پرونده نمایش مایکلفسکی

پرونده نمایش مایکلفسکی

پرونده نمایش مایکلفسکی

به جز پهنه هایی پر از دود و آتش

به جز سیل کشتار و بیماری و خون

به جز ناله هایی پر از خشم و نفرت

به جز دوزخی واژگون و دگرگون

به جز تندبادی که آهسته خواند

سرود غم خویش در گوش هامون

به جز انتقامی چنین تلخ و نارس

بگو با من ای دل، چه مانده ست با کس؟!

شعر «طغیان» «نادر نادر پور» تنها کلامی بود که پس از دیدن نمایش «مایکلفسکی» می توانستم زمزمه کنم. نمایشی تاثیرگذار که جنگ و مختصات آن را در فضایی جهان شمول به نقد کشیده است. این نمایش را «حسین ناظمیان پور» پور بر روی صحنه تالار مولوی آورده است. او که پیش از این نمایش های « صفحه هشت»، «کوتوله ها» و «آوینیون» را نیز به صحنه برده، در این نمایش دو روی سکه ی جنگ را به تصویر کشیده است. «مایکلفسکی» را بهانه کرده و با این هنرمند جوان و مستعد به گفتگو نشسته ایم.

مایکلفسکی
پرونده نمایش مایکلفسکی

– کمی بیشتر خودتان را معرفی کرده و در مورد تحصیلات و فعالیت های تئاتری تان برایمان بگویید.

فعالیت تئاتری ام را از سال ۱۳۸۹ شروع کرده و در سال ۹۱ دانشجوی کارشناسی ادبیات نمایشی دانشگاه دامغان شدم. در آن سال فقط دانشگاه های تهران، هنر و دامغان این رشته را می پذیرفتند. پذیرش دانشجو در رشته ادبیات نمایشی در شهری که پتانسیل این رشته را ندارد هم خود مسئله ای قابل بحث است. در حال حاضر نیز در مقطع کارشناسی ارشد کارگردانی در دانشگاه هنر و معماری تحصیل می کنم.

– با توجه به تحصیل شما در رشته ادبیات نمایشی، چه زمانی تصمیم گرفتید سراغ کارگردانی رفته و نویسندگی و کارگردانی را همزمان انجام دهید؟

از سال ۹۲ کارگردانی را با نمایش «صفحه هشت» شروع کردم. این منولوگ اولین تجربه جدی من در امر نوشتن و اجرا بود. در سال ۹۳ نگارش نمایش «کوتوله ها» را آغاز نمودم؛ نمایشی ضد جنگ که سرگذشت یک خانواده چهار نفره را روایت می کرد. این نمایش در هجدهمین جشنواره تئاتر دانشگاهی پذیرفته شد و توانست موفقیت هایی به دست آورد. در جشنواره تئاتر فجر، بخش استان ها نیز اجرا شده و جوایز اول کارگردانی، نمایشنامه نویسی و بازیگری را به دست آورد. کوتوله ها به دبیرخانه جشنواره تئاتر فجر نیز معرفی شد؛ اما راهی به فینال این جشنواره پیدا نکرد. این نمایش در شهر شاهرود چندین بار اجرای عموم داشته و موفق نیز ظاهر شد.

در همین سال طرح نمایشی خیابانی به نام «عروسک ها عاشق می شوند» که یک کار سیاه بازی بود، را نیز به فجر تحویل دادم که پذیرفته شد. اما به دلیل اینکه نام من در جشنواره ی همان سال، به عنوان نویسنده و کارگردان نمایش کوتوله ها ثبت شده بود، مجبور شدیم عروسک ها را به نام دوست دیگری راهی فجر کنیم. البته خودم به عنوان طراح و بازیگر در آن حضور داشتم. در سال ۹۵ نیز، زمانِ این نمایش را از بیست به هفتاد دقیقه ارتقا داده و با بازنویسی مجدد برای بخش صحنه ای آماده اش کردیم.

