نقد فیلم «بمب؛ یک عاشقانه»

 

جنگ همیشه از بین می برد، آدم ها را، خانه ها و عشق ها را، اما «پیمان معادی» عاشقانه ای می آفریند که نگاهی متفاوت به مقوله جنگ دارد.

پیمان معادی که پیش از این، فیلم «برف روی کاج ها» را ساخته و مورد استقبال اهالی سینما قرار گرفته بود، این بار برای ساخت «بمب؛ یک عاشقانه» سراغ سوژه ای متفاوت رفته و از بازی بازیگرانی چون «لیلا حاتمی»، «سیامک انصاری»، «حبیب رضایی» و «سیامک صفری» و قاب جادویی «محمود کلاری» استفاده کرده است؛ البته معادی و محمود کلاری هر دو در این فیلم ایفای نقش نیز می کنند.

بمب یک داستان عاشقانه است، داستانی که در تهران دهه شصت و زیر بمباران های ظالمانه آن روزها اتفاق می افتد. درست زمانی که مردم در صف نفت ایستاده اند، زمانی که پوستر فیلم «خانه دوست کجاست؟» از «عباس کیارستمی» به روی دیوار چسبیده است، زمانی که رزمنده ای خسته ،کنار خیابان ساندویچ گاز می زند و زمانی که اتاقک های زرد رنگ تلفن، کنار خیابان ها به چشم می آیند، دقیقا در همین زمان «سعید»، پسری نوجوان در زیرزمین خانه شان که حکم پناهنگاه را دارد، عاشق «سمانه»، خواهر زاده همسایه شان می شود که چند روزی مهمان آنهاست. در همین زمان «ایرج» و «میترا» در طبقه سوم خانه و زیر بمباران نشسته اند و حتی به پناهنگاه هم نمی روند، چراکه معتقدند دیگر چیزی برای از دست دادن ندارند.

بمب روایت عاشقانه دو زندگی است، اولی عشقی در شرف آغاز است و دیگری عشقی در مسیر پایان. در این میان مدرسه پیوند این دو رابطه با هم است. مدرسه ای پسرانه که ایرج ناظم آن است و سعید دانش آموز اش.

بمب بی شک یکی از بهترین فیلم های اکران شده امسال است. فضایی که بمب می سازد یکی از بهترین فضاسازی فیلم های این روزهاست؛ نشان دادن دهه شصت بدون داشتن نگاه کمدی به ماجرا. البته در این سالها بسیاری از فیلم ها از جمله «نهنگ عنبر» و «هزار پا» دست به نمایش فضای دهه شصت و نوستالژی هایش زده اند؛ اما در راستای کمدی این فضا را بُلدتر نشان داده و روی اِلِمان های طنز غلو کرده اند، اما بمب این کار را نمی کند. بمب فضایی نوستالژی می سازد که فارغ از بزرگ نمایی است.

فیلم با قدم زدن میترا در پیاده رو شروع می شود و دوربین گام به گام با او حرکت می کند. میترا از کنار مغازه های مختلف رد می شود، از کنار باجه زرد رنگ تلفن می گذرد، از کنار سلمانی و میوه ه فروشی گذر می کند و ببینده در همان ابتدا و با این ترکینگ طولانی تصویر، به فضای ساخته شده ی فیلم پی می برد. در این فضاسازی عناصر زیادی سهیم اند، از جمله مدرسه ای که یکی از دغدغه هایش سخنرانی هر روز مدیر، آرزوی مرگ صدام و سیاه کردن دیوار ها با شعار های مرگ بر آمریکا، اسرائیل و صدام است. مدرسه به خوبی، بیننده ای را که دهه شصت را دیده باشد، یاد آن روزها می اندازد. گذاشتن پوست پرتقال روی بخاری، یکی از جزئیانتی است که معادی به آن توجه داشته و همین جزئیات است که مدرسه را، مدرسه ی دهه شصت می کند و باعث ساختن بخشی از فضای نوستالژی فیلم می گردد.

بمباران و پناهگاهی که فقط زیرزمین یک خانه است و اتفاقاتی که در پناهگاه می افتد، هم بخشی از فضاسازی فیلم است. تخته بازی کردن مردان در زیرزمین، ذکر گفتن زن ها و نگاه های پنهانی سعید به سمانه هم فضای دهه ی شصتی است که معادی به خوبی آن را به تصویر کشیده است. بی شک فضاسازی بمب یکی از دلایل بسیار مهم جذب مخاطب است، مخصوصا مخاطبی که آن دوره را دیده و درک کرده باشد. حتی شیشه شیر کاکائو در دست میترا، زمانی که در روی پله مغازه ای نشسته، هم نشان از توجه دقیق معادی به جزئیات دارد، چراکه همین شیشه شیر پر از خاطرات نوستالژی است. معادی فضای فیلمش را به خوبی ترسیم می کند و بی شک از پس ساختن نوستالژی دهه شصت بدون غلو کردن های کمدی وار بر می آید. او همان قدر که فضا را خوب ترسیم می کند، در روایتش هم به درستی عمل کرده است.

میترا و ایرج زوجی هستند که مدتی است با یکدیگر حرف نمی زنند و تا دقایق پایانی فیلم دلیل این سکوت نامشخص می ماند. در سوی سعید، پسر تخس مدرسه است که در زیر زمین خانه عاشق سمانه می شود. این دو قصه، دو سوی عشق را نشان می دهد. اولی رو به پایان است و دومی تازه دارد آغاز می شود. اولی در پایان فیلم به ثمر می رسد و دوباره عشق جوانه می زند، دومی اما به پایان رسیده و نامه سعید هیچ وقت به دست سمانه نمی رسد. این روایت درست و جذاب فیلم، با پایان آن همراه شده و مفهوم مورد نظر معادی را منتقل می کند.

در پایان فیلم و زمانی که ایرج و میترا، بلاخره با یکدگیر صحبت کرده و عشق دوباره جوانه زده است، ایرج به یاد نامه سعید افتاده و قصد دارد آن را به سمانه برساند و حالا که خودش به عشق بازگشته، لذت آن را به دیگران هم ببخشد. ایرج برای برداشتن نامه از پناهگاه خارج می شود و بمباران پیکر زخمی اش را بر می گرداند و به نوعی عشق به ثمر نمی رسد و باز هم این جنگ است که پیروز می شود.

معادی دو قصه موازی اش را از دو سوی عشق شروع می کند و به خوبی آن دو را در راستای هم پیش می برد و در این میان سکوت خانه ایرج و میترا را با غوغا و شلوغی مدرسه پر می کند. معادی از بستر مدرسه برای شخصیت پردازی مردهای عاشقش استفاده کرده است. بیننده با سکوت همیشگی ایرج در خانه اش، به هیچ شناختی از او نمی رسد و در مدرسه است که می فهمیم او دوست دارد با میترا صحبت کند، اما غرور کاذبش اجازه این کار را به او نمی دهد. در مدرسه است که ما اخلاق زمخت ایرج را از شغل ناظم بودنش می گیریم و او را می شناسیم. در سوی دیگر سعید را هم در مدرسه می شناسیم. سعید در زیرزمین فرصتی برای شیطنت ندارد و حضور سمانه او را به نوجوانی عاشق تبدیل کرده است که بسیار محتاط رفتار می کند؛ اما در مدرسه است که می فهمیم این پسر با خود نوار می آورد و می برد، دفتر بچه ها را از توی کیفشان بر می دارد و خط خوبی هم دارد. مدرسه است که سعید را به ما می شناساند و باعث می شود بیننده جذب شخصیت پسر بچه ی تخسی شود که در زیرزمین به عاشقی محتاط تبدیل شده است.

معادی از زنان قصه اش چیز زیادی نمی گوید. شاید اگر تک سکانس خانه ی دختربچه ای که میترا معلمش است، از فیلم حذف می شد کمک بیشتری به شخصیت پردازی میترا می کرد. حداقل این بود که میترا پنهان باقی می ماند. اما در این صحنه میترا از دختر بچه می خواهد با والدینش حرف بزند؛ چرا که حرف زدن مشکلات را حل می کند. این نصیحت برای میترایی که خود در سکوت و قهر زندگی می کند؛ غلو آمیز بوده و در دهانش نمی چرخد و بهتر بود کلا به جای این شخصیت نا مشخص، شخصیتی پنهان از میترا می دیدیم. اگر این صحنه را ندیده بگیرم، معادی حرف زیادی از زن های قصه اش نمی زند. سمانه را نمی شناسیم و حتی نمی دانیم او هم به سعید علاقه داشته یا نه و میترا را هم نسبت به ایرج بسیار کمتر می شناسیم. به نوعی سنگینی بار شخصیت های معادی بر دوش مردان است و آن ها هستند که قصه را می آفرینند، آنها هستند که تصمیم می گیرند قهر کنند یا آشتی، آنها هستند که عاشق می شوند و زن های بمب، در لایه ای پنهان فرو رفته اند و زیاد رخ نمی نمایند.

بمب فیلمی خوب و شریف است و با نگاه جدیدش به جنگ و بمباران قطعا به نوبه خود فیلمی خلاقانه به حساب می آید که به خوبی از چشم محمود کلاری روایت می شود و آهنگ های «النی کاریندرو» نیز سکوت خانه میترا و ایرج را از آزاردهندگی نجات می دهد. نوستالژی بمب و خاطره آفرینی اش، آن قدر تاثیرگذار هست که بشود بیش از یک بار برای دیدنش به سینما رفت.

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران