ظلماتِ درون: درباره فیلم «فانوس دریایی»

فانوس دریایی (The Lighthouse) ساخته‌ی رابرت اگرز و با بازی ویلم دفو و رابرت پتینسون یکی از متفاوت‌ترین آثار سینمای جهان در سال ۲۰۱۹ بود که توانست تا حد زیادی منتقدان و تماشاگرانِ نوجوی سینما در سطح جهان را تحت تاثیر خود قرار دهد. درام فانتزی و رازآمیز آقای اگرز که برای اولین بار در تاریخ ۱۹ می ۲۰۱۹ (۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۸) و در هفتاد و دومین جشنواره‌ی کن، به نمایش درآمد از همان ابتدا با نظراتِ عمدتا تحسین‌آمیز منتقدان در مورد صناعتِ جاه‌طلبانه‌ی فیلم و فرم متفاوت آن و البته بازی درخشان دو بازیگر اصلی‌اش مواجه شد. اکران گسترده فیلم در امریکا در تاریخ ۱ نوامبر آغاز شد و فروش جهانی فیلم تا به امروز به رقمی بیش از ۱۲ میلیون دلار رسیده است.

«فانوس دریایی» به عنوان دومین فیلم بلند رابرت اگرز، محصول کمپانیِ خوش‌نامِ سالیانِ اخیر، A24 است و از افتخارات و جوایز مهم‌تر فیلم می‌توان به جایزه‌ی فیپرشی آن در جشنواره کن ۲۰۱۹ اشاره کرد که نصیب خالق اصلی فیلم رابرت اگرز شد که جدای از کارگردانی «فانوس دریایی»، در مقام نویسنده نیز همراه با برادرش مکس اگرز سناریوی فیلم را به نگارش درآورده‌اند. و البته که پیش از «فانوس دریایی»، اگرز را با «جادوگر» (The Witch) به یاد می‌آوریم. فیلم ژانری ترسناکی که ۴ سال پیش از ساخته شدن «فانوس دریایی»، نوید ظهور یک فیلمساز تازه‌نفسِ جوان و مسلط به قواعد ژانر را می‌داد. «فانوس دریایی» بیش از هر چیز مهر اثباتی‌ست بر توانایی و مهارتِ اگرز در ساخت فیلم‌هایی تکنیکی و مقید به قواعد ژانر که در عین، حال نوجویی و ابتکار عمل خاصی نیز همراه با قاعده‌مندی خود به ارمغان می‌آورند.

در ادامه و به بهانه انتشار نسخه باکیفیت فیلم در سایت‌ها، نگاهی داریم به یکی از متفاوت‌ترین و بهترین آثار سینمای جهان در سال ۲۰۱۹. با آرادمگ همراه باشید.

ورود به جزیره‌ی متروکه

ماجرای فیلم «فانوس دریایی» ظاهرا به سال‌های دهه‌ی ۱۸۹۰ در ناکجاآبادی پریشان‌حال و ملتهب و در یک جزیره دورافتاده می‌گذرد. افرایم وینسلو (با بازی رابرت پتینسون) حرفه جدید خود را به عنوان دستیار محافظ فانوس دریایی در یک جزیره دورافتاده در نزدیکی ساحل نیوانگلند آغاز می‌کند. افرایم زیردستِ توماس ویک (با بازی ویلیام دفو) است که مردی عجیب و تندخوست که تجربه‌ی زیادی در کار فانوس‌بانی و دریانوردی دارد. توماس بیشتر وقت خود را به تنهایی می‌گذارند و به سبک خود به آداب و رسوم خاصی معتقد است و به ظاهر بی‌دلیل طبعی تندخو دارد. توماس در ابتدا با سخت‌گیری و خشونت با افرایم برخورد می‌کند و تا می‌تواند از او بیگاری می‌کشد. رفته‌رفته اما توماس و افرایم بیشتر باهم آشنا می‌شوند و منحنی رابطه و زیست دونفره آنها در این جزیره متروکه به مسیرهای پر پیچ‌ و خمی ختم می‌شود.

در ادامه خطر لو رفتن قصه فیلم وجود دارد.

فشار زندگی در فضا و جغرافیایی دورافتاده و کمبود امکانات رفاهی و سختی محیط و کار، افرایم و حتی خودِ توماس که فردی بسیار باتجربه‌تر است را به سمت یک فروپاشی روانی و عصبی کامل می‌برد بطوری که تحمل دیگری برای هر یک سخت و محال به نظر می‌رسد. در این میان گویی افرایم دچار ترومایی لاینحل و پیچیده از گذشته است که گویی جز با انتحاری قریب‌الوقوع در یک فانوس دریایی علاج‌پذیر نیست و از آن سو توماس پابه‌پای افرایم شوریده‌حال سر به این جنون دامنه‌دار سپرده است. ماجرا اما جایی جالب می‌شود که افرایم گویی کلید حل معمای روان‌نژندی خود را در گروی رسیدن به مکانی ممنوعه و انحصاری از سوی توماس می‌بیند.

یک تصویر خاکستری

اولین رویارویی بیننده با «فانوس دریایی» با تصویری محو و خاکستری از دورنمایی در مه آغاز می‌شود. افرایم و توماس سوار بر کشتی به جزیره نزدیک می‌شوند و به جهان جزیره‌ی متروکه و مالیخولیایی «فانوس دریایی» پا می‌گذارند. صدای باد و امواج خروشان دریا از همان ابتدا همراه با موتیف صوتی تکرارشونده‌ی فیلم هول مواجهه با اثری آزارنده را از همان ابتدا به جان بیننده می‌اندازد. پیداست که این طراحی صوتی دقیق میل به اثرگذاریِ شیطانی و جاه‌طلبانه‌ای دارد که در ادامه خود به وضوح به اثبات می‌رساندش.

اگرز در «فانوس دریایی» ابتدا به ساکن با مهارت تمام و فراغ بال، محیط مالیخولیای فیلمش را پیش چشم مخاطب به تصویر می‌کشد. گویی او با فضاسازی سهمگین جزیره‌ای شیطانی و جن‌زده مشت اول دعوا را حواله مخاطب پذیرای خود کرده باشد. و در این راه بهره‌ای که اگرز از صناعت جاه‌طلبانه‌ی فیلم در بکارگیریِ امکانات بصری آن می‌برد در نوع خود ستودنی و موثر از آب در‌آمده است. ترکیب‌بندی‌های بدیع و درگیرکننده فیلم در قاب فیلمبرداری ۴ به ۳ آن، انرژیِ غریب و مرموزی به فیلم داده است که همچنان که می‌تواند یادآور تاریخی‌ترین فیلمهای اکسپرسیونیستی تاریخ سینما باشد در عین حال کیفیتی به‌روز در به تصویر کشیدن چهره‌ی بازیگرهای فیلم بخشیده است که در نوع خود کم‌نظیر و بی‌مانند است. دیگر این انتخاب نسبت تصویر محدود به خلق کیفیتی خفقان‌آور و صرفا آزارنده نیست و تاثیر آن را شاید بیش از هر چیز می‌توان در طراحی ترکیب‌‌بندی‌های عمودی فیلم با ابژه‌ی فانوس دریایی دریافت.

از سوی دیگر نباید از وجاهت و تشخصِ سینماتوگرافیکِ فیلم، فارغ از انتخاب کارگردان در نسبت تصویر، غافل شد. استایل بصریِ «فانوس دریایی» با طراحی سیاه و سفید آن و خلق رنگ غالبِ خاکستری در اغلب صحنه‌های فیلم میل به خلق اتمسفری بینابینی و نامطمئن در توصیف احوال متلاطم و پریشان شخصیت‌های فیلم دارد. و ناگفته پیداست که انتخابِ قاب آکادمی (۴ به ۳) در عین حال که فیلمساز و فیلمبردار را دچار محدودیتی ناگزیر می‌کند، دست او را برای خلق بداعت‌های بصری در تصاویرِ آشنا باز می‌گذارد. و این چیزی‌ست که اگرز و مدیر فیلمبرداری فیلم او با فراست تمام، نهایت بهره را از آن برده‌اند.

در سیاه‌چاله‌های ترس‌ها

اگرز اما بعد از آنکه محیط و جغرافیای فیلمش را با دقت و ظرافت تمام طراحی و نقطه‌گذاری می‌کند، موذیانه و نرم به درون کاراکترهای مسئله‌دارِ فیلمش می‌خزد. مخاطب البته با خودآگاهی رودرویی با اثری ژنریک خوب می‌داند که با افرایم در مقام یک مرد پروبلماتیک طرف است که احتمالا حتی از توماس نیز- با همه‌ی آن دیوانگی‌ها و تندخویی‌هایش- مردی پریشان‌احوال‌تر و مجنون‌تر است. او به فراخور ژانر قرار است درونی پرشورتر، رازآمیزتر و البته طوفانی‌تر از یک فانوس دریایی و دریای اطرافش داشته باشد. دریای درون اوست که قرار است موتور محرکِ روایتِ «فانوس دریایی» باشد، چنان که دریای درون «تدی دانیلز» روایتِ « شاتر آیلند» را تا تاریک‌ترین سیاه‌چاله‌های زندان مخوف جزیره شاتر پیش می‌برد و نه وخامتِ ظاهری آن جزیره و دیوانه‌خانه‌ی هراسناک آن.

افرایم در ابتدا جوانی خام‌طبع و بی‌آلایش به نظر می‌رسد اما رفته‌رفته پی می‌بریم آنچه روایت «فانوس دریایی» را به سمت تصویری دهشتناک و چرک از تنهایی آدمی می‌برد، درونِ پرغوغا و مبهمِ افرایم است که حتی نام و نشان او نیز در واقع آنچه نیست که خود می‌گوید. نامی که خود در صحنه‌ای از فیلم با تاکید از توماس خواسته که با آن او را مورد خطاب قرار دهد. افرایم در مقام یک شخصیتِ اگزیستانسیالیستی از سرنوشتی محتوم در گذشته و قتلی نابهنگام گریخته و از دل جنگل‌های انبوه شمال کانادا به جزیره‌ای دورافتاده و متروکه بر صخره‌ای بدنام پناه آورده است. و ترومای جانکاه او که ذره‌ذره در حال جویدن روح و روانِ رنجور اوست بنا نیست که در دل روایت «فانوس دریایی» به سامان برسد و در نهایت به درمانی رهایی‌بخش ختم شود. «فانوس دریایی» به فراخور شخصیتِ اصلی خود اثری اگزیستانسیالیستی‌ست که در پایان اساسا امکانی برای رهایی و پالایش زخم درون افرایم قائل نیست. هیچ نورِ درخشنده و تابانی چون نور یک فانوس دریایی، توانِ روشن ساختنِ ظلماتِ درونِ افرایم را ندارد. چه بسا این نور هلاکتِ پایانی این زیستِ نابسامان را تسریع می‌بخشد.

و سرانجام در آغوش یک پری دریایی

در قطب مقابل کاراکتر افرایم، توماس حضور دارد. توماس برخلافِ افرایم در نسبتی مستقیم با فانوس دریایی و نحوه‌ی زیستِ ناهنجار در آن وجود دارد. او سالیان سال است که فانوس‌بان این فانوس دریایی‌ست و در این جغرافیای متلاطم سرد و گرم چشیده است. او بر احوال امواج و بادهای موافق و مخالف جزیره آگاه است و می‌داند که مرغان دریایی جزیره را نباید کشت، چرا که روح ملوانان درگذشته در کالبد آنان خزیده است! توماس حتی مکان اختصاصی و انحصاری خود در فانوس دریایی را داراست و در بسترِ نورِ فانوس به رضامندی و آرامش می‌رسد. افرایم اما در مقابل همه‌ی اینها ایستاده است. او نابلد و ناشی‌ست و از خیلی چیزها بی‌خبر است. در یکی از خشن‌ترین صحنه‌های فیلم در سالیان اخیر، افرایم مرغی دریایی را با چنان سبعیتِ شیطانی می‌کشد که صحنه را در نوع خود غیرقابل‌تحمل و زجرآور می‌کند. او با نابخردی خود جهت باد را تغییر می‌دهد و در رویارویی با نورِ سرشارِ فانوس به جنون و فروپاشی نهایی خود نزدیک می‌شود.

گویی توماس جزئی انسانی از هیبتِ استوارِ فانوس دریایی حی و حاضر فیلم است و افرایم غریبه‌ای گذرا که هر چند می‌تواند با نابودیِ جزئی انسانی از این غول ایستاده بر صخره به آن ضربه بزند اما خود نیز در پایان مغلوب این هیبت تابان است. رابرت پتینسون- احتمالا در بهترین بازی تمام عمرش- با گریمی سنگین در پوستِ افرایمِ شوریده فرو رفته است و الحق که نگاه خیره و حیرانش جلوه‌ای کوبنده و موثر به افرایم داده است.

از سوی دیگر نباید از نظر دور داشت که ایده‌های سورئالیستیِ اگرز در جهت تحققِ زبانِ هذیانی فیلم کاملا کارساز بوده است و صحنه‌های رودروییِ افرایم با پری دریایی چنان بدیع و جادویی از آب درآمده‌اند که توامان صاحب کیفیاتی رازآمیز، هراس‌آور و حتی خنده‌آورند و بیننده در این میان خود نیز گویی دچار کابوس و رویایی بی‌واسطه شده است و جاه‌طلبی اگرز شاید بیش از هر جنبه‌ی دیگر فیلم نیز در همین نکته مستتر است. او با خیره‌سری تمام مخاطب فیلمش را در مالیخولیای افرایم شریک می‌کند. و شاید هر مخاطبی مایل به این شراکتِ آزارنده نباشد.

پیشتر از نسبتِ متفاوتِ افرایم و توماس با موجودیت فانوس دریایی و ترکیب‌بندی‌های عمودی فیلم با تاکید بر ابژه‌ی فانوس دریایی گفتیم. این ترکیب را در پوستر درخشان فیلم نیز که با بریدن پیکر توماس و افرایم و قرار دادنِ فانوس دریایی در میان این دو نیم‌پیکر همراه است می‌بینیم. فیلمساز با هوشمندی تمام معماری عمودی فیلمش را متناسب با ابژه‌ی فانوس دریایی طراحی می‌کند و هویتی چنان محکم و موثر به فانوس دریایی و محل زندگیِ شخصیت‌های اصلی فیلم می‌دهد که لحظه‌ای جدایی از این چارچوبِ تنگ و تاریک حکم تنفسی تازه در فیلم را پیدا می‌کند که گویی برای بیننده‌ی بی‌نوا ضروری به نظر می‌آمده است. در اینجا باید به شوخیِ ابتدایی فیلمساز در لحظه ورود افرایم به اتاق استراحتش در فانوس دریایی نیز اشاره کنیم. جایی که فیلمساز کادر دوربین را همراه با خوردنِ سرِ افرایم به سقف کوتاه اتاقش اصلاح می‌کند و ما و افرایم را این گونه توامان ترساننده و طنزآمیز وارد هزارتوی فانوس دریایی می‌کند.

منظره‌ی دریای سیاه و مرغان دریایی معلق و دوخته شده در آسمان در تمام این ترکیب‌بندی‌های بدیع از دیدِ عاقبت‌اندیش فیلمساز در جهت ترسیم فضای هذیانی فیلمش حکایت دارد. اگرز موفق می‌شود با دو مرد، یک پری دریایی و یک فانوس دریایی همه کار بکند. و این همه‌ی آن چیزی‌ست که به آن می‌گوییم سینما.