امرِ متعالیِ زمینی: درباره‌ی سریال «عشق مدرن»

سریال عشق مدرن (Modern Love) محصول کمپانی آمازون که در تاریخ ۱۸ اکتبر ۲۰۱۹ روی سرویس ویدیویی آمازون پرایم قرار گرفت، یک سریال آنتولوژی در ژانر کمدی رمانتیک است که توسط جان کارنی خلق شده است. موفقیت این سریال در جذب مخاطب و نظر منتقدان باعث شد که آمازون با کارنی برای فصل دوم سریال نیز قرارداد ببندد و بنا بر گفته‌ی جنیفر سالک، رئیس آمازون استودیو، فصل دوم این سریال در سال ۲۰۲۰ و بطور همزمان در بیش از ۲۰۰ کشور دنیا عرضه خواهد شد.

«عشق مدرن» بر اساس ستون هفتگی «عشق مدرن» در روزنامه «نیویورک تایمز» نوشته شده است و هر قسمت آن داستان و شخصیت‌های متفاوت خود را دارد. روابط عاشقانه‌، محوریتِ غالب قسمت‌های این سریال را دارند که گاهی این روابط از تجربه‌هایی نامتعارف و نامانوس اقتباس شده‌اند. کارنی به‌عنوان خالق، نویسنده، کارگردان و تهیه کننده اجرایی در سریال عشق مدرن حضور داشته و علاوه ‌بر او که کارگردانی ۴ قسمت سریال را بر عهده داشته، تام هال کارگردانی ۲ قسمت، شارون هورگان کارگردانی یک قسمت و امی رسوم کارگردانی یک قسمت از دیگر قسمت‌های فصل اول سریال عشق مدرن را بر عهده داشته‌اند. از ستاره‌های قسمت‌های مختلف سریال نیز می‌توان به نام‌هایی چون آن هاتاوی، تینا فی، جان اسلتری، دو پتل، جولیا گارنر، اندی گارسیا، اندرو اسکات، سوفیا بوتلا، جان گلگر جونیور، اولیویا کوک و اد شیرن اشاره کرد. در ادامه سعی خواهیم داشت از زاو‌یه‌ای متفاوت نگاهی تازه به «عشق مدرن» داشته باشیم و درباره‌ی جنبه‌های متمایز آن با دیگر آثار مشابه بطور مختصر صحبت کنیم. با آرادمگ همراه باشید.

  عشق در ستون هفتگی یک روزنامه

شاید همه کمابیش بر سر این نکته موافقت داشته باشند که «عشق»، سوءتفاهم‌برانگیزترین و همینطور دستمالی‌شده‌ترین سوژه در میان آثار ادبی، هنری و نمایشی بوده است. کم نیستند مخاطبانی که اساسا از فیلم‌های اصطلاحا «عشقی» و رمانتیک به واسطه‌ی حال و هوای سانتیمال و یا اغراق‌شده و بعضا جعلی آنها بیزارند. صرف نظر از اینکه اساسا «عشق» در روزگار و زیست واقعی ما نیز از دیدگاه‌های مختلف تبدیل به امری مناقشه‌برانگیز، مورد تردید، موهوم و خیالی شده است، بازنمایی این امرِ مورد سوءتفاهم بر پرده نقره‌ای نیز گاهی حتی بیش از پیش به سوءتفاهمات و ابهامات دامن زده است. چندین و چند نسل متوالی می‌توانند ادعا کنند که اساسا عشق و هنرِ عشق‌ورزی را از «فیلم‌ها» و سینما آموخته‌اند و گویی کیفیات متلون این گمشده‌ی امروزی، ارتباطی تنگانگ با تصاویر رویایی یا سوزناکِ عشاق روی پرده‌ی سینماها و تلویزیون‌های خانگی داشته است. نسبتی که شاید دیگر حالا خیلی به قوت گذشته برقرار نباشد و چیزی دیگر جایش را گرفته باشد.

«کمدی رمانتیک» اما همواره جزء محبوب‌ترین ژانرهای سینمایی بوده است و گویی ترکیب لحنِ کمیکِ یک ماجرای عشقی با رابطه‌ی رمانتیکِ یک زن و یک مرد چیزی بوده که هر مخاطبی را برای تماشا ترغیب کرده است. حالا اما در کورانِ جولان‌دهیِ بلاک‌باسترهای ابرقهرمانی و سریال‌های فانتزی تاریخی بزرگ، مدتی هست که کمدی رمانتیک جایگاه پول‌ساز و پاپیولار خود را از دست داده است. در این میان اما سریال «عشق مدرن» پیشنهادی تازه بر بستر کمدی رمانتیک است. «عشق مدرن» در نهایت سادگی و صمیمیت، به قدر کفایت به صفتِ مدرن عنوانش گریز می‌زند و همچنان که پیشنهادی تازه برای بیننده‌ی سریال‌بین امروزی‌ست، در یک سطح عمیق‌تر او را دعوت به نگاهی تازه در روابط عاطفی میان‌فردی می‌کند. مهم‌ترین دستاورد سریال ساخته‌ی آمازون این است که موفق می‌شود- باز هم بقدر کفایت!- از دلِ یک محتوا و ساختار به ظاهر کلیشه‌ایِ اقتباس‌شده از ستون هفتگی یک روزنامه ، نگاهی نو و آشنایی‌زدا بیرون بکشد و حتی در ساختار اجرایی خود نیز -در بعضی قسمت‌ها- دست به نوآوری و خلاقیتی راضی‌کننده بزند. و جالب است که در این راه ماهیت ستون هفتگی بودن یک روزنامه، به عنوان منبع مورداقتباس اثر، کارکردی اساسی در طراحی فرم و ساختار رواییِ «عشق مدرن» داشته است.

وقتی کوپیدو یک خبرنگار فضول است

رابطه پدرانه و همدلانه‌ی یک دربان ساختمان با دختری که به تنهایی در آن آپارتمان زندگی می‌کند، باز شدن زخم عشق‌های قدیمی از قِبل ملاقات یک خبرنگارِ کنجکاو و سمج با یک برنامه‌نویسِ جوانِ موفق، مصدوم شدنِ مردی در حین برقراری رابطه با زنی و بستری شدن او در بیمارستان و… باعث می‌شوند بسترِ داستانی بیشتر اپیزودهای «عشق مدرن»، تقابل دراماتیکِ عاشقانه‌ی نهفته در آن را به سمت یک مواجهه‌ی غیرمستقیم و باواسطه ببرد. در این مواجهات آدم‌ها در یک وضعیت خودآگاه بر آنچه به آنها رفته آگاهند و حالا احتمالا در حضور یک ناظر بی‌طرف- به طور واضح و دقیق در اپیزود « وقتی کوپیدو یک خبرنگار فضول است»- ماحصلِ تجربه‌ی عاشقانه‌ی خود را به زبان می‌آورند. این خوداظهاریِ عاری از هیجان و اغراق که در نتیجه نه چندان سانتی‌مال است و نه چندان خشک و بی‌روح، گویی تجربه‌ای دستِ اول را از نو احضار می‌کند.

مشخصا در اپیزود «وقتی کوپیدو یک خبرنگار فضول است» یک خبرنگار مصاحبه‌کننده و یک جوان موفق مصاحبه‌شونده، به یمن یک همنشینیِ کاری از تجربه‌ای مشترک – عشق در نگاه اول- می‌گویند و رفته‌رفته چنان آن را ملموس و باورپذیر می‌سازند و بعد آن را از تمام زوایای ممکن می‌کاوند که گویی این درددل دوستانه بیننده و دوستی صمیمی در یک خلوت دونفره باشد. کوپیدو چنانکه می‌دانیم خدای عشق در اساطیر رومی‌ست و احضار او در قامتِ خبرنگار و برنامه‌نویسِ «عشق مدرن» از سویه‌هایی مختلف قابل‌توجه است. همچنانکه جولی(خبرنگار) و جاشوا(جوان برنامه‌نویس) هر دو در اولین نگاه و در تجربه‌ای برق‌آسا و آتشین دچار عشق شده‌اند، کوپیدو نیز ناظر بر این خوی آتشین و حتی شهوانی یک تجربه عاشقانه است. از سوی دیگر دو تیر طلایی و سربیِ اسطوره‌ی کوپیدو که به نحوی ناظر بر دو کارکرد عشق به عنوان محبتی خالص و یا عشق به عنوان لذتی شهوانی و هوس‌آلود است در جان قصه‌ی اپیزود «وقتی کوپیدو یک خبرنگار فضول است» نشسته است. هم جولی و جاشوا بعد از گذشت زمانی عاشقانه و پرشور در رابطه‌‌هاشان ناگهان عشق خود را در مقابل آزمونی سخت و دشوار یافته‌اند که در مورد هر کدام به نحوی، خلوص و حقیقت عاشقانگی رابطه‌شان را زیر سوال برده است. اما حالا و در این هم‌نشینیِ تصادفی، طرح و توطئه‌ی یک تجربه‌ی عاشقانه‌ی آتشین و بعد افول و زوال آن قرار است محتوا و امری «مدرن» را از نو بیافریند.

جولی وقتی از سرگذشتِ جاشوا مطلع می‌شود، از تجربه عشق سربه‌مهر خود می‌گوید تا جاشوا‌ی جوان و رمانتیک را با «خِرد»ِ حاصل از تجربه عاشقانه‌ی خود، دعوت به بازاندیشی و تامل کند. حالا دیگر کوپیدو تنها دو تیرِ ابدی و ازلی ندارد و جولی از «خِرد» و تجربه‌ای می‌گوید که گویی بالاتر از این انگاره‌های رمانتیک ایستاده و دورنمایی کلان‌تر از آن را نظاره می‌کند و تیر سومی در کمان دارد. خدای عشق در قامت یک خبرنگارِ میانه‌سال اسطوره‌زدایی می‌شود و امری مدرن از دل این تقابل غیرمستقیم زاده می‌شود. انگاره‌ای که جولی به آن رسیده شاید حتی با گفتمان‌های مذهبی و معنوی‌ مشابهت داشته باشد اما در واقع حاصل تجربه‌ی واقعی و زمینی زنی‌ست که سالیانی دور دل در گروی مردی داشته که ناگهان رفته است. جولی ماحصل تجربه‌ی عشق را چیزی فراتر از انگاره‌های مرسوم و معمول آن می‌بیند.

در ستایش رجوع به خویش

اما وجود یک واسطه، برای بیان یک تجربه‌ی عشقی در «عشق مدرن» در یک شخص خلاصه نمی‌شود. در پاره‌ای از اپیزودهای «عشق مدرن» به واسطه‌ی یک موقعیت و یک وضعیت دراماتیک است که پرده‌ها می‌افتد و برون‌ریزی عاطفی شخصیت‌ها اتفاق می‌افتد. اگر در اپیزودهای اول، دوم و یا چهارم سریال وجود یک شخصیت سوم مثل دربان ساختمان یا مصاحبه‌کننده/مصاحبه‌شونده و یا مشاور است که سمت‌وسوی دیالکتیکِ یک رابطه‌ی عاشقانه را جهت می‌دهد، در اپیزودهای سوم یا پنجم یک وضعیت دراماتیک است که سمت و سوی دراماتیک قصه را مشخص می‌کند. و گاه این جهت‌دهی به سمت امری کلان‌تر از یک رابطه‌ی محبت‌آمیز و عاشقانه‌ میان‌فردی میل می‌کند. مسئله دورنی و شخصی فردی با خودش، چنانکه امر مدرن بر آن دلالت می‌کند ناظر بر یافتن «فردیت» یک انسان در جهان و مناسبات آن است. لکسی در اپیزود سوم «عشق مدرن» در تقلای رسیدن به ساحل آرامش برای تعادل‌بخشی میان وضعیت سلامتی خود و رابطه آن با جهان اطرافش است که خواه‌ناخواه اهمیتی کلان‌تر از روابط میان‌فردی عاشقانه‌ی او پیدا می‌کند. در اپیزود پنجم نیز راب و یاسمین پیش و بیش از آنکه در گیر و دارِ تجربه‌ی یک رابطه‌ی عاشقانه تازه با سویه‌های متضاد شخصیتی یکدیگر باشند، در حال خودشناسی و بازیابی فردیتِ شخصی خویش‌اند. و بامزه است که این فرصت قیمتی و باارزش به یمن مصدومیتی‌ست که برای راب رخ داده و آن‌ها را دچار توفیقی اجباری برای بازنگری در خویش کرده است.

و دستاورد اساسی «عشق مدرن» در همین بزنگاهِ رجوع به خویشتن برای یافتن فردیت خود رخ می‌نمایاند. و از قِبل این طرح و توطئه‌ی خِردمحور است که «عشق مدرن» موفق می‌شود از تجربه‌ی عشقِ حتی افول‌کرده و با پایان تلخ، محتوا و پیشنهادی سازنده و تعالی‌بخش بیرون بکشد که عامل رشد و ترقیِ فرد است. حالا دیگر عشق نه یه یک محتوای صرفا احساسیِ رویایی یا یک تجربه رمانتیکِ پرشور و بعضا جعلی و اغراق‌شده است و نه یک تراژدیِ سوزناکِ به قهقهرارونده‌ی خودویرانگر. عشقِ «عشق مدرن» امری مترقی و تعالی‌بخش است که اتفاقا آسمانی و چندان معنوی هم نیست و پایش را سفت و محکم بر «زمین» گذاشته است. و این تجربه ممکن است در قالب چند جلسه‌ی مشاوره رخ دهد یا یک گپ چند ساعته و یا یک هم‌نشینی تحمیلی در اتاق یک بیمارستان و یا تقلای زوجی برای به سرپرستی گرفتن یک بچه. که این آخری خود نیز به نحوی دیگر بر امری کلان‌تر از یک رابطه میان‌فردی دلالت می‌کند.

هنرِ «عشق مدرن» در سادگی آن از استفاده از داستان‌های روزنامه‌ای و تبدیل آن به چیزی‌ست که همچنان که مخاطبِ سریال‌بین امروزی را راضی نگه می‌دارد، در عین حال پیشنهادی تازه در هیاهوی قصه‌های دنباله‌دارِ طویلی‌ست که گاهی حتی می‌توان گفت هیاهویی سرسام‌آور برای هیچ‌اند. ایجاز و مختصرگویی «عشق مدرن» در این بلبشو متناسب با فرم و ساختار سهل آن، بقدر کفایت وجهی کنایی و قابل‌تامل ایفا می‌کند. جایی که گوزمین(پیرمردِ دربان ساختمان)، رمز رستگاری را در تصویر محوِ جنینِ درون مگی می‌یابد و آن را پشتِ پیشخوان دربانی‌اش از دیگران مخفی نگه می‌دارد.