در همین سال نمایشنامه آوینیون را نیز نوشته و با گروهی جوان تمرینات آن را شروع کردیم. این نمایش هم به عنوان نماینده شهرستان و سپس به عنوان نماینده استان به جشنواره تئاتر فجر معرفی شد. آوینیون یکی از کارهای تجربه گرای من بود که در آن دست به آزمون و خطاهای بسیاری زدم.

مایکلفسکی
پرونده نمایش مایکلفسکی

– نمایش «مایکِلُفسکی» چطور و چگونه شکل گرفت؟

در سال ۹۶ جرقه مایکلفسکی از یک اتود کلاسی زده شد. قرار بود شخصیتی برای یک نمایشنامه خلق کنیم. در راستای خلق این شخصیت، پرسش و پاسخ های زیادی صورت گرفت، ازجمله اینکه نام شخصیت چیست؟ کجا زندگی می کند؟ چند سال دارد؟ شغلش چیست؟ چه آرزوها و حسرت هایی دارد؟ مشکلاتش چیست؟ چه رازهایی در زندگی دارد؟ این پرسش ها با پاسخ هایی همراه بود که به ساختن شخصیت مایکلفسکی منجر شد. در ادامه شخصیتی خلق شد که سه انگشت ندارد. حال سوال های بعدی پرسیده شد که چرا سه انگشت ندارد؟ جواب های مختلفی را می شد در نظر گرفت، مثلا در آسیاب قطع شده یا لای پنکه رفته است. اما وقتی شغل او را که کار در معدن است در نظر گرفتم، این اتفاق می توانست در محل کارش رخ داده باشد. سوال بعدی این بود که اتفاق قطع انگشتان چطور رخ داده؟ آیا سهوا بوده یا عمدی در کار بوده است؟ پاسخ به تمامی این پرسش ها قصه ای را حول شخصیت اصلی شکل داد. کاراکتر های دیگر نیز برای پیشبرد داستان به نمایش اضافه شدند؛ کاراکترهایی مانند همسر، فرزند، دوست، رئیس.

پرونده نمایش مایکلفسکی

– چرا فضای جنگ را به نمایش مایکلفسکی تزریق کردید؟

جنگ هیچ وقت برای من حل و هضم نمی شود. این سوژه فارغ از جفرافیا همیشه برایم جذاب بوده است. اما زمانی که جغرافیا را در آن دخیل کنیم، غیر قابل تحمل می شود؛ زیرا در برخی نقاط جنگ را می پرستند و در برخی نقاط انکار می شود. جنگ با توجه به شرایط، زمانه ی حاکم و جغرافیای مورد نظر، سود و زیان هایی برای افراد دارد. گاهی می شود از آن به عنوان یک بُرد رسانه ای یاد کرد و گاهی سرکوب می شود و آسیب می رساند. برای نگارش متن مایکلفسکی مطالعات زیادی داشته و فیلم ها و مستندهای زیادی را دیدم که بسیاری از آنها به ماجرای آشویتس و میلیون آدمی باز می گشت که سوزانده شده یا هیچ وقت پیدا نشدند. اما از اشاره به این فاجعه ی جنگی در متن خودداری کردم؛ زیرا باز هم شامل حال جغرافیا می شد. در مورد کشور خودمان نیز حرف نزدم چراکه باز هم پای جغرافیا وسط بود. ترجیح دادم متنی بنویسم که مخاطبش صرفا ایرانی نباشد. دوست دارم اگر سالهای بعد این متن ترجمه شد، هر مخاطبی از هر گوشه ی دنیا بتواند آن را درک کند.

حال به سوال شما  بازگردیم. من در این نمایش جنگ را انتخاب کردم، چراکه می شد به واسطه ی آن به عمق این معدن رفت. سوالی که در زمان قصه پردازی مطرح شد، این بود که مایکلفسکی در چه معدنی کار می کند. این معدن می توانست گچ باشد، یا طلا و شاید هم سنگ آهن و سنگ فلز. اگر سنگ فلز باشد، وقتی این سنگ از معدن خارج می شود به چه چیزی تبدیل می گردد؟ به اسلحه یا قلم؟! قطعا در این نمایش فلز به قلم تبدیل  نمی شود، اما شاید به اسلحه و حتی به سردیس یک آدم منفور تبدیل شود. این بود که جنگ به نمایش اضافه شد. حال فردی که در زمان جنگ در معدن سنگ فلز کار می کند چقدر اهمیت می یابد؟ خیلی. زیرا خروجی این معدن، کار و هدف یک مملکت و کشور را در جنگ پیش می برد. آنها برای دفاع از آرمان ها، خاک و مهم تر ار همه دفاع از خودشان نیاز به اسلحه دارند. پس دولت پشت این کارگر معدن می ایستد، حمایتش می کند و از او می خواهد بیشتر و بیشتر کار کند، بیشتر و بیشتر استخراج کند تا دولت بتواند بیشتر و بیشتر اسلحه بسازد. این موضوع در زمان جنگ جهانی نیز رخ داده بود. دولت ژاپن حتی مجسمه های فلزی کشورش را آب می کرد تا اسلحه بسازد. این تصویر از قبل وجود دارد و در این نمایش خلق نشده، بلکه فقط به شکلی دیگر به نمایش گذاشته شده است. برای همین است که نام شخصیت ها از ملیت های مختلف گرفته شده تا مخاطب به جغرافیای خاصی باز نگردد. به عنوان مثال نام اصلی مایکلفسکی که در نمایش نیز به آن اشاره می شود، مایکل تپلفسکی است. او مادرش آمریکایی بوده و پدرش روس تبار. اما از نام خودش متنفر است و از کودکی خواسته تا مایکلفسکی صدایش بزنند. یعنی حتی نام او نیز به جغرافیای خاصی اشاره نمی کند.

پرونده نمایش مایکلفسکی

– شما در مایکلفسکی تصمیم به حذف جغرافیا گرفتید، اما نام های نمایش که به گوش مخاطب نام های غربی می آید و به طور قطع نام های غیر ایرانی است، توجه او را به سوی جغرافیایی خارج از مرزهای کشور هدایت می کند. چرا اسم شخصیت ها را حذف نکردید تا نام ها ما را به جغرافیای آشنایی نبرند؟

به دو دلیل: اولین دلیل این است که وقتی نام های نمایش از ملیت های گوناگون انتخاب شده و مخاطب آنها را بشنود، متوجه می شود که در مورد جغرافیای خاصی حرف زده نمی شود. در این نمایش هشت کاراکتر وجود دارد که نامشان از هشت ملیت گرفته شده است. در ضمن در کنار نام هایی مانند آنا، ایوان و مارگارت نمی شد نامی مانند احمد قرار داد، چرا که از نظر آوایی دچار مشکل می شدند. دلیل دیگر ممیزی هایی بود که می توانست گریبان کار را بگیرد. نمایش از نظر تاریخی، سیاسی، دیالوگ و حتی اکت ها، موردی برای سانسور شدن ندارد، اما وقتی شخصیت های نمایش نام نداشته باشند، ممکن است قضاوت شوند که این افراد ما هستیم. در نمایش گفته می شود که جنگ غنیمت است و در نهایت این نگاه سرکوب می گردد. آیا من در لوکیشنی که زیست می کنم می توانم بگویم جنگ غنیمت است؟ هرگز. این را هم نباید فراموش کرد که ما جنگ را تجربه نکرده ایم. دفاع را بله، اما جنگ چیزی نیست که در آن تجربه داشته باشیم. حال اگر در مورد غنیمت بودن جنگ حرف زده شود، این حرف به چه کسانی بر می گردد؟ و آیا در این جغرافیا من می توانم راجع به این افراد حرف بزنم؟ می توانم در موردشان نمایشنامه بنویسم؟ به قهرمان تبدیل شان کنم و بعد همین قهرمانان را نابود کنم؟ قطعا نمی توانم. پس ساده ترین کار این است که برای نشان دادنِ آنچه می خواهم بگویم، جغرافیا را عوض کنم. پس از دیدن نمایش، برخی از مخاطبان آن را یادآور آلمان نازی می دانستند و عده ای یادآور روسیه ی فاشیست. این مختصات غلط نیست و به خاطر حضور اسم های مختلف از ملیت های متفاوت رخ داده است. این موضوع را هم باید اشاره کنم که بی نام کردن شخصیت های نمایش در دوره ای تبدیل به پُز شده و من سعی می کنم از این شیوه دوی کنم. نمایش باید صفحه اول داشته باشد. صفحه ای که افراد در آن معرفی شوند و نام نداشتن آنها به مثابه کاری بیهوده است.

پرونده نمایش مایکلفسکی

– از پروسه تمرینات بگویید و آیا این نمایش در جشنواره تئاتر دانشگاهی حضور داشت؟

خیر! در جشنواره تئاتر دانشگاهی حضور نداشتیم، به این علت که تمرینات نمایش تازه پس از جشنواره شروع شد. دقیقا از روز بیست و چهار اردیبهشت ۹۸ تمرینات را شروع کردیم تا چهارم تیرماه که اولین بازبینی را در تالار مولوی انجام دادیم. در این بازبینی مایکلفسکی مورد قبول واقع شده و صحبت ها برای اجرای عموم در پاییز امسال انجام شد. اما به شکلی ناگهانی در اوایل مرداد از طرف تالار مولوی با بنده تماس گرفته شد و اعلام کردند که در بیستم مرداد سالن برای اجرا در اختیار گروه قرار می گیرد. این تاریخ در واقع تنها فرصتی است که اگر از دست می رفت، اجرای عموم را از دست می دادیم. پس سریعا تمرینات فشرده مان را شروع کرده و به اولین اجرا در بیستم مرداد رسیدیم.

– در این مدت کوتاه احتمالا با مشکلات بسیاری نیز دست و پنجه نرم کردید!

مسلما! چون تصور گروه اجرا در پاییز امسال بود، دو تن از بازیگرها، اجراهای دیگری داشته و نتوانستد گروه را برای اجرای عموم همراهی کنند. در سوی دیگر یکی از بازیگرها نیز عوض شده و با تعویض سه تن از بازیگرها خود را به اجرا رساندیم. در این مدت فرصت تبلیغات و جذب تهیه کننده را نیز از دست دادیم. من می توانستم در این سه ماه فرصت داشته باشم تا حداقل از نود تهیه کننده جواب رد بشنوم. با نود طراح گرافیک در مورد طراحی های بهتر صحبت کنم و شرایط یک اجرای خوب را فراهم نمایم، اما همه ی این فرصت ها از دست رفت. در این هفده روز از زمانی که برای اجرای عموم تماس گرفته شد تا شب اجرا، ترجیح دادم به جای اینکه به فکر راه های تبلیغ نمایش و جذب تهیه کننده باشم، بر روی کارگردانی و تمرینات تمرکز کنم تا حداقل اجرایی خوب به روی صحنه ببریم. وقتی فرصت های لازم از گروه گرفته شود، طبیعی است که رضایت من از شرایط در بهترین حالتش از هفتاد هشتاد درصد بالاتر نمی رود. در این مدت تمام تلاش ما این بود اجرایی را به صحنه ببریم که وقتی تمام شد از نام نمایش، بازیگران و تمامی عوامل به درستی یاد شود و از آنها اجرایی خوب در خاطر مخاطب بماند.

پرونده نمایش مایکلفسکی
پرونده نمایش مایکلفسکی

– برای آینده ی این نمایش چه برنامه ای دارید؟ آیا قصد دارید که دوباره آن را در سالنی دیگر به صحنه ببرید؟

قبلا بسیار ایده آلیست بودم و برنامه های زیادی در سرم بود. اما در زمان اجرای مایکلفسکی تنها قولی که به گروه دادم این بود که تا آخرین شب اجرای عموم این کار در تالار مولوی با هم خواهیم بود. اینکه بخواهم با این گروه ادامه بدهم یا خیر یا کلا نمایش را بار دیگر روی صحنه ببرم یک تصمیم شخصی است. پیش از این مایکلفسکی در شهر شاهرود با نام «همیشگی» که نامی صادقانه تر برای آن است، اجرا رفته بود. اما چون در این نمایش شخصیتی شکل گرفته که به آن تعلق خاطر داشتم، نام او بر نمایش قرار دادم. پس از اجرا در شاهرود پرونده مایکلفسکی بسته نشد و پس از دو سال پوست انداختن دوباره در تهران به روی صحنه آمد. زمانه و شرایط ایجاد می کند که این نمایش را دوباره اجرا خواهذ شد یا نه و اگر اجرا شود با چه گروه و اتمسفری خواهد بود. مهم ترین شرط اجرای مجدد این نمایش حضور تهیه کننده است.

– چرا تالار مولوی را برای اجرا انتخاب کردید و آیا از اجرا در مولوی راضی هستید؟

نمایش ما در یک باکس از پیش تعیین شده قرار گرفت. اجرا در مرداد ماه و شهریور ماه در تماشاخانه ای که هفتاد درصد مخاطبانش دانشجو هستند، باعث می شود که فروش و گیشه را فراموش کنید. بی شک اگر زمان اجرا مناسب تر بود احتمالا اتفاقات بهتری نیز برای این اجرا می افتاد.

– با توجه به جهان شمول بودن موضوع نمایش آیا برای اجرا در خارج از ایران اقدام کرده اید؟

به این موضوع نیز فکر کرده ام که لازمه اش تهیه فیلمی مناسب از اجرا با زیرنویس و البته نظر داوران جشنواره های خارجی است.

پرونده نمایش مایکلفسکی
پرونده نمایش مایکلفسکی

– و حرف پایانی:

حرف پایانی ام را ابتدا می خواهم خطاب به سیاست مداران و تصمیم گیرنده هایی بگویم که بر کرسی های تئاتری این مملکت نشسته اند. از آن ها می خواهم شرایط مناسبی برای گروه های مستقل که به هیچ نهاد و ارگانی وابسته نبوده و بر روی موضوعات سفارشی کار نمی کنند، ایجاد کنند. احترام یکی از این شرایط است. منظورم از احترام چیزی بیشتر از سلام و احوالپرسی است. منظورم فراهم کردن شرایطی مناسب با برنامه ریزی درست است. منظورم از احترام حذف لبخند های منت گذارانه از سوی مسئولان تئاتری در مذاکره با گروه ها است. من اگر تصمیم گرفته ام برای اجرای مایکلفسکی وام بگیرم و به مدت سه سال قسط بدهم، انتخاب خودم است. برای اجرا بردن این نمایش همه توانم را به کار گرفتم و سعی کردم نمایشی شریف و آبرومند به روی صحنه بیاورم. من وظیفه ام را به عنوان یک هنرمند انجام داده ام و منتی بر مخاطب و گروهم ندارم. مسئولان نیز نباید به خاطر سالن دادن به گروه هایی که سعی در ارائه بهترینِ خود دارند، بر سر آنها منت بگذارند. آنها وظیفه دارند تمام تلاشش را به کار ببرند تا از اجرا رفتن کارهای ضعیف جلوگیری کند، نه کارهایی که شریف کار کرده اند. رویای ما این بود کاری را روی صحنه بیاوریم که وقت کسی تلف نشود. از روز اول نیز این موضوع را رعایت کرده و احترام به شعور مخاطب را یک اصل دانسته ایم.

حرف دیگرم خطاب به مخاطبان است و احترامی که برای آنها قائل هستم. برای من فرقی میان یک مخاطب و هنرمند نیست. اتفاقا حضور مخاطب را بیشتر از هنرمند ترجیح می دهم؛ چراکه مخاطب بی آنکه از او خواسته شود، برای دیدن کار اقدام می کند اما با هنرمند باید تماس گرفت و از او برای دیدن اجرا دعوت کرد. با مراسم تقدیر از هنرمندان در پایان اجرا نیز موافق نیستم. به نظرم تئاتر زمانی موفق است که مخاطب آن را انتخاب کند، نه او مخاطبش را.

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران