چهار سال در استارت‌آپ‌ها

استارت‌آپ‌ و زندگی در دل آن، نمودی دیگر از تکنولوژی که این روزها جوانان بسیاری سردمداران آن به شمار می‌روند. کاری که نه تجربه می‌خواهد و نه پولی هنگفت. بلکه قدرت به کارگیری از مغز و توانایی تجزیه و تحلیل را می‌طلبد و قدرت مذاکره از ویژگی های ماندن در استارت‌آپ‌ است. اما زندگی با استارت‌آپ‌ چگونه است؟ کار استارت‌آپ‌ چیست؟ آنا وینر نویسنده‌ای است که با نیویورکر همکاری می‌کند. تمرکز اصلی او در نویسندگی بر روی دره سیلیکون، فرهنگ استارت‌آپ‌ و تکنولوژی است. نوشته‌های او را می‌توان در مجله‌های N+1، آتلانتیک، وایرد، دِ نیو ریپابلیک، نیویورک، هارپر و تایمز دنبال کرد. نخستین کتاب او به نام “دره وهم‌ناک” که شرح حالی است از تجربه‌های او در صنعت فناوری در ماه ژانویه منتشر شد. او در حال حاضر در سان فرانسیسکو زندگی می‌کند. در ادامه با آراد مگ همراه باشید.

چشم‌انداز استارت‌آپ‌ در دره سیلیکون

بسته به اینکه از چه کسی سوال می‌کنید، سال ۲۰۱۲ نشانگر نقطه اوج، عطف یا آغاز پایان چشم‌انداز استارت‌آپ‌ دره سیلیکون بود – چیزی که از سوی آدم‌های منفی‌نگر حباب خوانده می‌شود و خوش بینان آن را آینده می‌نامند، و همکاران آتی من، آن را به نام دود پتانسیل تاریخی جهان – که به طور پیوسته آن را به عنوان اکوسیستم می‌شناسیم – خواهد نامید. همه چیز داشت به سوی دیجیتالی شدن پیش می‌رفت. همه چیز داشت روی ابر (Cloud) ذخیره می‌شد. تولید و گردآوردنده فن‌آوری که ابتدا به عنوان موتور جستجوی وب سایت مشهور بود، به سرعت تبدیل به بزرگ‌ترین و ارزشمندترین مخزن خصوصی داده‌های مصرف‌کننده شد؛ نمونه‌ای اولیه از این تکنولوژی روی یک جفت عینک به کار گرفته شد که به وسیله آن کاربر می‌توانست ایمیل‌های خود را چک کند؛ رقیب اولیه چنین تکنولوژی، شرکتی چند ملیتی بود که کار خود را با ساخت کامپیوتر شخصی برای همه مردم آغاز کرده بود و حدود سی سال پیش، گوشی هوشمند را چنان سبک طراحی کرد که منتقدان گجت آن را با جواهرات ظریف مقایسه می‌کردند.

متخصصان تکنولوژی از معتبرترین شرکت‌های فن‌آوری همچون دره سیلیکون و دانشگاه‌های معتبر جمع‌آوری شدند تا در زمینه مبارزه‌ی انتخاباتی نخستین رئیس‌ جمهور سیاه‌پوست آمریکا فعالیت کنند. کلمه “قطع” بسط پیدا کرد، و همه چیز آماده یا آسیب‌پذیر شده بود، همه چیز: نت‌های موسیقی، کت و شلوار‌های تاکسیدوی اجاره‌ای، شیرینی‌های خانگی، خرید خانگی، تدارکات عروسی، حساب بانکی، اصلاح کردن، طرح‌های اعتباری، خشکشوئی و نظافت، روش ریتم کارها. این آغاز طلوع تک‌شاخ‌ها بود: شرکت‌های نوپا و استارت‌آپ‌ ها از سوی سرمایه گذاران خود، به بیش از یک میلیارد دلار ارزش دست یافتند. تابستان گذشته، سرمایه‌دار برجسته‌ای، در صفحه مقابل صفحه‌ی سرمقاله‌های روزنامه‌ای تجاری بین‌المللی، با افتخار اعلام کرده بود که نرم‌افزارها “جهان را می‌خورند”.

نه اینکه در آن زمان هیچ توجهی به این موضوع نداشته باشم اما وقتی بیست و پنج ساله بودم، در نشریه، به عنوان دستیار بخش ادبی، پشت میز کوچکی بیرون دفتر رئیس کار می‌کردم و دیوانه‌وار مطالبم را برای همه دوستانم ایمیل می‌کردم. از سال پیش، دریافتی من از بیست و نه هزار دلار به سی و پنج هزار دلار افزایش پیدا کرد. ارزش من چه مقدار بود؟ گذراندن یک ترم در رشته کارشناسی هنرهای زیبا؛ خرد کرد کاهو به تعداد ۱۵۰۰۰ تکه پس از پرداخت مالیات. تازه یک سال تمام برای دریافت بیمه سلامت پدر و مادرم باقی مانده بود.

داشتم صدای وزوز وحشتناکی از ترس را از خودم دور می‌کردم. چیزی شبیه ابر هایپر مارکتی آنلاین، که شروع چنین فروشگاهی به دهه نود برمی‌گردد و کار خود را با فروش کتاب در سطح جهانی و در شبکه مجازی آغاز کرد، که در واقع کار چنین ابر هایپر مارکتی دیگر انتشارات را با ابزارهای قدرت انحصاری خود تهدید می‌کرد یعنی قیمت‌گذاری و توزیع کتاب. مردم از شنیدن این خبر شوکه شدند که دو انتشاراتی بزرگ دنیا، که ارزش آن‌ها روی هم رفته بیش از دو میلیارد دلار است، برای تبدیل شدن به انتشاراتی واحد به توافق رسیده‌اند. عصرها، در بارها، با سایر دستیاران و همکاران انتشاراتی ملاقات می‌کردم، همه زنان، همه ما آنجا برای نوشیدن و تبادل نظر و بحث جمع می‌شدیم. انتشاراتی‌ها در نوآوری ناکام مانده بودند اما مطمئنا ما – ادبیاتی‌ها، آتش مزاجی‌ها، عاشقان و مدافعان بیان انسانی – نمی‌توانستیم خود ادبیات را از دست دهیم؟

نخستین باری که به بلوکی از کدها خیره شدم و وقتی فهمیدم چه اتفاق جالبی در حال رخ دادن است، احساس نابغه بودن داشتم.

بعد از ظهر یکی از روزها، مقاله‌ای در مورد استارت‌آپ‌ مستقر در نیویورک خواندم که با سه میلیون دلار می‌خواست انقلابی در حوزه نشر به راه اندازد. این استارت‌آپ‌ در حال ساخت اپلیکیشنی در زمینه خوانش الکترونیکی روی تلفن‌های همراه بود که کاربر برای استفاده از آن باید مشترک این اپلیکیشن می‌شد. دسترسی به انبوهی از کتاب‌های الکترونیکی در ازای پرداخت مبلغ بسیار اندکی به طور ماهانه باید بسیار خوب باشد، اما این برنامه ایده جدیدی برای صنعت چاپ بود، صنعتی که به نظر می‌رسید تنها راه برای داشتن شغلی پایدار و پارو کردن پول باشد.

مصاحبه من با شروع کار استارت‌آپ‌ کتاب الکترونیکی به حدی تصادفی بود که در یک لحظه به این فکر افتادم که آیا این سه بنیان گذار با این کار خود فقط می‌خواستند کمی خوش بگذارنند یا نه. آن‌ها از من کوچک‌تر بودند، اما درباره کارشان مثل کهنه سربازان حرفه‌ای صحبت و نسبت به توصیه‌های جدید در کسب‌ و کار سخاوتمندانه رفتار می‌کردند. خیلی دلم می‌خواست مثل آن‌ها باشم و در آغاز سال ۲۰۱۳، به این گروه پیوستم.

زندگی در استارت‌آپ‌ نیویورکی

این شغل که انگار واقعا برای من بود، شامل یک دوره آزمایشی سه ‌ماهه می‌شد و برای کار تمام‌وقت، بیست دلار در ساعت برای این دوره به من داده می‌شد، بدون هیچ مزایایی. با این حال، حقوق سالانه من هنوز بالغ بر چهل هزار دلار بود. از زمان شروع کار، وارد دفتری شدم که در واقع اتاقی زیرشیروانی بود در ساختمانی در خیابان کانال و این اتاق مملو از کتاب‌های گالینگور در مورد تکنولوژی بود که از سوی بنیانگذاران این صنعت نوشته شده بودند و مهر لوگوی شرکت را می‌شد روی همه کتاب‌ها دید.

استارت‌آپ‌ کتاب الکترونیکی میلیون‌ها دلار بودجه داشت، اما برنامه هنوز در “آلفای خصوصی” بود که فقط از سوی تعداد کمی از دوستان، اعضای خانواده و سرمایه گذاران استفاده می‌شد. برای نخستین بار در حرفه‌ام، یک سری تخصص‌های خاص داشتم. بنیانگذاران نظر مرا در زمینه رابط کاربری این برنامه و کیفیت فهرست‌ها می‌خواستند و همچنین در مورد این که چگونه می‌توانیم به بهترین نحو خود را با انجمن‌های خوانش آنلاین همراه کنیم، که بزرگ‌ترین آن‌ها به زودی به شرکت ابر هایپر مارکت انحصاری آنلاین خواهد پیوست. بعد از ظهر یکی از روزها، مدیر عامل و دو بنیانگذار دیگر و سه نفر از کارمندان به اتاق کنفرانس فرا خوانده شدند تا نحوه معرفی استارت‌آپ‌ خود به ناشران را تمرین کنند. او با گفتن اینکه این دوره، عصر به اشتراک گذاری اقتصاد است معرفی خود را آغاز کرد. موسیقی، سینما، تلویزیون، خرده‌فروشی و حمل و نقل تا حدی نوآوری خود را از دست داده‌اند. ظاهرا زمان، زمان حضور کتاب‌ها است. او اسلایدی را ورق زد که لوگوهای مختلف پلتفرم‌ها را نشان می‌داد که فروش موفقی را همراه با استارت‌آپ‌ ما تجربه کرده‌اند. در اسلاید خود از به یکی از جمله‌های همینگوی اشاره کرده بود اما یادش رفته بود دیکته همینگوی را چک کند. “ی” را جا انداخته بود.

پس از چند هفته، معلوم شد که مدیران این شرکت فقط برای اینکه دنبال مبلمان جدید باشم و برایشان چیزی برای خوردن سفارش دهم به من پول می‌دهند: سیب‌های خرد شده در بسته‌بندی‌های تک نفره، شکلات در بسته‌بندی‌های کوچک، پیاله‌های پر شده از ماست بلوبری. مدیر عامل شرکت درباره من نوشته بود: “او بسیار علاقه‌مند به یادگیری است اما تمایلی به انجام کاری ندارد”. او قصد داشت این پیام را برای دیگر بنیانگذاران شرکت هم بفرستد، اما به اشتباه آن را برای اتاق گفتمان شرکت ارسال کرد. در حالی که هنوز آن کلمات در سرم رژه می‌رفتند، او صادقانه از من معذرت‌خواهی کرد. متوجه نبودم که بنیانگذاران امیدوارند با این کار خود مرا ناگزیر به انجام کار کنند. من تا به حال درباره “جادوی تکنولوژیکی” چیزی نشنیده بودم، این جادو می‌گوید: بخشش طلب کن، نه اجازه برای انجام کاری”.

پس از آن، مدیران به من اطلاع دادند که حوزه‌هایی که من می‌توانم روی آن‌ها تاثیرگذار باشم برای مدتی فعال نخواهند بود. آن‌ها فرض کرده بودند که من می‌خواهم به کار در حوزه تکنولوژی ادامه دهم و من هم آن‌ها را از این تصور مایوس نکردم.

یکی از بنیانگذاران استارت‌آپ‌ کتاب الکترونیکی مصاحبه‌ای را برای تجزیه و تحلیل استارت‌آپ‌ ها در سان‌فرانسیسکو ترتیب داد. این مصاحبه در مورد حمایت از مشتری بود، که خودم به طور خاص در مورد آن هیجان‌زده نبودم، اما این مصاحبه موقعیتی پیش‌نیاز برای استارت‌آپ‌ بود که نیازی به دانش برنامه‌نویسی هم نداشت. به عنوان جامعه‌شناسی ارشد و با سابقه انجام کارهای ادبی و سه ماه تجربه در زمینه تدارکات میان وعده، فکر کردم که من در موقعیتی نیستم که بخواهم در این مصاحبه دخالتی داشته باشم.

شب قبل از مصاحبه، در اتاقی که از پلتفرم مِلِنیال فرندلی اجاره کرده بودم که مخصوص کسانی است که با خوابیدن در جاهای غریبه مشکل دارند، مقالات تحلیلی بسیاری را درباره بنیانگذاران استارت‌آپ‌ ها خواندنم، حدود بیست و چهار یا بیست و پنج ساله مقاله با مقاله‌ای آموزشی درباره دره سیلیکون و یکی هم درباره رویای هوشمندانه و عملی از دنیایی که به وسیله قدرت کلان داده رهبری می‌شود را مطالعه کردم. شرکت مشهوری در زمینه تکنولوژی شتاب‌دهنده در موئنتین ویو، سرمایه‌گذاری و ارتباطاتی را در ازای سهم ۷ درصدی به مدیر عامل ارشد شرکت پیشنهاد کرده بود و بنیانگذاران فنی هم حرفه خود را در جنوب غربی رها کردند تا به آن‌ها بپیوندند. استارت‌آپ‌ این شرکت بالغ بر دوازده میلیون دلار بودجه را برای این کار اختصاص داده بود و در کنار آن هزاران مشتری و هفده کارمند هم داشت.

در دفتر، با مدیر تیم راه‌حل‌های کسب و کاری که مردی پشمالو با خنده‌های نه چندان خوشایند است آشنا شدم البته با یک سری سوالات و کلی معما. یکی از مهندسان فروش که بسیار هم صبور بود به من نشان داد که چطور تابعی را بنویسم که کاراکترها را در یک رشته طولانی از حروف مانند جمله از نو مرتب می‌کند. یکی از بنیانگذاران فنی شاهد رشد فهم و درک من از مطالب بخش فناوری‌های سبک با ساختار کوچک بود.

پیشنهاد آن‌ها شامل پوشش پزشکی و دندان‌پزشکی و حقوق پایه شصت و پنج هزار دلار در سال می‌شد. مدیر تیم راه‌حل‌های کسب و کار، حقوق دیگر کارمندان بخش را ذکر نکرد و من نمی‌دانستم که دسترسی سریع به چنین درآمدی دلیل اصلی پیوستن افراد به استارت‌آپ‌ های نوپا بوده ‌است. در نهایت، استخدام‌کننده پیشنهاد کرد که با داشتن یک سهم کوچک در شرکت موافقت کنم و توضیح داد که دیگر کارمندان هم یک سهم دارند.

دوستانم گفتند که برایم بسیار هیجان‌زده هستند، سپس از من پرسیدند که آیا مطمئن هستم که تصمیم درست را گرفته‌ام یا نه. رسانه‌ها تمایل داشتند که تکنولوژی را به عنوان دنیایی پر از آماتور با جاه‌طلبی‌های خیالی و ترجیحات علمی مزخرف پوشش دهند، اما برای دوستانم این موقعیت مشابه ساعت شنی وال استریت بود. به این باور دارم که کار در زمینه تجزیه و تحلیل، تجربه‌ای است که زندگی حرفه‌ای مرا از زندگی شخصی‌ام جدا خواهد کرد. شاید بخواهم مجموعه داستان کوتاهی را که همیشه می‌خواستم بنویسم، شروع کنم. شاید هم سفال‌گری را ادامه می‌دادم. می‌توانستم نوازندگی بیس را یاد بگیرم. می‌توانستم زندگی خلاقانه‌ای داشته باشم با اینکه می‌دانم کار خلاقانه دوامی ندارد. سرهم کردن روایتی احساسی آسان‌تر بود تا اینکه اعتراف کنم که جاه‌طلب بودم – که زندگی ام را می‌خواستم، تا حرکت کنم و شتابی رو به جلو داشته باشم.

استارت‌آپ‌ ها در نیویورک مشتاق خلق خدمات برای رسانه‌ها و امورات مالی بودند؛ مهندسان نرم‌افزار در منطقه خلیج نیویورک مشغول ساخت ابزاری برای دیگر مهندسان نرم‌افزار بودند. پلتفرم تجزیه و تحلیل، شرکت‌ها را قادر ساخت تا داده‌های سفارشی را نسبت به رفتار کاربران خود جمع‌آوری و داده‌ها را در داشبوردهای پر از تنوع و گستردگی و پویایی اداره کنند. من در آغاز در مورد فرصت‌طلبی استارت‌آپ‌ کتاب الکترونیکی و شروع به کار آن احساس گناه می‌کردم، اما هیچ اختیاری در زمینه ایجاد اختلال در فضای کلان داده نداشتم. هیجان‌انگیز بود که می‌دیدم تعدادی از بیست ساله‌ها علیه رهبران میانسال صنعت تکنولوژی قد علم کرده‌اند. به نظر می‌رسید آن‌ها برنده می‌شوند.

من کارمند شماره ۲۰ و چهارمین زن در شرکت بودم. سه مردی که در تیم راه‌حل‌های کسب و کار استارت‌آپ‌ کار می‌کردند همیشه پوتین‌های حرفه‌ای استرالیایی، جلیقه فلانل و ورزشی که فوق‌العاده راحت بودند را به تن داشتند؛ نوشیدنی‌های انرژی‌زا می‌خوردند؛ و صبح‌ها هم ویتامین B می‌زدند. مدیر بخش راه‌حل مرا با فردی همیشه در دسترس آشنا کرد، که من او را نوح صدا می‌کردم – کارمند شماره ۱۳، بیست و شش ساله با موهای فرفری و به همراه خالکوبی روی ساعدش که به زبان سانسکریت بود. چند هفته اول را با نوح پای تخته وایت‌برد گذراندیم، او صبورانه و با استفاده از دیاگرام توضیح داد که چگونه کوکی‌ها در دنیای مجازی کار می‌کند، چگونه داده‌ها به بخش سرور ارسال شده‌اند و چطور درخواست HTTP را ارسال کنیم. او برای درک بهتر همه چیز کلی به من تکلیف داد و به من گفت که چطور مذاکرات مفیدتری ارائه دهم. هم‌گروهی‌های ما در اواخر بعد از ظهر دور هم جمع شدند تا باهم نوشیدنی بنوشند، مرا هم دعوت کردند. خوشحال بودم، داشتم یاد می‌گرفتم. نخستین باری که به بلوکی از کدها نگاه کردم و فهمیدم چه اتفاقی در حال رخ دادن است، احساس می‌کردم یک نابغه‌ام.

ما با مدیر عامل اصلی خود که فردی بیست و چهار ساله با موهای سیخ سیخی بود مثل یک غیب گوی رفتار می‌کردیم. او یک بار گفت که فرزند مهاجری هندی به ندرت می‌تواند امیدوار باشد که مدرک لیسانس خود را بگیرد. اما حالا در عوض، او مسئول امرار معاش بزرگسالان بسیاری بود.

ظهر روزهای سه‌شنبه، صندلی‌های خود را به وسط دفتر کار می‌بردیم و یک نیم‌دایره درست می‌کردیم مانند بچه‌هایی که در مهدکودکی پیشرفته بودند، تا همه‌ی کارهایی که در طول هفته انجام داده‌ایم را برای هم بازگو کنیم. معیارها و به روز رسانی‌ها در قالب بسته‌هایی برای همه کارمندان شرکت توزیع می‌شد. داشتیم کارمان را خوب انجام می‌دادیم. عرضه اولیه سهام حتمی به نظر می‌رسید. مهندسین وب سایتی داخلی را برای پی‌گیری درآمدها ساخته بودند و به این معنا بود که ما می‌توانیم گردش خالص پول خود را در زمان واقعی تحت نظر داشته باشیم. این مسیر روشن و محکم بود: جامعه ما را ارج می‌گذاشت و با گسترش روز به روز ما همگام می‌شد. با این وجود، مدیر عامل با دلهره و تشویش ما را تشویق می‌کرد و می‌گفت: “ما در حال جنگ هستیم”. این جمله را محکم بیان می‌کرد. ما هم به بطری‌های کومبوچای خود نگاه می‌کردیم و با جدیت سری تکان می‌دادیم. در پایان جلسه معیارها و به روز رسانی‌ها جمع می‌شدند و از بین می‌رفتند.

وفادارای و رفاقت به راحتی وارد تیم شد زیرا همه ما این ضرورت را احساس می‌کردیم و همین‌ها است که شکست‌ها و موفقیت‌ها و کمبودهای شخصی و یا درخشندگی‌های فردی را نشان می‌دهد. تحقیقات در استارت‌آپ‌ لزوما همبستگی بین بهره‌وری بالا و ساعات کاری فراتر از میزان استاندارد را نشان نمی‌دهند، بلکه به طور محض، صنعت فن‌آوری بر مبنای ایده استثناگرایی خاص خود شکوفا می‌شود. داده‌های به دست آمده برای خودمان کارایی نداشتند. ما در حال دور زدن گیرهای کاری و پروتکل دنیای درهم آمیخته شده بودیم. تا زمانی که می‌توانستیم مولد باشیم، در واقع می‌توانستیم خودمان باشیم.

من نمی‌خواستم خودم باشم. من به حس حمایت همگروهی‌های خود و احساس راحتی آن‌ها رشک می‌بردم. من هم شروع به پوشیدن لباس‌های راحت و فلانل کردم و ویتامین بی و دیگر ویتامین‌ها را در رژیم غذایی خود گنجاندم و در حین کار هم به موسیقی‌های رقص الکترونیک گوش می‌دادم. لذت محض این رهایی سبب شد تا همه چیز را در اطرافم حس کنم، مثل قسمتی از تبلیغ  یک کفش و یا آگهی بازرگانی بسیار لوکس، اگرچه نمی‌توانستم  تصور کنم که در حین رانندگی هم بتوانم به آهنگ رقص الکترونیک گوش دهم. با این حال آیا این چیزی است که به خاطر اعتماد به نفس نسبت به پیرامون خود و دنیا حاصل می‌شود؟ برای من اعجاب‌انگیز بود، این چیزی است که تو را شبیه یک کد می‌کند؟ کنار میزم می‌ایستادم، می‌رقصیدم، ایمیل‌ها را یکی یکی بررسی می‌کردم و با بقیه اعضای تیم کارها را بالا و پایین می‌کردیم تا به هدفمان برسیم.

هر کارمند جدیدی، صرف‌نظر از بخش موردنظر، باید چند روزی را در بخش راه‌حل‌های کسب و کار می‌گذراند، مثلا پاسخ به آگهی‌های پشتیبانی مانند کار در بخش پست هالیوود. مدیرعامل معتقد بود که این تجربه سبب همدلی بیشتر با مشتریان خواهد شد. البته لزوما همدلی برای پشتیبانی در نظر گرفته نشده بود. مهندسان و فروشندگان به سوالات مشتریان پاسخ می‌دادند و چشمانشان را با تعجب به سوی تولیدکنندگانی می‌دوختند که قادر به درک محصولات ما نبودند. مهندسان با دو یا سه برابر حقوق من استخدام شده بودند و موقعیت خاص آن‌ها در سلسله‌مراتب استارت‌آپ‌ باید آن‌ها را از یکنواختی معاف می‌کرد.

از نظر تئوری، ابزارهای در دسترس درست بودند. اما زمانی که کاربران، مهندسان و دانشمندان داده‌، تقریبا همگی با مشکلاتی مواجه شدند، مشکلات و موانع را انکار و از شرکت در رسانه‌های اجتماعی انتقاد کردند. وظیفه من این بود که به آن‌ها اطمینان دهم که نرم‌افزار درست عمل کرده است. در حالی که به منابع کد یا داده‌ها نگاه می‌کردم توضیح دادم که همه چیز در کجا بهم ریخته ‌است. برای چند روز، کمک به مردان و حل مشکلاتی که ایجاد کرده بودند، خودم را همچون تکه نرم‌افزاری تصور می‌کردم، یا حتی یک ربات: به جای اینکه همچون هوشی مصنوعی باشم، تصنعی از هوش بودم، همچون چاشنی هوشمندانه، چیزی برای انتقال تفکر همراه با همدلی و یا لحنی صمیمانه و گرم که برای ارائه دستورالعمل مناسب بود و راحت همه به حرف‌هایش گوش می‌دادند. دوبار در هفته، میزبان وبیناری زنده برای مشتریان جدید شرکت بودم. از والدینم خواستم تا در این وبنیار به ما ملحق شوند، انگار که ثابت کنم من کار مفیدی انجام می‌دهم و یک روز صبح، آن‌ها این کار را کردند. مادر من پس از شرکت در وبنیار برایم ایمیل فرستاد و نوشت: “این لحن جسورانه خود را حفظ کن!”

بعد از دو ماه، مدیر بخش راه‌حل کسب و کار مرا به پیاده‌روی در اطراف محل کارم دعوت کرد. از کنار محلی که برای برگزارکنندگان کنفرانس‌ها بسیار محبوب بود رد شدیم. همکارانم ادعا می‌کردند که اینجا برای ناهار بوفه‌ی بسیار عالی دارد. از میان مردم عبور می‌کردیم و مدام با چهره‌های مختلف رو به رو می‌شدیم. ناگهان او با چشمانی مهربان به من نگاه کرد، گویی به من آغازی دوباره بخشیده باشد و گفت: ” ما به شما ده هزار دلار بیشتر پول می‌دهیم، چون می‌خواهیم شما با ما ادامه دهید.”

دره سیلیکون

داده‌های مشتریان در استارت‌آپ‌

ساده‌ترین راه برای حل مشکلات کاربران، دسترسی تیم راه‌حل‌ها به تمامی مجموعه‌ی داده‌های مشتریان بود. این سطح از دسترسی کارمندان – که برخی از ما آن را فن خدا می‌نامیم – برای صنایع کوچک چون استارت‌آپ‌ ها که مهندسان آن حتی از خود کار هم پیشی گرفته بودند مرسوم بود. فرض بر این بود که ما فقط در صورت لزوم به مجموعه داده‌های مشتریان نگاه خواهیم کرد و فقط زمانی این کار را انجام می‌دهیم که درخواست آن از سوی خود مشتریان مطرح شده باشد و در غیر این صورت، تحت هیچ شرایطی، پروفایل مشتریان خود را زیرو رو نمی‌کنیم و یا آن‌ها را در اختیار موسسات مسافرتی، فروشگاهی و یا باشگاهی و یا هرجای دیگری قرار نمی‌دهیم. فرض بر این بود که اگر هر شرکت سهامی عامی از نرم‌افزار ما استفاده کند، ما نباید از نظر داده دخالتی در خرید یا فروش سهام آن شرکت داشته باشیم . ما کار خود را با حسن‌نیت شروع کرده بودیم. و اگر این حسن‌نیت زیر پا گذاشته شود، رفتار تک تک کارمندان مورد بررسی کامل قرار خواهد گرفت. بنیانگذاران می‌بایست مجموعه داده‌های هر مشتری را بررسی کرده و روند انجام کار را از سوی کارمندان خود ردیابی کنند.

در اوایل تابستان ۲۰۱۳، خبری از یک پیمان‌کار آژانس امنیت ملی منتشر شد مبنی بر اینکه اطلاعات طبقه‌بندی‌شده درباره برنامه‌های نظارتی دولت آمریکا فاش شده ‌است. آژانس امنیت ملی، در حال بررسی ارتباطات شخصی شهروندان بود که از روی فعالیت‌های اینترنتی مردم و به روش جمع‌آوری کوکی‌ها حاصل می‌شدند. دولت آمریکا در سرورهای شرکت‌های جهانی فن‌آوری نفوذ و شروع به جمع‌آوری اطلاعات کرد. برخی مفسران گفتند که شرکت‌های فن‌آوری، اساسا، با ایجاد درهای باز مبنی بر دسترسی دولت به اطلاعات موافقت کرده‌اند. برخی دیگر هم از “معصومیت شرکت‌های فن‌آوری” دفاع کردند. در دفتر ما، هرگز در مورد آژیر خطر صحبت نمی‌کردیم، به غیر از لحظه‌هایی که موضوع اصلی شوخی و خنده‌ی بچه‌ها می‌شد.

در طول یک سال توانستم درآمدی برابر با هفتاد و پنج هزار دلار را به دست بیاورم. مثل این بود که از چیزی دور شوم. با این حال، وقتی شب‌ها و تعطیلات آخر هفته، خودم را از کار دور می‌کردم، احساس آزادی، ناپدید شدن و تنهایی داشتم. فضای شهر پر از زوج‌هایی بود که در کنار یکدیگر در حال دویدن بودند و یا دوچرخه‌سواری می‌کردند. ساعت‌ها در رختخواب ماندم، قهوه خوردم و با تلفنم ور رفتم. در یک اپلیکیشن دوست‌یابی، قبل از اینکه تصمیم بگیرم می‌توانم با چنین موضوعی روبرو شوم یا نه، با دو مرد قرار ملاقات گذاشتم که هر دوی آن‌ها به نظر خسته ‌کننده و بی‌خطر می‌آمدند. اما سپس برنامه را حذف کردم. چند روز بعد، یکی از آن‌ها مرا در شبکه‌ای اجتماعی که همه از آن‌ متنفرند پیدا کرد. سعی کردم معکوس رفتاری را که او مرا شناسایی کرده است نشان دهم اما نتوانستم.

نوح در این جریان مرا زیر بال و پر خود گرفت. او در مارین در شمال منطقه خلیج سانفرانسیسکو بزرگ شده و بعد از کالج به کالیفرنیا بازگشته بود، به این امید که زندگی آزاد و بدون قید و بندی داشته باشد. ملاقات با دوستانش به تعبیری مانند باز شدن دروازه‌های خلیج بود که فکر می‌کردم دیگر وجود ندارد: اینجا همه جور آدمی بودند، سرآشپزها و مددکاران اجتماعی، دانشگاهیان و نوازندگان، رقاصان و شاعران. همه در حال اختراع و یا راهی برای زنده ماندن بودند. برخی از زنان، برای جبران دهه‌ها کنترل مردسالارانه، آسیب‌ها و تبیض‌های جنسیتی را بر شرکای خود تحمیل می‌کردند. آتئیست‌ها برای نظارت بر یکدیگر تصمیم گرفتند به پایگاه‌های دورافتاده در مندوسینو بروند و برای افزایش قدرت خود ال‌اس‌دی مصرف کنند. آن‌ها به سمت اردوگاه‌های تابستانی رفتند تا از رهایی از فن‌آوری بهره‌مند شوند، جایی که آن‌ها تلفن‌های هوشمند خود را خاموش کرده و نام‌های مستعار را جایگزین نام‌های قانونی خود کردند مانند انواع توت‌ها و استعاره‌های هواشناسی.

در جشن تولدی در شمال پَنهَندل، هم‌اتاقی نوح به نام ایان، کنار من نشست و گفت و گو را شروع کرد. ایان آرام بود و در تلفظ حرف “س” مشکل گفتاری داشت. موهایش انگار دارای بار الکتریسیته ساکن بودند و لبخند ملیحی به لب داشت. او سوال می‌کرد و آنقدر  آن‌ها را دنبال می‌کرد تا به چیز جدیدی برسد. مدتی طول کشید تا بتوانم روند گفتگو با او را ادامه دهم. او در شاخه رباتیک کار می‌کرد، اما تنها چیزی که در نهایت از این گفت و گو یاد گرفتم این بود که در ساخت فیلم‌ها و تبلیغات از بازوهای روباتیکی استفاده می‌کنند. استودیویی که او در آن کار می‌کرد، به تازگی از سوی غول موتور جستجو در موئنتین ویو خریداری شده بود. ایان و همکارانش می‌دانستند که این معامله بسته شده ‌است.

نوح حدود یک سالی بود که با استارت‌آپ‌ کار می‌کرد و برای سالگرد کاری خود آماده می‌شد. قبل از جلسه، او ارزیابی خود و یادداشتی که نوشته بود را برای من فرستاد و از آن چه فکر می‌کردم پرسید. به عنوان کارمندی قدیمی، نوح اغلب دریافت کننده شکایات و نگرانی‌های هم‌تیمی‌ها و مشتریان بود. در این یادداشت، او از تغییر در محصول و رویه شرکت گفت. او خواستار تغییر عنوان، اختیارات بیشتر کارمندان، افزایش حقوق و افزایش اختیارات سهام شد. او به تعداد استخدامی‌ها اشاره کرد، سود حساب‌هایی که او به دست آورده بود و مراجعین استارت‌آپ‌ هم سبب افزاییش آن شده بودند، همه اینها مقدار پولی را نشان می‌داد که او برای شرکت به ارمغان آورده بود. او می‌خواست یکی از مدیران محصول شود و تیم خودش را اداره کند. او با توجه به میزان درآمدزایی خود برای شرکت بیش از یک درصد از سهم شرکت را می‌خواست. او این نامه را نوعی اولتیماتوم محسوب کرد.

دادن اولتیماتوم به مدیر اجرایی هر شرکتی حتی برای بهترین کارمندان هم غیرحرفه‌ای و احمقانه به نظر می‌رسد. از سوی دیگر، این شرکت بیست ساله‌ها بود که از سوی بیست ساله‌ها هم اداره می‌شد. یادداشت نوح را دو بار خواندم، سپس برایش نوشتم و گفتم که این کار ریسکی است اما غیرمنطقی نیست. امیدوار بودم هر چیزی را که می‌خواهد به او بدهند. چند روز بعد، در مسیر محل کارم، پیامی از نوح دریافت کردم که می‌گفت اخراج شده‌ است.

داخل شرکت همه عزا گرفته بودند. مهندس فروش گفت: ” آن‌ها حتی سعی نمی‌کنند با مدیر درباره نوح صحبت کنند. به همین راحتی اجازه می‌دهند یکی از بهترین افرادمان برود فقط به این خاطر که هیچکسی در اینجا تجربه مدیریتی ندارد”.

اعضای قدیمی تیم راه‌حل‌ها جلسه‌ای بدون برنامه‌ریزی را با مدیرعامل اصلی شرکت برگزار کردند. مدیر به همه ما گفت که در جلوی در اتاق او بنشینیم و به او گوش دهیم و خیلی آرام ادامه داد:” اگر با تصمیم من برای اخراج نوح مخالفید، از شما دعوت می‌کنم که استعفای خود را تحویل دهید.” او با نگاهش تک‌تک ما را مخاطب خود قرار داد.

او از مدیر حسابداری پرسید: ” آیا با تصمیم من مخالفی؟”

مدیر حسابداری گفت: “نه”، دست‌هایش را طوری بالا برد که انگار به زور اسلحه بالا برده باشد.

از مهندس فروش پرسید: ” با تصمیم من مخالفی؟ “

مهندس فروش گفت: ” نه.” پلک‌هایش می‌لرزید. بیمار به نظر می‌رسید.

مدیرعامل رو به من کرد و پرسید: “با تصمیمم مخالفی؟” سرم را تکان دادم، عصبانی بودم. دروغ گفته بودم، البته که مخالفم.

سپس گفت این کاری نبوده که او می‌خواست انجام دهد. در آن زمان چنین به نظر می‌رسید که با گفتن این حرف انگار از نظر شخصیتی کامل شده است.

ایان و من کل شهر را رکاب زدیم، آب گازدار می‌نوشیدیم و پشت موج‌شکن ساندویچ آووکادو می‌خوردیم. به بالای تپه برنال رفتیم و به تماشای مه دور برج سوترو مشغول شدیم. در زمستان سال ۲۰۱۳، همراه ایان به جشن دفتری استارت‌آپی در زمینه سخت‌افزاری رفتم که کار خود را از انباری آجری و پوشیده از پیچک در برکلی شروع کرده بود. درون‌ها بر بالای سر انبوهی از متخصصان جوان که همگی کتانی به پا داشتند پرواز می‌کردند. ایان با یکی از همکاران خود برای بررسی در مورد نمونه اولیه ساخت مبلی خودکار، ناپدید شد و من را در میان دو دوجین مهندس روباتیک تنها گذاشت. همگی داشتند درباره تحقیقات خود بحث و تبادل نظر می‌کردند. یکی از آن‌ها سعی می‌کرد به ربات‌ها آموزش دهند تا کروات را با انواع مختلفی از گره‌ها ببندند، مثل پسران پیش‌آهنگی. از او پرسیدم که آیا او فارغ‌التحصیل است یا نه. او به من چپ چپ نگاه کرد و گفت: نه. او پروفسور بود.

صحبت از ماشین‌های بدون راننده شد. پرسیدم واقعا چقدر چنین چیزی امکان‌پذیر است؟ نوشیدنی‌ام را تمام کرده بودم و حوصله‌ام سر رفته بود. ناگهان نگاه همه گروه به سمت من چرخید. رهبر پیش‌آهنگی‌ها خیلی جالب به من نگاه می‌کرد.

یکی از آن‌ها پرسید:” چی گفتید؟”

من گفتم که در شرکت تجزیه و تحلیل شبکه‌ای کار کرده‌ام، به این امید که آن‌ها فرض کنند من هم مهندسم.

او گفت: “آه، آنجا چه کار می‌کنید؟”

گفتم: در بخش پشتیبانی کار می‌کنم. نگاهی به دیگران انداخت و گفت و گو را ادامه داد.

در بهار ۲۰۱۴، تجزیه و تحلیل‌های استار‌آپ‌ها ویژگی جدیدی به نام اعتیاد را منتشر کرد. تجزیه و تحلیل‌ها تناوبی را نمایش می‌دهند که در آن هر کاربر را به طور ساعتی با خود درگیر و ترکیب می‌کند. هر شرکت می‌خواست اپلیکیشنی بسازد که کاربران را در طول روز درگیر خود کند. اعتیاد، چیزی بود که کیفیت این علاقه‌مندی غیرعقلانی به محصول را مشخص می‌کرد، محصولی که از تصمیمات مدیرعامل الهام گرفته شده و از سوی مدیر ارشد فن‌آوری به طور درخشانی اجرا می‌شد.

مدیر ارتباطات ما شرکت را به خاطر کار در یک مجموعه‌ی فن‌آوری بزرگ‌تر با مزایا و سیاست‌های بهتر ترک کرد و هرگز هم جایگزینی برای او پیدا نشد. با رفتن او، در واقع من نماینده آگهی‌های تجاری و مطالب تبلیغاتی شدم. برای بیشتر دیده شدن مقوله اعتیاد مجازی، بدون اینکه کسی متوجه شود بخشی از عقاید خود را به جای مدیرعامل در وبلاگی با بازدید بسیار بالا و معروف منتشر کردم و توضیح دادم که چرا مردم تمایل دارند به طور مداوم از برخی اپلیکیشن‌های مشابه استفاده کنند، چنین نوشتم: “اگر بواسطه سَس (software as a service – نوعی مدل ارائه نرم‌افزار است) کار می‌کنید، شرکت و دیگر کاربران اغلب گزارش وابستگی شما از اپلیکیشن را با استفاده از خود برنامه به مدت ۱۰ ساعت در هر روز منتشر می‌کنند، با این کار خود باید بدانید که در حال انجام کار بسیار بسیار بسیار خوبی هستید”. مانند من که حالا در این کار بسیار حرفه‌ای شده‌ام.

تازگی این محصول، چیزی بود که آن را هیجان‌انگیز اما ماهیت و نام آن مرا مضطرب می‌کرد. همه ما اعتیاد به فن‌آوری را طوری تلقی کردیم که گویی اجتناب‌ناپذیر است. همان طور که به یکی از دوستانم گفته بودم، نام تجاری این برند مرا ناراحت می‌کرد. مانند این بود که مصرف بیش از اندازه مواد مخدر مفهومی انتزاعی باشد، چیزی که مردم فقط در روزنامه‌ها خوانده باشند.  وقتی حرف می‌زدم دوستانم سراپا گوش بودند. یکی از آن‌ها گفت: ” درک‌ات می‌کنم.” او به من گفت که مساله اعتیاد از قبل چیز بزرگی در این بازی بوده است: ” چیز جدیدی نیست. اما هیچ انگیزه‌ای برای تغییر آن نمی‌بینم. زیرا ما از قبل مشتریان خود را “کاربر” نامیده‌ایم.”

غروب یکی از روزها، گروهی از ما تا دیر وقت در محل کار ماندند تا فیلمی علمی و ‌تخیلی را درباره هکرها تماشا کنیم، گروهی که کشف کرده‌اند که جامعه واقعیتی شبیه‌سازی شده است. این فیلم، فیلم مورد علاقه مدیرعامل بود و درست زمانی که او یازده ساله بود این فیلم منتشر شده بود. این فیلم فقط هکرها را جذاب نشان نمی‌داد – بلکه بیشتر راه‌های دور زدن ماهرانه و فریب دهنده‌ی آن‌ها، برتری نابهنگام‌شان و دانش بی حد و مرزشان را نشان می‌داد. مدیرعامل پای لپ‌تاپ خودش نشسته بود و همچنان که فیلم را تماشا می‌کرد کار هم می‌کرد.

در آغاز دوره کاری من – یک دهه عقب‌تر، در دوران شروع کار، مدیرعامل، من و یکی از دوستان کارآفرین خود را برای خوردن پیتزا در ساحل شمالی دعوت کرد. دیوارهای پیتزافروشی با برچسب پوشانده شده بودند، مثل پشت لپ‌تاپ بود. تکه‌های  بزرگ پیتزا به همراه چند لیوان آب سفارش دادیم و روی چارپایه نشستیم تا سفارشمان حاضر شود و مثل چند دوست باهم شروع به گپ و گفت کردیم. پس از خوردن پیتزا شروع به خداحافظی کردم، اما آن‌ها هنوز روی چارپایه نشسته بودند.

کارمندان سعی کردند در ردیف دوستان مدیرعامل باشند، اما ما واقعا دوستان او نبودیم. او ایده‌های ما را بی‌اهمیت جلوه می‌داد و ما را در جلسات خصوصی تحقیر می‌کرد؛ او مسئولیت و حیثیت کاری ما را از بین می‌برد، فقط برای اینکه آن‌ها را به طور غیرقابل توجیهی تکذیب کند. ما به طور مرتب بازخورد مشتری را به او ارائه می‌دادیم، مانند سگ‌هایی که دنبال توپ‌های تنیس می‌دوند تا آن‌ها را برای صاحبشان بیاورند و همیشه ما را نادیده می‌گرفت. کار کردن با او بسیار پر هزینه بود: حداقل دو نفر از همکارانم نزد درمانگر رفتند تا رابطه‌شان را با رئیس درست کنند.

با این حال، مخالف قبول این ایده بودم که مدیرعامل، کسی که سال‌ها تحت نظارت و تحقیق سرمایه گذاران خارجی و روزنامه نگاران قرار گرفته است، آدم غیرطبیعی و یا کینه‌جویی باشد. همیشه دنبال داستانی تبرئه‌آمیز می‌گشتم تا با آن همدردی‌ام را به دیگران یاد دهم. از زمانی که به دنبال انجام کارهای دیگری بودم، باور سست خود را بر پایه مردان جوان جاه‌طلب، تهاجمی و مغرور شکل می‌دادم که ساده‌لوحانه از حومه آمریکا به همراه آسیب‌شناسی شخصی وارد بازار کار شده‌اند. اما این اصلا شخصی نبود؛ این امروزه به مصیبتی جهانی تبدیل شده‌ است.

تکنولوژی - استارت‌آپ‌

توسعه نرم‌افزار متن باز

در تابستان ۲۰۱۴، برای مصاحبه‌ای کاری وارد شرکتی استارت‌آپی شدم که در واقع میزبان پلت‌فرمی برای توسعه نرم‌افزار متن باز بود. شرکت داخل کارخانه سابق میوه خشک کنی قرار داشت. نگهبانی امنیتی که پیراهنی با نشان شرکت پوشیده و عبارت “سرویس امنیتی” پشت پیراهن نوشته شده بود اتاق انتظار را نشانم داد، اتاقی دقیقا بیضی شکل. کاغذدیواری راه‌راه زرد و کرم داشت. پرچم آمریکا کنار میز سخنرانی قرار گرفته بود و در پشت میز صفحه نمایشی بزرگ قرار داشت که ابرهای در حال حرکت بر آسمان نشنال مال را نمایش می‌داد. قالیچه‌ای به رنگ آبی سیر، همرنگ کراوات رئیس جمهور روی زمین پهن شده بود، در اتاق چیزهایی قرار داشتند که گویی برای این استارت‌آپ‌ خوش‌یمن هستند مانند شاخه زیتونی که بالای آن نوشته شده بود “اعتماد ما در همکاری نهفته است” ، و به نظر می‌رسید این شرکت هزینه‌ای بالغ بر سیصد میلیون دلار سرمایه برای این کار جذب کرده باشد.

نامه پیشنهادات رسید. در نامه نوشته شده بود: ” ما انتظار چیزهای بزرگی را از شما، خودمان و برای شرکت داریم. باید خیلی به خود افتخار کنید.” واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم. شرکت متن باز به خاطر سازوکار خود مشهور بود که به طور استثنایی بر تعادل کار و زندگی تاکید داشت. سال‌ها، در اصول کاری و شفافیت در میان شرکت‌های متن باز حرف اول را می‌زد، همکاری و  تمرکززدایی سازمان فاقد سلسله مراتب بود و بیشتر کارکنان آن از راه دور کار می‌کردند. تا همین اواخر، کارمندان خواهان دریافت پاداش شدند، اولویت‌های خود را تعیین کرده و با اجماع نظر، از جمله برخی موضوعات مرتبط با طراحی داخلی، تصمیم به اتخاذ برخی اصلاحیه‌ها گرفتند. زمانی که میزبان کل دفتر را به من نشان داد و همه را معرفی کرد، توپ‌های تردستی روی میز گروه نظر مرا جذب کرد، در واقع محل بازی اعضای شرکت بود و کارمندان پا برهنه وارد این بخش می‌شدند تا بازی‌های ویدیویی بازی کنند. حتی در شرکت خود بار هم برای کارمندان تدارک دیده بودند. در واقع محوطه پیک‌نیک طوری بود در فضای سرپوشیده با صندلی‌های آدیراندَکی و چمن پلاستیکی، به همراه مانیتورهای بزرگ و اتاق بازی در داخل همانجا و قسمت‌هایی که به اصطلاح به آن غاز رمزگذار گفته می‌شد: بخش‌های تاریک و پُر از کوسن و بالش که مخصوص برنامه نویسانی بود که در فضاهای دنج و همراه با احساس انزوا بهتر کار می‌کردند.

این شغل در واقع مربوط به بخش پشتیبانی مشتریان می‌شد، اما عنوانی که در نامه پیشنهاد شده بود، برای مطابقت با نام شرکت، تیم پشتیبانی گیت‌هاب بود. خجالت را کنار گذاشتم. در زمان تجزیه و تحلیل استارت‌آپ‌ با توجه به دیدگاهم نسبت به شغلم به عنوان “شغل، سبک زندگی” همکارانم مرا مسخره کرده بودند –  این کار مستلزم کاهش ده هزار دلاری حقوق کارمندان بود – اما به شخصه آرمان‌گرایی شرکت را دوست داشتم. استارت‌آپی در زمینه متن باز میزبان بزرگ‌ترین مجموعه منبع کد در جهان، از جمله وب سایتی عمومی با میلیون‌ها پروژه نرم‌افزاری متن ‌باز بود. روزنامه نگاران هیجان‌زده در زمینه تکنولوژی گاهی از آن به عنوان کتابخانه اسکندریه یاد می‌کنند، اما در رابطه با کدها. حالا این استارت‌آپ‌ شش ساله شده بود و دویست کارمند داشت و هیچ رقیبی هم برای او نبود. شبکه اجتماعی که همه از آن نفرت داشتند و دولت ایالات ‌متحده هم از ابزارهای فراهم شده از سوی این شرکت استفاده می‌کردند.

برای سال‌ها، به نظر می‌رسید که شرکت هیچ کار اشتباهی نمی‌توانست انجام داده باشد، اما در بهار ۲۰۱۴، نخستین زن تیم مهندسی – به عنوان توسعه دهنده و طراح، زنی از همه رنگ‌ها و طرفدار تنوع در فن‌آوری – با موجی از شکایات مواجه شد. او ادعا کرد که زمان شروع کار در استارت‌آپ‌ ، در واقع آنجا باشگاهی پسرانه بوده ‌است. همکارانش او را تشویق اما کدهای او را مرجوع و پاک می‌کردند و محیط کار خصمانه‌ای را به وجود آورده بودند. داستان این زن خیلی زود وارد رسانه‌ها و فراگیر شد. شرکت این موضوع را مورد بررسی قرار داد. یکی از بنیانگذاران شرکت کناره‌گیری کرد؛ یکی دیگر هم به فرانسه منتقل شد.

