سفر به نپتون: درباره فیلم «به سوی ستارگان»

به سوی ستارگان (Ad Astra) درام علمی تخیلیِ جیمز گری، که با حضور براد پیت در نقش اصلی خود امید به فتح گیشه‌های نمایش جهانی داشت، برای اولین بار در آگوست ۲۰۱۹ و در جشنواره ونیز رونمایی شد. فیلم گری در ونیز نامزد دریافت جایزه بهترین فیلم شد و بعدتر در سپتامبر ۲۰۱۹ اکران عمومی خود را در امریکا آغاز کرد. هر چند که «به سوی ستارگان» با استقبالی نسبی منتقدان روبه‌رو شد اما در نهایت فیلم آنچنان هم که انتظار می‌رفت نتوانست در گیشه به موفقیت تجاری بالایی برسد.

گری در مصاحبه‌های اخیر خود از تسامح و سازشی که در روند تولید فیلم با تهیه‌کنندگان آن داشته پرده برداشته و این شاید بیشتر تکلیف ما را با فیلمِ سینماگری تعیین می‌کند که پیشتر در مقام یک فیلمسازِ مستقل سینمای امریکا آثار درخوری چون «دو عاشق» و «محوطه» را روانه پرده‌ی سینماها کرده بود.

در ادامه نگاهی خواهیم داشته به «به سوی ستارگان» که در ابتدا با شروع تاثیرگذار و جذابش یادآور اثر درخشانی چون «جاذبه» آلفونسو کوارن است اما متاسفانه در ادامه، فیلمِ آقای گری تبدیل به چیزی می‌شود که گویی بیشتر تامین‌کننده‌ی نظر تهیه‌کنندگان آن است. تهیه‌کنندگانی که البته خیلی هم در رسیدن به فرمولِ موفقیت در گیشه موفق نبوده‌اند. با آرادمگ همراه باشید.

پدر ، پسر و ستارگان دیگر

«به سوی ستارگان»

«به سوی ستارگان» روایتگر قصه‌ای علمی‌ تخیلی در آینده‌ای نزدیک است که در آن منظومه شمسی مورد تهدید امواجی ناشناس قرار گرفته که خسارات جانی و مالی زیادی را برای ساکنان زمین به بار آورده است. سرگرد روی مک‌براید- با بازی براد پیت- که فرزند یک فضانورد اسطوره‌ای به نام کلیفورد مک‌براید- با بازی تامی لی جونز- است، توسط سازمان فرماندهی فضایی ایالات متحده( موسوم به Spacecom) مطلع می‌شود که گویی این امواج از جانب سفینه‌ای از یک پروژه شکست خورده به نام پروژه لیما ساطع می‌شود. سال‌ها پیش خبر شکست این پروژه و مرگ افراد آن- از جمله پدر روی- پخش شده و از پدر روی به عنوان یک قهرمان نام برده شده اما حالا اسپیس‌کام مدعی‌ست که پدر روی زنده است.

در ادامه خطر لو رفتن قصه فیلم وجود دارد.

اسپیس‌کام به روی ماموریت می‌دهد تا همراه با کلنل پروت – با بازی دونالد شاترلند- که همکار قدیمی پدر روی بوده است به مریخ رفته تا سعی کنند از آنجا با پدر روی ارتباط گرفته و ماهیت احتمالی امواج ناشناس و مخرب را شناسایی کنند. روی همراه با پروت ابتدا به یک سفر نمایشی به ماه می‌روند تا از آنجا عازم مریخ شوند اما در درگیری که میان آنها و راهزنان فضایی در ماه رخ می‌دهد، پروت آسیب دیده و از ادامه‌ی سفر با روی باز می‌ماند اما در عین حال به او هشدار می‌دهد که اسپیس‌کام در واقع به دنبال نابود کردن سفینه بجامانده از لیما و پدر روی است.

روی به مریخ می‌رسد و با همکاری با افراد مستقر اسپیس‌کام در مریخ، پیامی از پیش تعیین شده را از روی کاغذ می‌خواند تا به وسیله نوعی خاص از اشعه لیزر برای پدر او مخابره شود. روی در مرتبه دوم بجای خواندن پیام تعیین‌شده، صحبتی شخصی با پدرش می‌کند و همین عامل بهانه‌ای می‌شود تا اسپیس‌کام که خود را برای نابودسازیِ لیما آماده می‌کند، روی را از ادامه‌ی ماموریت باز دارد.

در ادامه روی باخبر می‌شود که پدرش واقعا زنده است و دیگر افراد حاضر در پروژه لیما قربانی ماجراجویی و خیره‌سری او شده‌اند که حاضر نبوده از پیشروی کورکورانه در ماموریتش عقب‌نشینی کند. در این میان در حالی که اسپیس‌کام شرایط را برای بازگرداندان روی به زمین فراهم می‌کند، او موفق می‌شود به هر شکل ممکن خود را به سفینه عازم نپتون رسانده تا به جستجوی خودش برای یافتن پدر و معمای نیستی او ادامه دهد. روی در نهایت پدر را تنها در سفینه‌ای متروکه پیدا می‌کند اما او حاضر به بازگشت به زمین نیست و روی مجبور است که تنهای تنها به زمین بازگردد.

ایده‌های از دست رفته

اعتبار جیمز گری به عنوان یک فیلمساز مستقل در سینمای امریکا بیشتر به درام‌های شهری‌ای چون «محوطه»، «دو عاشق» و «شب مال ماست» برمی‌گردد که عموما قصه‌های خود را بر بستر شهر نیویورک و مشخصا منطقه‌ی بروکلین بنا می‌کردند. گری اما در سال ۲۰۱۳ و بعد از پنج سال دوری از سینما با «مهاجر» وارد وادی متفاوتی به نسبت فیلم‌های پیشین شد و بعدتر با «شهر گمشده z» این مسیرِ دوری از سینمای مستقل شهری را ادامه داد و حالا با «به سوی ستارگان» کاملا راه خود را از آن نوع فیلمسازی شخصی جدا کرده است.

«به سوی ستارگان» شروعِ جذاب و حتی بگذارید بگوییم نفس‌گیری دارد. آوایی موسیقایی از همان ابتدا اتمسفرِ فیلم را می‌سازد و فیلمساز خیلی سریع سراغ «قهرمانِ امریکایی» فیلمش می‌رود که بعدا می‌فهمیم طبق معمول قرار است دنیا را به یمنِ ید باکفایت خود نجات دهد. ایده‌های خلاقه‌ی گری در جهت فضاسازی و ساختِ قهرمان اصلی فیلمش در ابتدای فیلم کارآمد است و به خوبی اشتیاق تماشای یک درام علمی تخیلی خوب را در بیننده بیدار می‌کند.

گری اخیرا در مصاحبه‌ای فاش کرده است که آوای غریبی که در ابتدای فیلم به صورت تکرارشونده و پیوسته روی تصاویر فیلم پخش می‌شود صدای ضبط‌شده‌ اما تغییرشکل داده‌شده‌ی تامی‌لی جونز – در نقش پدر روی مک‌براید- است که در حال تکرار جمله‌ای خطاب به پسر خود، روی است: «پسرم بارها و بارها دوستت دارم.» گری اظهار می‌کند که قصد داشته با این آوای غریب و ناشناس در ابتدای فیلم، ناخودآگاهِ بیننده را در قبال چیزی که در ادامه خواهد دید، از پیش بیدار کند و باید گفت که ایده‌ی شگفت و درخشان گری در نوع خود کاملا موثر واقع شده است. این صدای غریب که گویی از ناکجایی دور به گوش می‌رسد در عین ناشناختگی و ابهام، آشنایی و صمیمتی تردیدآمیز در دل خود دارد که بعدتر با پی بردن به نوع رابطه روی با پدرش بیشتر به ماهیت آن پی می‌بریم. این صدا را همچنین می‌توان پاسخ پدر به پیامِ پسر در میانه‌های فیلم در نظر گرفت، پاسخی هر چند دور و هرچند دیر.

«به سوی ستارگان» اساسا از همان ابتدا موقعیت دراماتیک اصلی خود را بر پایه یک رابطه خویشاوندی مهم و اساسی بنا می‌کند. رابطه‌ای که بخشی از مهم‌ترین درام‌های تاریخ هنرهای نمایشی بر دوش آن سوار شده‌اند؛ یک رابطه‌ی پدر و پسری ملتهب و مسئله‌دار که در عین محبت و عشق طرفین از هر دو سو با تردیدهایی عمیق همراه است. شاید اساسا برگ برنده‌ی فیلم این باشد- یا می‌توانست باشد- که موتور محرکه روایت فیلم اساسا همین رابطه و عشق سرکوب‌شده و مهجورِ یک پسر به پدرِ غایب از نظر خود است و نه حتی نجات و رهایی جهان از شر یک سری امواج ناشناخته‌ی مخرب. فیلمساز هم که این مضمون در آثار پیشین او سابقه‌دار است مسیر فیلم خود را بر پایه آن سوار می‌کند اما در ادامه فیلم آنقدر به سمت یک روایت هالیوودیِ آشنا میل می‌کند و حفره‌های فیلمنامه آنقدر عمیق و غیرقابل‌چشم‌پوشی‌اند که هم پتانسیل قصه پدر و پسری فیلم از دست می‌رود و هم روایت هالیوودی فیلم آن چیزی نمی‌شود که تماشاگر عام را ذوق‌زده و افسون کند. گویی گری نه کاملا فیلم خود را ساخته است و نه آن چیزی که تهیه‌کنندگان آن آرزو داشته‌اند.

ما در این جهان تنها نیستیم؟

«به سوی ستارگان» با یک کپشنِ سه‌جمله‌ای آغاز می‌شود، یک‌جور پیش‌بینی علمی مبنی بر اینکه در آینده‌ی نزدیک، بشریت در یک وضعیت همراه با بیم و امید، برای پیشرفت و زندگیِ هوشمند چشم به سوی ستارگان دیگر خواهد داشت. فیلم آغاز می‌شود و خیلی زود می‌فهمیم که کلیفورد مک‌براید، پدرِ روی، قهرمانِ این نوع از نگاه به آینده بوده و اساسا او بوده که با جسارت و پشتکاری دیوانه‌وار مرزهای فضایی بشر در منظومه شمسی را درنوردیده و البته در آخرین ماموریش پا را آنقدر فراتر گذاشته که که گویی دیگر امکان بازگشتی برای خود باقی نگذاشته است. حرف اصلی فیلم نیز بر مبنای همین جستجوی بی‌پایان شکل گرفته است و جایی در پایان فیلم، روی آن را به مستقیما به پدر خود می‌گوید. پدر تصویری آشنا و نمونه‌ای از یک مرد علمی و دانشمندِ جنون‌زده و افراط‌کار است که آنچنان در دنیای ماجراجوییِ فضایی خود غرق شده که از پاره‌ی تن خود و آن اکسیری که آنسوی ده‌ها سیاره و کهکشان دیگر هم نمی‌یابدش غافل است. روی اما بر این غفلت و ظلم پدری اشک می‌ریزد و این اندوه، تاوانِ بلوغ اوست. جالب است که خود براد پیت بعد از ایفای نقش در این صحنه‌ی عاطفی در مورد جاری شدن اشک روی گونه‌هایش – که قانون عدم جاذبه را نقض می‌کند- به گری تذکر داده و خواسته که صحنه را اصلاح کنند اما گری از فرط علاقه به بازی احساسی پیت، حاضر به این اصلاح و برداشت مجدد صحنه نشده است.

روی در پایان این سفر سخت و غم‌بار آموخته است همچنان که باید برای رویای بشری تا آنجا که توان دارد بکوشد، باید به عنوان یک مرد بالغ به بستگان و عزیزان خود نیز مهر بورزد. او نباید همچون پدر ازدست‌رفته‌اش باشد که در راه اثبات اینکه ما در جهان تنها نیستیم، خود و خانواده‌اش را تنها گذاشته و جمعی دیگر را نیز قربانی خیال قهقرایی خود کرده است. حال اما «به سوی ستارگان» چه مسیری را برای رسیدن به این محتوای پرطمطراق در پیش می‌گیرد؟

واقع‌بینانه‌ترین فیلم از سفر به فضا؟!

«به سوی ستارگان» براد پیت

مشکل اول در مورد «به سوی ستارگان» این است که خط روایی قصه بسیار قابل‌پیش‌بینی و طبق فرمول‌های بارها تکرار شده پیش می‌رود. نه اینکه انتظار داشته باشیم لزوما باید غافلگیر شویم، نکته اینجاست که از جایی به بعد همه‌ی مسیر فیلم یکجور کِش دادن بیهوده‌ی قصه برای رسیدن پسر به پدر است. و گویی آنقدر این کِش دادن از سرِ رفع تکلیف بوده است که خط و ربط‌های آن هم بطرز غیرقابل‌باوری پیش‌پاافتاده و دم‌دستی است. این رو شدن دست فیلم برای مسیر محتوم رسیدن یک پسر به پدر از سیاره‌ای به سیاره‌ی دیگر، از همان اولین رویایی و درگیریِ ساده‌انگارانه در سطح ماه- علیرغم اجرای درخشان و چشم‌نواز آن- عیان می‌شود. راهزنان موفق می‌شوند همه را از بین ببرند جز روی -که به موقع اسلحه می‌کشد و همه‌ی راهزنان را تار و مار می‌کند- و البته پیرمردی چون پروت. بعدتر نیز به کرات شاهد این همه‌فن‌حریفی و بزن‌بهادر بودن آقای روی خواهیم بود.

اصلا چرا مماشات کنیم؟ اگر مبهوت ساز و کار تولیدیِ عظیمِ فیلمی از کمپانی فاکس قرن بیستم نباشیم، آن صحنه‌ی سوار شدنِ روی در موشک در حال پرواز را مگر جز با چیزی غیر از فیلمهای درجه دو هندی می‌توان مقایسه کرد؟ آن نوع از فرود آمدن کارتونی بر سطح نپتون چطور؟ فیلم بیننده را چه فرض کرده است؟… قضیه لزوم فرستادن پیغام صوتیِ روی از مریخ که اساسا یکی از پایه‎های شکل‌گیری پلات اصلی فیلم است را چگونه هضم کنیم؟ چرا باید باور کنیم وقتی -به ادعای فیلم- پیشرفت تکنولوژی بشری به جایی رسیده که سفرهای توریستی به ماه امری عادی شده و سفر از سیاره‌ای به سیاره دیگر بیش از سه ماه زمان نمی‌برد، در عین حال حتما برای ارسال پیامی صوتی از مریخ به نپتون خودِ شخص را باید از زمین تا مریخ کشید و شخصا در آنجا صدایش را ضبط کرد؟ حتی اگر این هم باور کنیم، چرا همان پیام را هم باید دوباره تکرار کند؟ واقعا سطح تکنولوژی هیولایی بشری به آن میزان نرسیده که پیغام قبلی را دوباره مخابره کند؟ حتما باید دوباره آقای روی پشت میکروفون بنشیند که به ضرورت قصه این بار حرف دلش را بزند؟ این ساده‌انگاری در طراحی پلات «به سوی ستارگان» تعجب‌برانگیز است.

شوربختانه حفره‌های روایی و فیلمنامه‌ایِ «به سوی ستارگان»، آسیبی جدی به فیلم جیمز گری زده است. گری که کم هم برای این فیلم بلندپروازی و جاه‌طلبی نداشته و حتی فیلمش را ترکیبی از «ادیسه» کوبریک و «اینک آخرالزمان» کاپولا به علاوه طعمی از آثار «جوزف کنراد» دانسته و آن را «واقع‌بینانه‌ترین فیلم از سفر به فضا» معرفی کرده، به نظر می‌رسد بیش‌ازحد نقشِ دخالت تهیه‌کنندگان اثرش را در شکل‌گیری محصول نهایی دستِ کم گرفته‌ است. «به سوی ستارگان» یک فیلم حیف‌شده و ازدست‌رفته است. و شاید اگر بخواهیم کمی هم بدجنس باشیم می‌توانیم بگوییم حکم یک «سفر به نپتون» کورکورانه و اولیه را دارد. همانقدر خام و نابلدانه… همچون دانشمندی غرقه در خیالات سوداییِ نامعتبرش.