسی در سکانس های ماشین همانقدر واقعی و قابل باور است که طرز نگاه و حالا چهره مایکل استون و لیزا. در بقیه موارد از آنجا که همه دارای نقابی یک شکل هستند به حالا چهره آنها تعامدا پرداخته نشده است چراکه آنها عاری از هر ویژگی مختص به فرد انسانی هستند و در دایره کلی تر همشکل شده ها قرار می گیرند.  همچنی چارلی کافمن در استاپ موشن خود با استفاده از تعدد فریم ها و کات زدن های پیاپی جهانی واقع گرایانه را می سازد. در سکانس های طولانی فیلم انومالیسا برداشت های طولانی و حرکت دوربین هم به این واقع گرایی کمک شایانی کرده است. متناقض آنجاست که در عین حال که او مخاطب را به جهانی واقعی سوق می دهد با عناصری دیگر غیر واقعی بودن و توهمی بودن این جهان را گوشزد می کند. شاید که اینجا بر عهده مخاطب است تا بتواند درک کند که تا چه حدی این جهان واقعی و خیالی است.

Anomalisa Aradmag

 شکاف روی صورت ها، از جمله صورت خود مایکل یکی از این دست عناصر غیر واقع گرا در فیلم انومالیسا است. چارلی کافمن قصد دارد از طریق این صورت ها تیوریزه شده به مخاطب گوشزد کند که به همان مقدار که در جهانی واقعی به سر می برد  جهانی عروسکی و ماشینی را تجربه می کند.

انومالیسا، روایتی در یک روز یک شب 

مایکل استون نویسنده ای سرشناس با کتابی پر فروش  درباره تعامل با مشتریان است. (صدا پیشه گی او را دیوید تیولیس که او را از فیلم ” برهنه” مایکل لی به خاطر می آوریم، بر عهده دارد). مایکل استون برای کنفرانس خود در اوهایو اقامتی یک روزه را تجربه می کند در هتلی به نام فرگولی. معرفی مایکل به مخاطب درست در دقایق ابتدایی فیلم رخ می دهد که او سوار بر هواپیا می بینیم . از سکوت های طولانی او در مقابل راننده فرودگاه در مقابل پر حرفی های راننده می فهمیم که مایکل از چیزی در عذاب است. همین سکانس در تاکسی کافی  است تا مخاطب را مجاب کند که با یک داستان عادی با نقاط اوج و گره افکنی ها و در نهایت گره گشایی های معمول روبرو نیست.  راننده تاکسی با آن چهره عجیب با او درباره باغ وحش و مکان های دیدنی اوهایو صحبت می کند و از او می خواهد که حتما به دیدن آنها برود و بی میلی مایکل برای صحبت با او از پر حرفی او کم نمی کند.

چارلی کافمن با تاکید روی لهجه مایکل در مقابل لهجه بقیه افراد حاضر در هتل و در اوهایو تفاوت او را از دیگر انسا های اطرافش پر رنگ می کند. اولین کسی که متوجه لهجه عجیب و غریب مایکل می شود همین راننده تاکسی سمج است. با ورود مایکل به هتل و دیدن بقیه آدم ها متوجه می شویم که شخصیت های دنیای او در یک چرخه مکانیکی و تکثیر و بازتولید گرفتار آمده اند و از این رو همه مشابه و کپی شده از روی هم هستند. با همان صورت و همان صدا. تنها کسی که در این بین چهره او با بقیه تفاوت دارد لیسا است. لیسا همچنین یک ویژگی مسحور کننده دارد! او صدایی زنانه دارد و بر خلاف بقیه زن های فیلم صدایی لطیف و زیبا مانند هر زن دیگری دارد. او برای مایکل آواز می خواند و او را به دنیای جادویی خود می برد.دنیای  که دوام آن زیاد نمی پاید. صدا پیشه گی نقش لیسا را  چارلی کافمن با هوشمندی صدا پیشه  گی نقش لیسا را  به جنیفر جیسون لی داده است. لسا منشی ساده ای است که برای شرکت در سخنرانی نویسنده کتاب تعامل با مشتریان و دیدار او به اوهایو آمده است. او چنان شیفته این نویسنده است که بعد از آنکه متوجه می شود مایکل همان نویسنده محبوب اوست که مسیر زندگی کاری او تغییر داده است لحظه ای از مصاحبت با او دست نمی کشد.

در فیلم انومالیسا لیسا در کنار تمام این ویژگی هایی که او را منحصر می کند یکی ویژگی دیگر دارد. او در صورتش ماه گرفتگی ای دارد که به واسطه موهایش آرن را می پوشاند. ماه گرفتگی ای که برای مایکل زیبا جلوه می کند چرا که او تشنه خصایص طبیعی زندگی و جریا زندگی و آدم های طبیعی زندگی است و نه آدمی ماشینی چون دیگران.

Anomalisa Aradmag

جهان اونومالیسا جهانی است دفن شده درزیر لایه هایی از مفاهیم عمیق. در دیالوگ هایی که در سکانس رستوران هتل میان مایکل و لیسا برقرار می شود می توان این مفاهیم را جستجو کرد. همچین در سکانس اتاق خواب که لیسا شبی را در کنار مایکل می گذراند ورای این لذت یک شبه یک عشق افلاطونی را می توان دید. واپس زده گی در شخصیت های فیلم انومالیسا و دلهره در برقراری ارتباط از همان دست دلهره در فیلم سینداکی نیویورک است.  در دیالوگ هایی که میان مایکل و لیسا رد و بدل می شود می توان رگه هایی آشکار از دیالوگ های میان کوتارد و هیزل ( معشقوقه اش) در فیلم سنداکی نیویورک را دید.   الکن  باقی ماندن گفتمان انسانی در بستری   از تنهایی و رها شده گی دست مایه اصلی کافمن در این دو اثر است. مایکل بر خلاف تمنای خود برای به دست آوردن لیسا توانایی برقرار کردن ارتباط با او ر ندارد.

لیسا سر انجام برای مایکل تبدیل به یکی از آن دست زن هایی می شوند که در سکانس های ابتدایی استاپ موشن و در رستوران هتل دیده ایم. زنی که مایکل بدون هیچ دلیل آشکاری او را ترک گفته و حالا بعد از سالها از او می خواهد دیداری مجدد داشته باشند. در فیلم انومالیسا اضطراب های بشر در قالب استعاره هایی قدرتمند  و کار آمد شکل گرفته است. ترس و اضطراب مایکل در کابوس – رویایی که او را به اتاق مدیر هتل می رساند از این دست است. مایکل وقتی که از اتاق مدریر هتل هراسان به سمت اتاق خود می رود ناگهاب ناگهان نقاب – صورت او به زمین می افتد؛ مایکل با وحشت به آن خیره می شود و دوباره او را روی صورت خود و سرجایش بر می گرداند و به سراغ لیسا می رود تا او رابا خود به خارج از هتل ببرد. ویرانی ترسناک مایکل در جلسه سخنرانی اش از همین دست است. او به حدی آشفته و مضطرب است که کلمات را بریده بریده ادا می کند و در نهایت جلسه را ترک می کند.

او از پس یک تعامل ساده با مخاطبان خود بر نمی آید در حالیکه برای سخنرانی در باب کتاب پر فروشش تعامل با مشتریان به آن جلسه رفته است! برای او از دست دادن لیسا چون دیگران بزرگترین ترسی است که سر انجام دامن گیر او می شود.  فرو پاشی نهایی او زمانی اتفاق می افتد که از این از دست دادن اطمینان پیدا کرده است و حالا لیسا با چهره ای چون دیگران و کپی شده در میان حضار نشسته است و او را می نگرد. در نهایت مایکل برای فرار از این بی شماره صورت های نقاب مانند و شبیه هم به عروسک کوکی ژاپنی ای که همراه با آوازی اروتیک می رقصد و او را از مغازه ای در اوهایو خریده است،  پناه می برد.

Anomalisa Aradmag

بازی کردن با ضمیر خود آگاه و نقش آن در زندگی و اهداف انسان یکی از دغدغه های اصلی چارلی کافمن در ساخت دو فیلم خود است. فروپاشی مایکل در واقع فروپاشی ضمیر ناخود آگاه اوست. او محکوم است که سیزیف باشد و چون او از عذابی دایمی به سر ببرد . عذاب نیافتن تمایلات ساده انسانی و عشق که لاینفک آن است.  عذابی که زندگی پست مدرن برای انسان رقم زده است. پست مدرنیسم انسانی در انومالیسا از همان دست پست مدرنیسم انسانی در سینداکی نیویورک است. “جان مالکویچ بودن” و “درخشش ابدی یک ذهن پاک ” هم از این فرمول مستثنی نیست. کاوش  شخصیت های اصلی فیلم های چارلی کافمن کاوشی است در عرصه هستی برای یافن موجودیت خود. همانگونه که کوتارد و مایکل اینگونه اند. شباهت ین شخصیت سازی به شخصیت های نمایشی آثار بکت و کافکا بسیار زیاد است.  از آنجا که این دو نویسندگان مورد علاقه چارلی کافمن هستند همچون آنها در روایت های خود به سراغ موضوعتی چون درماندگی و تنهایی انسان ها در جهانی فرا مدرن و ابزورد  می رود.

کابوس – رویا های تکرار شونده در سینداکی نیویورک و انومالیسا

.در فیلم انومالیسا یکی از انگاره های تکرار شونده رویا ست. رویا – کابوسی  از نقاط  اصلی اوج و فرود داستان را می سازد. مایکل در نیمه شب در اتاق هتل با کابوسی دست و پنجه نرم می کند که برای مخاطب تا لحظات پایاینی چون واقعیت و بخشی از روند طبیعی روایت فیلم جلوه می کند . او به اتاق مدیر هتل خوانده می شود تا درباره اقامت و شخصیت حقیقی خود گفتگویی داشته باشد. اتاقی عجیب با کارمندانی عجیب تر. مایکل برای دیدین مدیر هتل و برای طی کردن فاصله زیادی که میان آن دو است مجبور است که ماشینی را سوار شود. در نهایت ماشین در گودال بزرگی که در طول این مسیر حفر شده سقوط می کند و از حرف های مدیر هتل در می یابد که او قصد دارد لیسا را از او باز پس بگیرد. کابوسی که با دویدن مایکل به سمت هتل و دست پاچه شدن او وقت افتادن نقاب  صورتش کامل می شود.

در سینداکی نیویرک هم کافمن امضای کافمنی خود را نشان دادن این کابوس- رویاهای تکرار شونده می زند.  رویاهای- کابو س های  کوتارد در این فیلم از این دست است؛  اشاره به مرگ هارولد پینتر نمایش نامه نویس آمریکایی، شیر فاسد شده،  و حمله ی ویروس ها در انیمیشن هایی که مدام از تلوزیون در حال پخش هستند.

در فیلم سینداکی نیویورک اما کوتارد با ترس از مردن و نیست شدن دست و پنجه نرم می کند،  ترسی که حاصل قدرت نمایی ضمیر ناخود آگاه اوست. ضمیر ناخوداگاه در آثار کافمن در زمان فروپاشی کامل ضمیر خود آگاه قدرت عرض اندام پیدا کرده و  در نهایت شخصیت محوری را دچار جنونی آنی می کند. با این همه در این دو اثر کافمن تنها به دنبال نمایاندن جهان کافکایی خود از پس بحرنی است که می توان بحران ارتباط انسانی نامید. بحرانی برای انسان هایی یکدست و ماشین زده که دیگر نمی توانند ساده ترین عناصر و معیارهای انسانی را تجربه  کنند .

در فیلم انومالیسا  اشاره ی  اصلی کافمن برای مخاطب کاوش گر و دقیق در انومالیسا “بحران ارتباط انسانی ” است در مدرنیته. مایکل نویسنده ای موفق درباره تعامل با مشتریان است . او به تمام الگوهای رفتاری و گفتاری در انسان ها آشناست.  با این حال در کوچکترین تعامل انسانی دچار بحران استو از عهده آن بر نمی آید. او حتی با پسر کوچک خود هم هیچ ارتباط درستی از رابطه یک پدر با فرزندش ندارد.

Anomalisa Aradmag

آیا بحران مایکل در ارتباط به این دلیل نیست که او الگوهای رفتاری و تعامل ماشینی حساب کتاب شده را به تعامل های انسانی و دوستانه ی ساده تعمیم می دهد؟بحران ارتباط در انومالیسا با فاصله ای که میان مایکل و آدم های ماشینی شده است بارها تاکید می شود . گودالی که در مسیر او تا مدیر هتل حفر شده است هم تاکیدی است بر این بحران که سرانجامی هم ندارد. در نهایت او که از از این تعامل ناتوان است که انسان های ماشینی دیگری پناه می برد؛ عروسکی کوکی! در مهمانی ای که همسر مایکل برای او ترتیب داده است مایکل را می بینیم که جدای از همه در میان پله ها نشسته و به عروسک کوکی چینی خود خیره شده است.

دیدار همشر و پسر کوچکش هیچ چیز متفاوتی به این جهان سرد و یخ زده اضافه نمی کند. دیدار لیسا و دوباره از دست دادن او فرآیندی است که چارلی کافمن از طریق زن اولی که مایکل با او قبل دیدن لیسا دیدار می کند،  نشان می دهد نه که در طول زندگی  پیش از این هم اتفاق افتاده است.   با این حال شاید که اینبار بحران میانسالی مایکل به عمق این فاجعه در ارتباط مجدد او با زنی دیگر دامن زده است. لیسا مانند زن اولی که مایکل ده سال قبل او را رها کرده است نمی داند که علت این تغییر رفتار یک شبه مایکل چه بود است و آن عشق آتشین چرا تبدیل به سردی مطلق شد.

مایکل همانگونه که برای خود جوابی ندارد برای لیسا هم ندارد. در میز صبحانه در اتاق مایکل در هتل هنگامی که او اوج یک عشق را به خیال خودش داشت تجربه می کرد، همه چیز برای او تغییر شکل داد و تمام رویاهایش(فرار با لیسا) نقش بر آب می شود چون لیسا مانند دیگران صدای زنانه اش تبدیل به صدایی مردانه می شود؛ توضیح دادن این روند برای مایکل همانقدر مرگبار است که از دست دادن لیسا.هیچ چیز در جهان او نمی خواهد که عادی باشد. در پیایان فیلم از طریق نامه ای که لیسا در ماشین برای مایکل می نویسد متوجه می شویم که که نام فیلم ” انومالیسا ” ترکیبی از اسم “لیسا ” و “ناهنجاری ” است.

Anomalisa Aradmag

نامی که مایکل برای لیسا انتخاب می کند و در واقع عادی بودن در میان بیشمار غیر عادی ها ، برای او ناهنجاری جلوه می کند.  ناهنجاری – هنجاری که   در انتهای فیلم و در لحظه ی سخنرانی مایکل که فروپاشی روانی و احساسی او به اوج می رسد، تبدیل به هنجار – ناهنجاری می شود و  مخاطب  را به همراه مایکل درباتلاق احساسی عمیقی از سرگشته گی رها می کند. تنها و جدامانده.

https://aradmobile.com/