درباره نمایش «چیزهای سرد»

درباره نمایش چیزهای سرد

«رامین اکبری» سال گذشته نمایش «چیزهای سرد» را در عمارت روبرو به صحنه برده و امسال نیز این نمایش را با تغییراتی و با بازی حمیدرضا بداغی، مژده دایی، آوا شریفی، سیما صادقی، احسان قره­ داغی، سعید نادری، علی نورانی و نغمه معنوی بر صحنه تئاتر شهر آورده است. او در توضیحِ نمایش، آن را برداشتی از کتاب «بیماری» از «هَوی کَرِل» دانسته و سعی کرده بر مبنای نظریه بدن بیولوژیک/ بدن زیسته، مبارزه بدن با بیماری را به چالش بکشد.

موضوعی که اکبری روی آن دست گذاشته، جذاب و در خور تعمل است و کتاب به صورت مفصل به این دو رویکرد پرداخته و بر روی بدنِ زیسته تاکید می ­کند. هوی کرل معتقد است بیماری را باید با رویکرد پدیدارشناسی مورد مطالعه قرار داد؛ چراکه پدیدارشناسی برای تجربه خودِ فرد و محیط کاملا انسانیِ زندگی روزانه اهمیت قائل می ­شود. این رویکرد نگاه تازه ­ای به بیماری عرضه می­ کند و آن را به شکل یک روش زندگی و تجربه دنیا و معاشرت با سایر افراد تلقی می ­کند، نه اختلالی جزئی در کارکردِ خاصی از بدن. کرل با رجوع به سخنان مرلوپونتی که بدن را هم ابژه می دانست و هم سوژه، به زاویه ی تازه ای از بیماری می رسد. این زاویه همان تفاوت میان بدنِ بیولوژیکی و بدنِ زیسته است. بدنِ بیولوژیکی، بدنِ جسمانی یا مادی است؛ بدنی است که ابژه است. بدنِ زیسته در واقع تجربه ی اول شخص است از بدنِ بیولوژیکی؛ بدنی است که شخص با آن زندگی کرده. به طور معمول و در تجربه ی عادی و بی دردسرِ یک بدن سالم، این دو بدن همتراز و هماهنگ هستند، یعنی بین حالت عینی بدنِ بیولوژیکی و تجربه ی ذهنی اش، سازگاری وجود دارد و فقط زمانی که بدن دچار مشکل شود توجه مان را کم کم به خودش جلب می کند. (در این لینک، به معرفی مفصل کتاب بیماری پرداخته شده است.)

موضوعی که اکبری روی آن دست گذاشته، موضوعی سخت و دشوار برای توضیح دادن است، چه برسد به نمایش دادن. موضوعی مهم که اگر درک شود می تواند راهگشای مناسبی برای مواجهه با بیماری باشد. اما اکبری از پس قابل فهم کردن این موضوع برنیامده است. شاید اگر او اشاره ­ای به این نظریه و کتاب نکند، به سختی بتوان موضوع نمایش را به این نظریه مرتبط دانست.

نمایش چیزهای سرد در سه صحنه روایت می ­شود. صحنه ­هایی که نمی ­توان به راحتی ارتباطی بین آنها برقرار کرد. شاید صحنه دوم و سوم را بتوان در امتداد هم گرفت، اما صحنه اول که خلاقانه ­ترین صحنه نمایش است، ارتباط چندانی به دیگر صحنه ­ها ندارد. صحنه نمایش رئال در نظر گرفته شده و به محض ورود با تلویزیونی روشن مواجه می­ شویم و آدم­ هایی که یکی یکی وارد شده و هر کدام به کاری مشغول می ­گردند؛ یکی لباس ­هایش را مرتب می­ کند، دیگری تلویزیون می ­بیند، آن یکی روزنامه می­ خواند، یکی غذا آماده می ­کند و دیگری هم گردگیری می ­کند. آدم ­هایی که با هم حرف نمی ­زنند، به هم نگاه نمی ­کنند، کاری به کار هم ندارند و گویی اصلا یکدیگر را نمی ­بینند. این صحنه با ساختار منحصر به فردش مفاهیم زیاد و جذابی را به ذهن مخاطب می ­آورد و او را برای دیدن ادامه ماجرا مشتاق می ­کند.

در صحنه دوم همان آدم­ ها وارد شده و منولوگ ­هایی پراکنده رو به مخاطب از نوستالژی ­ها و قصه ­های کودکی تا روایتی از بیماری و برداشتی از آن می ­گویند و در مورد زنی که احتمالا مادرشان است و بیمار روی کاناپه افتاده حرف می زنند، زنی که مخاطب او را نمی بیند و فقط می شنود که بیمار است. در صحنه پایانی بر عکس دو صحنه اول، آدم­ ها با هم حرف زده و در مورد چگونگیِ مراسم فوت مادرشان، دیالوگ رد و بدل می ­کنند؛ دیالوگ ­هایی که طنزِ ظریفی را هم به قصه تزریق می ­کند و در نهایت در حالت اسلوموشن، نمایش تمام می ­شود.

ارتباط دادن این سه صحنه مجزا به مفهومی که در پس نظریه بدن بیولوژیک/ بدن زیسته وجود دارد، کار دشواری است. چیزهای سرد، خوب و خلاقانه شروع می­ شود، اما این خلاقیت دوامی نمی ­یابد و از صحنه دوم مسیر روایت و ساختار اجرا عوض می ­شود. در این نمایش نباید دنبال قصه بود، اما پراکندگی صحنه ­ها به قدری است که بیننده پس از پایان نمایش با سوال «که چه؟» رو به رو می ­شود. رامین اکبری اگر در امتداد خلاقیتی که در صحنه اول نمایش به خرج داده، حرکت می ­کرد، می ­توانست نمایشی ماندگار خلق کند. اما او مسیرِ نمایش را از دست می ­دهد، بیننده را هم در این مسیر گم می ­کند و در نهایت چیزی که از این سه صحنه نصیب مخاطب می ­شود سه صحنه جذاب و مجزا به ذات خود است که به سختی می ­شود آنها را در یک کلیت و ساختار منسجم قرار داد.

از نقاط قوت اجرا می توان به بازی خوبِ بازیگران اشاره کرد. آنها در صحنه ی اول با کاملا ندیده گرفتن یکدیگر و در صحنه ی پایانی با دیالوگ های خوبی که با هم برقرار می کنند، می توانند مخاطب را راضی نگه دارند. اما تعداد زیاد بازیگرهای روی صحنه بدون فهمیدن رابطه ی مشخصِ بین آنها، مخاطب را گیج می کند و مشخص نمی شود که این چند نفر با هم چه نسبتی دارند و آیا خواهر و برادر هستند یا نه؛ اگر هستند چرا به یکی از خودشان که زن مرحوم را مادر خود می داند، می تازند و چه داستانی در پس این تازیدن وجود دارد. این نیز از آن دست ابهام هایی است که به وجود می آید اما رفع نمی شود.

نمایش چیزهای سرد

نمایش چیزهای سرد نمایشی نافهموم است و در آن نمی توان ارتباط ها را دریافت، از ارتباط کلیت نمایش با پوستر کار گرفته، تا ارتباط صحنه ها با هم و حتی ارتباط شخصیت های نمایش با یکدیگر و مهم تر از آن ارتباط کلیت نمایش با نظریه بدنِ بیولوژیک/ بدنِ زیسته. رامین اکبری موضوع جذاب و کاربردی را برای نمایشش انتخاب کرده است، موضوعی که شاید با پرداختی بیشتر بشود کمی از گسستگی آن کم کرد و به کلیتی رسید که برای مخاطب قابل درک و فهم باشد.

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران