نقد نمایش نشانه ها

 

«مانلی شجاعی فرد»، کارگردان سینمای ایران، این روزها اولین تئاتر خود را با تهیه کنندگی «فیروزه فیاض بخش» بر صحنه ی سالن یک پردیس تئاتر شهرزاد به اجرا برده است. او که هفت سال پیش فیلم متفاوت «میگرن» را ساخته و توانسته بود با این فیلم جایگاه مناسبی در دل مخاطبان پیدا کند این روزها از تئاتر سر در آورده و از بازی «مهدی کوشکی»، «رویا بختیاری»، «توماج دانش بهزادی»، «محمد حسین صفری»، «مهدی بوسلیک»، «عیسی حسینی» و «شراره رنجبر» سود جسته است.

نشانه ها، نمایش متفاوتی است و غیر از این نمی شود از کارگردان میگرن انتظار داشت؛ اما اینکه این تفاوت قابلیت جذب مخاطب تئاتری را دارد جای بحث است.

باید پذیرفت که سینما و تئاتر دو مدیوم مختلف هستند و کارگردانی در هر یک از این زمینه ها، توانایی های خاص خود را می طلبد. تئاتر شاید پیچیدگی های حرفه ای تصویر را نداشته باشد اما مهم تر عنصرش آن را نسبت به سینما در درجه ای والاتر قرار می دهد؛ عنصری به نام زنده بودن. زنده بودن و نمایش دادن در حضور تماشاگری که با فاصله ی کمی از بازیگر نشسته و می تواند به راحتی با واکنش های لحظه ای، تمرکز بازیگر را برهم بزند، می تواند با خنده و یا تشویقی که می کند روحیه بازیگر را بالا ببرد و یا با اوف کشیدن هایش بازیگر را متوجه خستگی اش کند. این تفاوت مهم است که تئاتر را سخت تر می کند. تفاوتی که شاید باعث ترساندن بسیاری از هنرمندان شده و آنها را از تئاتر کار کردن دور می کند. واقعیت این است که تئاتر، آدم های خودش را می خواهد، کسانی که بتوانند تماشاگر را راضی کرده و او را از سالن خشنود بیرون بفرستند. اما آیا این قابلیت در سینماگران ما وجود دارد که حیطه ی کاری خود را عوض کرده و پا در صحنه ی ناشناخته و زنده ی تئاتر می گذراند؟! صحنه ای که صدای نفس هایش هر دم به گوش می رسد و نبضش چنان محکم می زند که می تواند تمام تصاویر ساخته شده ی سینمایی را زیر سوال ببرد.

حال با این مقدمه سراغ نشانه ها می رویم. سراغ اولین تجربه ی تئاتر یک کارگردان سینما که گویا پیش از این هیچ تجربه ای حتی در زمینه دستیاری کار تئاتر نداشته است.

متن نمایش نشانه ها را خود شجاعی فرد نوشته است. او در بروشور نمایش در مورد متن این طور گفته است: «هفت سالی از ساخت فیلم سینمایی «میگرن» گذشته و من سعی کردم به اندازه همان هفت سال؛ مشکلاتی که گریبان خودم و فیلمم را گرفت به دست فراموشی بسپارم. اما این موضوع به آن معنی نبود که شاخک های حسی ام را نسبت به مسائل اجتماعی پیرامونم از دست بدهم و یا توجه ام به دردهای اجتماع اطرافم کمرنگ شود. برعکس بیشتر از هر زمان دیگری نوشتم: فیلمنامه، داستان، نمایشنامه؛ شعر و …

نمایشنامه «نشانه ها» محصول همین دوره است. نمایشنامه ای با بستر اجتماعی که قصه آن صرفا وابسته به مکان و زمان خاصی نیست و می تواند به هر گوشه ای از جهان تعمیم داده شود، از جمله ایران خودمان. به نظرم نمایش «نشانه ها» قصه ای ساده و بدون پیچیدگی اما جهان شمول دارد و همین موضوع مرا وسوسه کرد تا آن را در قالب یک نمایشنامه بنویسم و از همراهی مازیار فکری ارشاد که در بازنویسی متن کمکم کرد سپاسگزارم.»

signs (1)-min

نمایشنامه نشانه ها پر از ضعف است که مهم ترین آن را باید مشخص نبودن فضای ذهنی شجاعی فرد دانست. نمایش با تولد شروع می شود، با مرگ خاتمه می یابد و دوره ای سی و چهل ساله را جسته و گریخته بررسی می کند. پدری که گویا همسرش در حین تولد فرزندشان از دنیا رفته، برای گرفتن کودک به بخش نوزادان می رود. نوزادی به او داده شده که پایان نمایش در بغلش باقی می ماند. از سوی دیگر همین نوزاد در شکل یک شخصیت جدا پدر را در تمام مراحل همراهی می کند؛ به مدرسه می رود، عاشق می شود، سر کار می رود و در نهایت می میرد. این روال خوب زندگی که به دوره های مناسب و نقطه عطف های خوبی هم تقسیم شده است، چفت و بست داستانی ندارد. نمایش چه می خواهد بگوید؟ رابطه ی پدر و پسری مورد نظر نمایش در نیامده و تماشاگر دلیل مدام فریاد زدن های پدر بر سر پسرش را نمی فهمد. شاید مهم ترین دلیل این نفهمیدن را باید در شخصیت پردازی های ناقص نمایش دید. هیچ کدام از شخصیت های نمایش کامل نیستند و نمی گذارند مخاطب با آنها ارتباط برقرار کنند، از پدر که مهم ترین عنصر نمایش است گرفته تا شخصیت مردی که خودش بیان می کند نمی داند چه کاره است و اینجا چه می کند.

این دقیقا دیالوگی است که خود شخصیت روی صحنه می گوید و بیان می کند که نمی داند نقشش چیست و این صدای تمام شخصیت های نمایش مانلی شجاعی فرد است. آنها نمی دانند کیستند و اینجا روی این صحنه چه می کنند. نمی دانند هدف از خلق شدنشان توسط نویسنده چه بوده و نویسنده قصد داشته آنها را به کدام سمت و سو ببرد که این چنین سرگردان روی صحنه رهایشان کرده است.

در مورد شیوه ی اجرایی، شجاعی فرد در بروشور چنین نوشته است: «شیوه ای که در همان ابتدای نگارش برای اجرای چنین نمایشی در نظر گرفتم باعث شده تا در رده نمایش های کلاسیک قرار نگیرد و بخش اعظمی از آن بر دوش طراحی نور، مپینگ و موقعیت های میزانسنی آن است که در کنار ریتم تند نمایش و جنس دیالوگ نویسی، صحنه ها را به نماهای سینمایی نزدیک تر می کند و از فرمت تئاتر کلاسیک فاصله گرفته و از بازیگری محوری یا دیالوگ محوری دور می ماند. چنین روش اجرایی، یعنی تلفیق هوشمندانه ی نور، مپینگ، صحنه، ریتم و میزانسن می تواند جایگزین مناسبی باشد برای ساخت و سازهای سنگین صحنه ای، خصوصا در دنیای نمایش های مدرن امروزی که باید در انتخاب شیوه های نو و هماهنگی موضوع و اجرا مسلط بود و از کهنه کاری و تکرار فاصله گرفت.»

شیوه اجرایی که شجاعی فرد برای این نمایش برگزیده است، شیوه ای به نسبت نو و نیازمند تجهیرات مناسب سالن های تئاتری است. انتخاب این شیوه اجرا بیشتر به ما نشان می دهد که با یک کارگردان سینما طرف هستیم تا کارگردان تئاتر. شجاعی فرد به دنبال آوردن تصاویر سینمایی روی صحنه ی تئاتر است و در این مهم تا حدودی موفق عمل کرده است. او صحنه ای شلوغ و پر کاراکتر همچون فیلم های سینمایی ساخته، فیلم هایی که در یک پلان طولانی موقعیتی شلوغ و پر هرج و مرج را نشان می دهد و کاراکترهایی وارد صحنه می شوند که فقط یک دیالوگ می گویند و تا آخر نمایش نیز دیگر دیده نمی شوند. این موقعیت از لحاظ اجرایی خوب پیش می رود، صحنه ها در مقابل چشم مخاطب تعویض می شود، البته که واژه «تعویض» برای صحنه ای که نود درصد آن ثابت و بدون اکسسوار است، واژه ی درستی نیست اما همین تعویض ده درصدی هم جلوی چشم بیننده اتفاق می افتد. نور نمی رود و صحنه نیز از بازیگر خالی نمی ماند. یکی می رود، یکی می آید و این پیوستگی صحنه حتی اگر آشفته هم باشد شکلی سینمای به اجرا داده است و این شکل می توانست تا پایان نمایش حفظ شود؛ اما شجاعی فرد این کار را نمی کند. او در نیمه ی دوم نمایش به ناگهان نور را می برد و برای تعویض صحنه اش از ترفند های اصیل تئاتر یعنی قطع نور استفاده می کند؛ کاری که در کل نمایش انجام نداده بود و همین باعث ایجاد شکافی بزرگ در اجرای سینمایی/ تئاتری او می شود.

شجاعی فرد جدای از صحنه ی سینمایی ساختن که به شلوغ ترین شکل ممکن انجامش می دهد، تنها یک تصویر خوب می سازد. تصویری که واقعا می توان آن را سینمایی دانست. تصویر مردن پسر و به دار آویخته شدنش که با استفاده از دو پروژکتور و دو پرده انجام می شود و می تواند لقب ماندگارترین تصویر این نمایش را به خود اختصاص دهد.

در فرم اجرایی کار، به این شیوه ی اجرا بیشتر اشاره شده است، در صورتی که در خود اجرا این اتفاق نمی افتد و تصاویر چشم ها و صورت فرهاد قائمیان در حد نشان داده شدن روی پرده و بدون ارتباط موضوعی مشخص و یا حتی پنهان با اتفاقات روی صحنه می افتد.

در مورد بازی های نمایش نیز نمی توان نظری مثبت ارائه داد. نام «مهدی کوشکی» بی شک بعد از نام مانلی شجاعی فرد یکی از جذاب ترین اسم های روی پوستر است، اسمی که در حد جذابیت باقی می ماند و نمی تواند نقش پدری خوب، پدری با دغدغه را دربیاورد و در واقع نمی تواند حتی حس پدر بودن را منتقل کند، گویی کوشکی به هیچ روی با این کاراکتر ارتباط برقرار نکرده و هیچ تلاشی برای بخشیدن کمی حس و روح در جان این شخصیت انجام نداده است.

در سوی دیگر رویا بختیاری نیز که چندین نقش در این نمایش دارد، بسیار بد ظاهر شده و هیچ کدام از شخصیت هایی که ایفا می کند به دل مخاطب نمی نشیند و حتی او را پس می زند.

دلیل اصلی بد بودن بازی بازیگران را باید از چشم نماشنامه دید، این نمایشنامه است که نتوانسته شخصیت پردازی درستی انجام دهد که بازیگر بتواند این شخصیت را درک کرده و آن را بازی کند.

در سوی دیگر نام «فرهاد قائمیان» به عنوان بازیگر و نام «مازیار فکری ارشاد» به عنوان مشاور پروژه نیز از جمله اسامی جذاب روی پوستر است. نام هایی که مخاطب را به سالن می کشاند تا ببیند این همه اسامی سینمایی قرار است در حوزه ی تئاتر چه نماشی بسازند و با دیدن نمایش برایش مسلم می شود که تئاتر و سینما دو مدیوم جدا هستند و هر کدام مهارت های خودشان را طلب می کنند.

 

 

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران