آزارِ بی‌آزار: درباره‌ی فیلم «قد دراز»

قد دراز (Beanpole) ساخته‌ی کانتمیر بالاکوف، فیلمساز جوان و جویای نام روسی برای اولین بار در جشنواره کن ۲۰۱۹ رونمایی شد و موفق شد جایزه کارگردانی را در بخش نوعی نگاه این جشنواره از آن خود کند. بالاکوف البته پیشتر هم در سال ۲۰۱۷ با اولین فیلم جدی خود در کن درخشیده بود و خود را به عنوان فیلمساز موردپسند جشنواره‌ها مطرح کرده بود. حالا اما «قد دراز» که پیشتر در کن و جوایز آسیاپاسیفیک مورد تحسین قرار گرفته بود، نامزد دریافت جایزه در پنج رشته اصلی از جوایز عقاب طلایی روسیه شده است، و به نحوی موقعیتِ بالاکوفِ جوان را به عنوان یک فیلمساز آتیه‌دار تضمین کرده است. «قد دراز» از  سوی روسیه به عنوان نماینده این کشور به آکادمی اسکار نیز معرفی شده است و اکران فیلم در امریکا از ۲۹ ژانویه ۲۰۲۰ آغاز خواهد شد.

در ادامه سعی خواهیم داشت نگاهی متفاوت به درام جنگی و تاریخیِ تاریک و سیاه بالاکوفِ جوان داشته باشیم که به اندازه کافی در محافل مختلف تحسین شده و قدر دیده است اما شاید بد نباشد در این مجال کوتاه مورد مداقه‌ای خالی از هیجان‌هایِ مرسوم مواجهات اولیه قرار گیرد. با آرادمگ همراه باشید.

اولین خزانِ بعد از جنگ

دختری جوان و بالابلند به نام «اییا» به عنوان پرستار در یک بیمارستان نظامی مشغول به کار است و در عین حال از پسری خردسال  به نام پاشکا که درواقع فرزند خودش نیست مواظب می‌کند. اییا به واسطه‌ی حضور در جنگ دچار آسیبی روانی شده که به شکل حملاتی تشنج‌زا بر او ظاهر شده و برای لحظاتی او را شوکه و بی‌حرکت می‌کند.

در ادامه خطر لو رفتن قصه فیلم وجود دارد.

 اییا هنگام شوخی و بازی با پاشکا دچار حمله عصبی شده و خشکش می‌زند و پاشکا زیر قامت بلند و سنگینِ اییا خفه شده و می‌میرد. کمی بعد ماشا – مادرِ پاشکا- و همرزمِ اییا در جنگ وارد قصه می‌شود و پی می‌بریم او فرزندش پاشکا را به دوست نزدیک خود اییا سپرده تا خود در جنگ بماند و به گفته‌ی خودش انتقامش را از ظلمی که به او رفته باز ستاند.

ماشا بعد از آنکه متوجه می‌شود فرزندش جان باخته است، و در حالی که خود نیز طی یک عمل جراحی نازا شده است از اییا می‌خواهد که به تاوانِ اهمال در نگهداری از فرزند او، خود بچه‌ای به دنیا آورده و به ماشا بدهد. ماشا اییا را مجبور می‌کند تا با پزشک بیمارستانی که اییا در آن کار می‌کند وارد رابطه شده تا از او حامله شده و فرزند حاصل از این رابطه را به او بدهد. در این میان در حالی که رابطه اییا و پزشک منجر به حاملگیِ اییا نمی‌شود، ماشا با پسر جوانی به نام ساشا از یک خانواده مرفه و صاحب‌مقام وارد دوستی می‌شود و خیال ازدواج با او را در سر می‌پروراند تا با استفاده از ثروت او وضعیت خود و اییا را بهبود بخشد. اما نه بچه‌ای در درونِ اییا به وجود می‌آید و نه خانواده ساشا حاضر به ازدواج او با ماشا هستند. پزشک بیمارستان را ترک می‌کند و ماشا در خانه‌ی خانواده ساشا تحقیر می‌شود تا در پایان اییا و ماشا بمانند و خودشان.

ایستاده با زخم‌های سر باز کرده

«قد دراز» خیال دارد مخاطب خودش را «شوکه» کند. این واضح‌ترین نکته در مواجهه با «قد دراز» است. شاید بارزترین استدلال برای چنین استراتژی این باشد که فیلمساز قصد کرده مخاطب را در جایگاه شخصیتِ «اییا» قرار دهد که لابد بخاطر مصیبتی که در جنگ بر او رفته دچار چنان شوک و تنشِ ویران‌کننده‌ای شده که حالا و در قالب حملاتی عصبی، این ضایعه‌ همراه همیشگی او تا پایان زندگی‌اش است.

 بیمارستانی نظامی با انواع و اقسام مجروحان جنگی در لنینگراد، در اولین پاییز بعد از جنگ. یک چشم‌انداز خزان‌زده از ویرانه‌ای باقی‌مانده از یک جنگِ بزرگ. آدمیانی قلع و قمع شده که آنقدر درد و رنج بر آنها تاخته که دیگر حتی سوزنِ درد را حس نمی‌کنند. در بهترین صحنه‌ فیلم به اعتقاد نگارنده – که قطعا به اندازه دیگر صحنه‌های فیلم آنطور واضح و خودنما آزاردهنده نیست- سربازی جوان را می‌بینیم که در صف مجروحان جنگی ایستاده است و برای مقامی که برای بازدید از بیمارستان آمده بطرزی کنایی و گزنده دست می‌زند. در همین حین، بخیه‌های تن سرباز که لباس سپید بیمارستان به تن دارد شروع به باز شدن می‌کنند و لکه‌های خون بر تنش نمایان می‌شوند تا اییا را برای بردن او صدا کنند. اییا در چنین بیمارستان جنون‌زده‌ای خدمت می‌کند و ما شانه‌ به شانه در راهروها و اتاق‌های این بیمارستان همراه اوییم.

به استثنای صحنه‌ی پیش‌گفته اما شوک‌آورترین صحنه‌ی فیلم همان صحنه‌ی معروف بازی اییا با بچه و خفه شدن و مرگ او زیر قامت تنومند اییاست. استراتژی فیلمساز اینجا تمام و کمال جواب می‌دهد و او موفق می‌شود بیننده‌ی بی‌نوای فیلمش را یکجا مرعوب و شوکه کند. چه تصویر تلخ و دهشتناکِ گریزناپذیری! چه سرنوشت محتومی! از این تلخ‌تر ممکن است؟! کودکی در اوج نوشکفته‌گی و طنازی زیر زنی چنان مهربان و دلسوز جان می‌بازد! و زن هم مقصر نیست. قربانی، قربانی می‌گیرد بدون اینکه از خود اراده‌ای داشته باشد. و آیا فیلم بسط همین جمله‌ی کوتاه است؟ قربانی، قربانی می‌گیرد؟ چنان که اییا ناخواسته جانِ پاشکا را گرفت و ماشا اییا را مجبور به هم‌خوابگی با پزشک کرد؟ و ساشا را با خیال رسیدن به ثروت و رفاه بازیچه‌ی خود ساخت؟ آیا همه‌ی این طرح و توطئه‌ی افراطی برای رسیدن به چنین گزاره‌ی تلخی برپا شده است؟ و اگر آری، آیا همان صحنه‌ی مرگ بچه برای چنین گزاره‌ای کفایت نمی‌کرد و بهتر نبود مثلا با یک فیلم کوتاهِ موجز و «شوک‌آورتر» روبه‌رو بودیم؟ طرفداران فیلم ناراحت نشوند اما واقعا در ادامه فیلم چه چیزی به دست می‌آوریم که در همان افتتاحیه‌ی شوک‌آور بدست نیاورده‌ایم؟ دیگر چه چیزی قرار است ما را از این گزارش بی‌سانسور و بی‌ملاحظه از یک وضعیت تلخ تاریخی شوکه و بی‌قرار کند؟

در اندوه پاشکا

قد دراز

«قد دراز» البته یک روایت توصیفی از یک شرایط بغرنج و دوزخی‌ست. حتی پیش از آنکه رفته‌رفته طول پلان‌ها بیشتر شود و صحنه‌های زمان-واقعی فیلم که آشکارا خیال آزارِ مخاطب را در سر دارند از راه برسند، به عنوان یک مخاطب خودآگاه وقتی می‌بینیم ماشا خیلی راحت با مرگ کودکش کنار می‌آید باید شیرفهم شده باشیم که اساسا با یک روایت داستانی پیش‌رونده و دراماتیک مواجه نیستیم. ما در جایگاه یک مخاطب زنده در سال ۲۰۱۹ لابد باید باور کنیم که در اولین پاییز بعد از جنگِ لنینگراد وقتی کودکی می‌میرد، اساسا برای هیچکس – از جمله مادرش- مهم نیست که این طفلِ صحیح و سلامت چرا و چگونه مرده و به چه بر سرش رفته؟!… این توصیفِ فیلمساز از شرایط پساجنگی لنینگراد بعد از جنگ دوم است. ما قرار است در کوچه پس‌کوچه‌های لنینگراد همراه زنانی گرسنه و بی‌سرپناه شویم که یکی از آنها ناگهان قصد می‌کند از سر گرسنگی یا بی‌سرپناهی و یا جنونی آنی با پسرکی جوان جفت‌گیری کند. ادبیاتم آزاردهنده است؟ این فیلمی‌ست که ساخته شده و خیلی‌ها آن را دوست دارند و ستایشش می‌کنند. فیلمساز به این آزار و پرده‌دری معتقد است و اتفاقا تلخ‌ترین صحنه‌های فیلمش را با حوصله تمام و سر صبر و زمان-واقعی برگزار می‌کند. ما حتما «باید» همخوابگی اجباری پزشک و اییا و جفت‌گیری ماشا و ساشا را تمام و کمال ببینیم. لابد برای اینکه بفهمیم در اولین پاییز بعد از جنگ بر لنینگراد چه گذشته است. لااقل فیلمساز جوان ما بر این نظر است. اما سوال اساسی اصلا همین‌جاست. اساسا مخاطبان فیلمی چون «قد دراز» در سال ۲۰۱۹ چه کسانی هستند؟ اگر از خلاقیت فیلمساز در ساخت صحنه‌های مشمئزکننده و چرک بگذریم(!)، این صحنه‌های سیاه و ویران و تاریک برای کدام شهروند هزاره سوم غریبه و تازه است؟ جز معدودی از شهروندان جوامع توسعه‌یافته‌ی غرق در رفاه – اگر بخواهیم بپذیریم که آنان نیز از طریق رسانه‌های بی‌شمار دیداری و شنیداری متوجه اوضاع سیاه جهان نیستند-  کیست که آثار سیاه جنگ و فقر و بی‌عدالتی و عدم امنیت را در اطراف خود ندیده یا طعم آن را نچشیده باشد؟  گزارش تاریکِ «قد دراز» قرار است با آن نماهای طولانی و زمان- واقعی‌اش چه تجربه‌ی عمیقی رقم بزند؟ آیا مجاز نیستیم و حق نداریم که فکر کنیم فیلمسازِ جوان و ‌هیجان‌زده‌ی ما خود ما با دستاویز قرار دادن مرگ کودکی خردسال- و به سادگیِ تمام فراموش کردن آن در طی روایتش- دست به یک جنایت خاموش می‌زند؟ پاشکا را اییا ناخواسته می‌کشد اما کی به طرفه‌العینی پشتِ دهلیزهای تاریخ همچون یک مورخِ کارآموز دفنش می‌کند؟ این رویکرد کلان در روایت یک شرایط پساجنگی دنبال چه می‌گردد؟ «اییا» کیست؟ عشق همجنس‌خواهانه‌ی او در این پازل فلاکت و تباهی از کجا سر بر می‌آورد؟ ماشا کیست؟ توضیح و توجیهی که او -گویی که لاجرم فیلمساز مجبور به این خطابه‌گویی شده باشد- از شرایطش در جنگ برای خانواده ساشا عرضه می‌کند شما را با این موجود تماما خودخواه ذره‌ای همدل می‌کند؟ عدم همدلی ما با ماشا از کجا می‌آید؟ سنگدلی و عدم درک ما یا نابلدی و عدم توانایی فیلمساز؟ برای پاسخ به این سوال آخری فقط فرانک شیرنِ رفیق‌کُشِ «ایرلندی» را بیاد بیاورید. فرانک دست به خبیثانه‌ترین قتل ممکن می‌زند اما بیننده تا پایان همچنان حسی از دلسوزی به او دارد. این حس غریب و تکان‌دهنده از کجا می‌آید؟ ماجرا جز این است که در آنجا اسکورسیزی توانسته نسبتی نامرئی میان ما و فرانک بیافریند که به پنهان‌ترین شکل ممکن درون و اعماق ما را تکان می‌دهد؟ حالا فرانک شیرن یک مزدورِ رفیق‌کش هست که هست. همه ما «ممکن است» مزدور شویم و رفیق‌کشی کنیم، اگر در شرایطِ زیستی فرانک باشیم. مگر غیر از این است؟

در نکوهش آزار؟

قد دراز

«قد دراز» البته از حیث تصویرگریِ مفصل و ایده‌پردازش جاه‌طلب و بلندپرواز است و موفق می‌شود فضای موردنظر فیلمساز را به مخاطب تحمیل کند. بالاکوف که شاگردیِ فیلمساز بزرگ سینمای روسیه، سوکوروف را کرده است و خود نیز قبل از کارگردانی یک فیلمبردار بوده است، ایده‌های چشم‌گیری برای خلق فضای ویران‌شده و جنون‌زده‌ی یک شهر جنگ‌زده در سر داشته است. رنگ قرمز نقشی اساسی در ترکیب‌بندی‌های رنگی و نوری قاب‌های فیلم دارد و در مواردی همچنان که اشاره به امری خون‌بار و خشن دارد، محتوایی عشقی و رمانتیک را نیز احضار می‌کند. در تقابل با رنگ قرمز، رنگ سبزِ لباسِ اییا و لباس نونواری که سرانجام به تنِ ماشا می‌رود کارکردی دیالکتیک پیدا می‌کند که در صحنه‌ی رنگ زدن اتاق – وبعد هم‌آغوشی اییا و ماشا- به اوج نمادین خود می‌رسد.

از دیگر وجوه نمادین فیلم می‌توان به نماد سگ در فیلم اشاره کرد. پاشکا در صحنه‌ای از فیلم از سوی مجروحان جنگی تشویق می‌شود تا در بازی پانتومیم در نقش یک سگ بازی کند و بعدتر وقتی این بازی را می‌آموزد آن را برای اییا تکرار می‌کند. ماشا نیز در برگشت از جنگ، یک سگ عروسکی برای پاشکا آورده و بعدتر برای توضیح خواسته‌اش مبنی بر داشتن فرزند، بر ارضای حس مالکیت و زعامت خود تاکید می‌کند. و البته در پایان مجبور می‌شود به خانه‌ی خانواده ساشا برود و آنجا به دست زنی تحقیر شود که سگی نژاده را در حیاط خانه به قلاده دارد و ابتدا حتی حاضر نیست به این فکر کند که ساشا را همراه ماشا به خانه‌اش راه بدهد. رویکرد طبقاتی فیلمساز به کاراکترهای فیلم نیز از همین نوع نشانه‌ها قابل ردگیری‌ست. اگر اییا و ماشا مشت نمونه‌ی خروار طبقه‌ای فرودست و قربانی‌شده از خلال یک جنگِ خانمان‌براندازند، خانواده ساشا قشری فرادست را نمایندگی می‌کنند که همچنان که در اوج رفاه و آسایش به سر می‌برند، حاضر نیستند از مقام زعامت و سروری خود بر قشر قربانی‌شده دست بردارند و خیال دارند با هدایایی دم‌دستی این رابطه‌ی بیمار را حفظ کنند. از سوی دیگر به نظر می‌رسد شخصیتِ پزشک به عنوان قشری تحصیل‌کرده و متخصص، نمادی از نیرویی تحت‌اختیار و بی‌اراده را به تصویر می‌کشد که  از فرط سستی و ضعف حالا کاملا سترون و بی‌عمل شده و دست‌آخر حتی میدان بازی را ترک می‌کند تا امثال اییا و ماشا را تنها و بی‌پناه گذاشته باشد.

از دیگر وجوه فنی و تکنیکی فیلم می‌توان فراوان مثال آورد و حرف زد  اما سوال اساسی در مورد «قد دراز» همچنان پابرجاست. آزار و رنجی که از پس مواجهه با «قد دراز» بر بیننده‌ی رنجور امروزی وارد می‌آید دنبال چه می‌گردد؟ چه کسی قرار است از این رویارویی متنبه شود؟ خود قربانیان؟ آیا ایده‌ی «سینمای آزار» نباید دنبال محتوا و ایده‎‌هایی تازه‌تر باشد؟ و یا لااقل بکوشد که دیگر با نابلدی به محتوای انسانیِ عمیق خود خیانت نکند؟ آیا موفقیت در جشنواره‌ها با اسانس همجنس‌گرایی و همجنس‌خواهی فرصتی برای این بازاندیشی در مکانیزم آزار فراهم می‌کند؟