مشکل پایپلاین در تکنولوژی

برای نخستین بار، شرکت‌های فن‌آوری شروع به انتشار اطلاعات متنوعی از داخل شرکت‌ها کردند. ارقام این اطلاعات غم‌انگیز بودند. مردمی که زیرساخت‌های دیجیتالی جدید جهان را می‌سازند، هیچ شباهتی به افرادی که از آن‌ها استفاده می‌کنند، ندارند. کارزاری مداوم در مورد “مشکل پایپلاین” به وجود آمد – باور بر این است که ظاهرا تنوع در فن‌آوری از تبادل قدرت یا نژاد پرستی سیستماتیک جدا شده ‌است و نتیجه‌اش چنان می‌شود که به سادگی حضور زنان و اقلیت‌های جنسیتی در رشته‌های بنیادی برای پذیرش نقش‌های بنیادی نادیده گرفته می‌شود. استارت‌آپ‌ های متن باز نخستین نمونه از تبعیض جنسی و نژاد پرستی در صنعت فن‌آوری نبود، اما اولین باری بود که توجه ملی را به خود جذب کرد. این امر سبب شد تا کمی محتاط‌تر باشم، اما در عجب بودم که آیا ممکن است برای پیوستن به سازمانی که مجبور به مقابله با تبعیض است، سودی وجود داشته باشد. این را خودفریبی یا ساده‌لوحی می‌نامند؛ من آن را محاسبات استراتژیکی در نظر گرفتم.

در نخستین ماه از حضورم در این شغل، صحبت‌های زیادی در دفتر کار از غول‌های اینترنتی وجود داشت که بازی‌های زیادی را علیه زنان به راه انداخته‌اند. ترول‌های زیادی در شبکه‌های اجتماعی به وجود آمده بود که شامل صحبت‌های نژادپرستانه، رفتارهای زن‌ستیزانه و لفاظی‌های استبدادی بودند. آن‌ها خیلی زود از سوی پلتفرم‌ها فیلتر شدند و با استناد به متمم اول و اجرای سانسور نسبت به آن‌ها عکس‌العمل نشان داده شد. اما روی پلتفرم ما، آن‌ها بیشتر و بیشتر رشد کردند.

ترول ها مخزنی از منابع و اطلاعات زنانی را که هدف قرار داده بودند، داشتند از جمله عکس، آدرس و اطلاعات شخصی. در همان حال، شناسایی هویت ترول‌ها هم غیرممکن بود. همکارانم در این باره که چطور باید این مبارزه را جدی بگیرند باهم بحث می‌کردند. روایتی مشهور در مورد ترول‌ها وجود دارد، این که آن‌ها فقط مشتی آدم‌ تنها هستند که در سردابه منابع گرفتار شده‌اند، اما کار آن‌ها شبیه تلاشی هماهنگ شده بود. منبع آن‌ها شامل قالب‌های ایمیل و خطوط تلفن است و با هم‌تیمی‌های خود به این نتیجه رسیدیم که نمایش ترول‌ها چنین سازمان‌یافته کمی باید عجیب باشد.

در ماه اکتبر، در کنفرانس سالانه زنان رشته کامپیوتر (که به افتخار زنی مهندس که سبب رشد و توسعه فن‌آوری‌های نظامی در طول جنگ جهانی دوم شده بود) به سوی فونیکس پرواز کردم. واقعا من زنی نبودم که بخواهند او را برای این کنفرانس و زنان رشته کامپیوتر دعوت کنند، زنان بسیاری در رشته کامپیوتر هستند؛ من زنی بودم که همیشه یک کامپیوتر همراه خود داشت – اما واقعا کنجکاو و حامی استارت‌آپ‌ منابع باز بودم.

شب اول، همکارانم از پورتلند، تورنتو، بولدر و شیکاگو آمدند و دور هم جمع شدیم. بسیاری از آن‌ها از زمان شروع بحران تبعیض جنسیتی، در استارت‌آپ‌ ها یکدیگر را ندیده بودند. در اطراف پرسه زدم و امیدوار بودم که مهندس‌ها مرا به جمع خود راه دهند. بعضی از آن‌ها موهایی با رنگ‌های نامتعارف داشتند و همچون پانک راک‌ها پرسینگ کرده بودند که الویت‌های این صنعت را نشان می‌داد مانند وابستگی آن‌ها به خرده‌فرهنگ‌ها. نمی‌دانستم مورد احترام قرار دادن زنی با تکنولوژی برتر چه حسی خواهد داشت. اما وقتی متوجه شدم که در مقوله زن داشتن مهارت در زمینه تکنولوژی و نداشتن آن هیچ تمایزی ایجاد نمی‌کند کاملا ناامید شده بودم.

در بیشتر موارد، حضور زنان در استارت‌آپ‌ های منبع باز همراه با خوشحالی بود و چنین به نظر می‌رسید که مردسالاری حاکم در طول این سال‌ها در حال از بین رفتن است. رهبران پس از رسوایی تبعیض جنسیتی در تلاش بودند تا اوضاع را روبراه کنند مانند احداث سازمان منابع انسانی؛ برداشتن فوری و آنی تصویر خروس متحرکی (اشاره به تبعیض جنسیتی) که به سردر اتاق گفتمان کل شرکت آویخته شده بود؛ جمع‌آوری پرچم‌های “اعتماد بر پایه شایسته‌سالاری”. با نگاهی به گذشته، متوجه می‌شویم که شایسته‌سالاری مختص شرکت‌های بین‌المللی و برجسته‌ای بود که همه کارمندانشان سفیدپوست، مرد و آمریکایی بودند و یا بیش از ۱۵ زن در رشته مهندسی را نمی‌پذیرفتند.

برای سال‌ها، همکارانم به من گفتند که فقدان چارتی سازمانی و رسمی سبب پنهان شدن برنامه‌ها، تعیین روابط اجتماعی و نزدیکی به بنیانگذاران می‌شود. همانطور که مهندسان مرد اعلامیه‌ای را در مورد اهمیت همکاری نوشتند، زنان هم تلاش کردند تا سهم خود را در این همکاری مورد بررسی قرار داده و آن را بپذیرند. شرکت برابری و آزادی را در همه چیز ارتقا بخشید تا زمانی که بحث از  امتیازات سهام شد: بسته‌های سهام که به عنوان ” بسته‌های غیرقابل مذاکره” توصیف می‌شدند برای افرادی که توانایی مذاکره‌ای موفق را داشتند قابل مذاکره می‌شد. سیاست “حقوق خود را مشخص کن” به شکاف پرداختی منجر شد، طوری که تعدادی از زنان به افزایش حقوقی نزدیک به چهل هزار دلار دست یافته بودند. بدون هیچ حقوق عقب افتاده‌ای.

در مرکز همایش و در میان رشته‌های علوم کامپیوتر، احساس غریبگی می‌کردم و از داشتن سندرم تظاهر در کنفرانسی که برای توانمند سازی زنان برای نیروی کار تدارک دیده شده بود احساس شرم داشتم. انجمن جامع مردان (مردانی که خواهان همکاری و پیوستن و حمایت از زنان در جامعه به طور یکسان هسستند) که شامل گروهی از مهندسین بودند، بخشنامه‌هایی را در میان شرکت کنندگان پخش کردند. در هر گوشه از این کنفرانس خواسته‌های متفاوتی مطرح بود: “برشمردن فمینیست به عنوان جنبشی سلطه‌جویانه” ؛” چنین چارتی هرگز در شرکت من اجرا نخواهد شد “؛” ادعای اینکه قلب بشر همیشه درست‌ترین تصمیم را می‌گیرد”؛ “می‌گویند که جنبش فمینیستی زنان را از فن‌آوری دور می‌سازد “؛” استعداد فکری “: تنها مردان بخش سخت‌افزاری می‌توانند تصور کنند که زنان به استعداد فکری اهمیت می‌دهند. یکی هم آن وسط از”پایپلاین” می‌گفت.

در انجمن جامع مردان، همگی اتو کشیده، همراه با هیئت رئیسه‌ای سفید پوست بودند که پس ازبه دست گرفتن کرسی‌های ریاست خود پیشنهاد‌های معقولانه می‌دادند و محل کار خود را براساس تبعیض‌های وضع شده اداره می‌کردند. معاون رئیس یکی از بزرگ‌ترین غول‌های موتور جستجو که شایع است بهترین سرگرمی‌اش پرش در هواکره است می‌گوید: ” بهترین کاری که می‌توانید انجام دهید این است که در کار خود بهترین باشید.” دیگری گفت: “ناامید نشوید، فقط سخت کار کنید.” با این کار خود فقط زنان را زیر پای خود له می‌کنید و حتی دیگر نیازی نیست که بخشنامه‌ها یکی یکی بررسی شوند.

رفتن به محل کار اجباری نبود، اما هنوز می‌خواستم قسمتی از چیزی باشم. در دفتر، میز سخنرانی را که به هیچ دردی نمی‌خورد در جلوی چشم مهندس‌ها برداشتم و به جایش کارت ویزیتم را کنار مانیتور گذاشتم.

تکنولوژی - استارت‌آپ‌

من کارمند شماره ۲۳۰ بودم. من هیچ مشکلی برای تشخیص کارکنان تازه به دوران رسیده نداشتم. خود سابقم را در اتاق‌های گفت و گوی انحصار طلبشان دیدم، تحقیر آن‌ها برای رشد تیم فروش، اشتیاق آن‌ها برای کنترل اوضاع. گاهی اوقات حس مالکیت و تعلق و شخصیت و خواست ساده آن‌ها را و احساس وابستگی آن‌ها به همه امور را آرزو می‌کنم. اما سپس به خود یادآوری می‌کنم که برای چه اینجا هستم.

از رفتن به دفتر منصرف شده بودم و گروه را برای یک ساعت و هفته‌ای یک‌بار از طریق ویدئو کنفرانس ملاقات می‌کردم. برای این جلسات هفتگی همیشه فقط با شانه زدن موهایم، کشیدن پرده‌ها و جمع کردن خرت و پرت‌های روی تختم تا ظاهر مناسبی پیدا کند آماده می‌شدم و سپس روی تختم می‌نشستم و جلسه را برگزار می‌کردم و از گرمای حضور همکارانم لذت می‌بردم. البته برای حدود یک ساعت، وقتی که مکالمه به سبب برنامه با توقف یا تاخیر همراه می‌شود، آپارتمان من پر از خنده و وراجی می‌شود. پس از کنفرانس هم از جایم بلند می‌شوم، خمیازه‌ای می‌کشم، لپ‌تاپ را خاموش می‌کنم و پرده‌ها را کنار می‌زنم و به سکوت اتاقم گوش می‌دهم.

بعضی روزها، زمانبندی کاری مثل ورود به تونل است. یک ایموجی که در حال تکان دادن دست‌هایش بود برای اتاق گفتمان گروهی ارسال می‌کنم، به درخواست مشتری‌ها پاسخ می‌دهم، ایمیل‌ها را می‌خوانم و تعدادی از ایمیل‌های نقض کپی‌رایت را بررسی و شبکه اجتماعی داخلی را به طور مختصر نگاهی می‌کنم. در نرم‌افزار گفتمان، از کانالی به کانال دیگری می‌روم، اطلاعات و مواردی را که یک شبه روی هم انباشته شده‌اند را می‌خوانم. بعد از تکرار این چرخه، پنجره‌ای در مرورگر باز می‌کنم و کار واقعی خود در طول روز یعنی از این تب به آن تب رفتن را شروع می‌کنم.

پلتفرم‌های طراحی‌شده برای استارت‌آپ‌ و برای تطبیق و جمع‌آوری داده‌های نامحدود از فهرست‌های بی‌نهایت الهام گرفته‌اند. خودم وقتی وارد اینترنت می‌شوم مانند آدمی مست عمل می‌کنم: ایده‌های دکوراسیون برای فضاهای کوچک، مصاحبه‌های نویسندگان، ویدیوهایی مربوط به تزئین کیک، نقاشی‌های دوران رنسانس با مفهوم فمینیستی. اطلاعیه‌های صنایع و بلاگ‌ها را یکی یکی می‌خوانم و مدام در حال جستجوی چیزی هستم که توجه مرا جذب کند. متوجه شده بودم که استارت‌آپ‌ کتاب الکترونیکی از سوی غول موتور جستجو به وجود آمده است و هر زمان که بخواهد می‌تواند برنامه‌ی خود را از کار بی‌اندازد. ویدئو‌های مربوط به فراملی‌گرایی شخص تراز اول شهر نیویورک را نگاه می‌کردم که بزرگ‌ترین دستاوردش از تاجری موفق رسیدن به مقام ریاست‌ جمهوری بود. در این میان زمان به گونه‌ای اجتناب‌ناپذیر و غیرقابل یادآوری سپری می‌شد.

در آغاز سال ۲۰۱۶، زوایای پلتفرم منبع باز به طور فزاینده‌ای عجیب و غریب و مملو از نقص شده بود. مردم مطالبی را پست می‌کردند که انگار عضو سازمانی تروریستی هستند؛ اطلاعات شخصی کارمندان دولتی را منتشر می‌کردند و همگی پرسنل ما را مورد هجوم قرار می‌دادند. تا حدی که شرکت نامه‌ای تهدیدآمیز را دریافت کرد و همین سبب شد تا دفتر برای یک روز بسته بماند.

نشریه‌ای فوق‌العاده مهتبر پستی را درمورد معاون رئیس ما در وبلاگ خود مبنی بر ضربه اجتماعی منتشر کرد  – زنی که مسئول مدیریت تنوع و برنامه‌های گنجانده شده در استارت‌آپ‌ است مسئول این اتفاق است – این کار او انتقادی را که در مورد ابتکارات زنان سفید پوست ایراد کرده بود کاملا از بین برد. این مقاله همراه با کلاژی از تصویر هشت‌پا و گربه‌ها بود که زیر عنوان “دستور کار ضد سفیدپوستی” منتشر شد. این مقاله جنجالی در بخش نظرات به وجود آورد که حاوی اظهارات توطئه‌آمیز در مورد مارکسیسم و هالیوود، قربانیان عصر آزادی‌خواهی، نژادپرستی معکوس و دستور کار جهانی‌گرایی بود. این نظرات تبدیل به تهدید شدند. برخی از این تهدیدها به اندازه‌ای وحشتناک بودند که شرکت اسکورتی امنیتی را برای کارمندان مورد نظر در نظر گرفت.

در همین اتفاقات نظرم به سوی یکی از همکارانم جذب شد که با وجود همه‌ی این آزار و اذیت‌های اینترنتی هنوز هم دنباله روی روش قبلی است: روش‌هایی که همین نشریه‌های مورد اعتماد اما افراطی ترول‌های وحشتناکی را هجده ماه قبل علیه زنان در بازی صنعت تکنولوژی بکار گرفته بودند. برایم عجیب بود که این دو گروه دارای همان ساختار و استراتژی‌های تاکتیکی مشابه هستند. همکارم، کارشناس فروم های آنلاین و پژوهش‌نامه‌های هئیت بازرگانی، از گوشه‌چشم به من نگاه کرد و گفت: ” آه، بچه نازنینم، این گروه‌ها متفاوت نیستند. آن‌ها کاملا مشابه همان مردمی هستند که در بیرون می‌بینی.”

سان‌فرانسیسکو درگیر بحران مسکنی تمام‌عیار شده بود. بروشورهای املاک و مستغلات پیشنهاد کردند که صاحبان این ضربه را کنترل کنند. آن‌ها می‌گفتند: ” سلام، اهل محل! ما خریداران و سرمایه‌گذاران را تشویق کردیم تا در محله شما سرمایه‌گذاری کنند.” در این میان بحث‌های زیادی وجود داشت، به خصوص در میان طبقه کارآفرین، در مورد ساختمان‌های مرکز شهر. همه کتاب “قدرت دلالان” را می‌خواندند یا حداقل، خلاصه‌ای از آن را می‌خواندند. وبلاگ‌های شهرنشین نشسته بر صندلی‌های راحتی درباره جین جیکوبز و بارون اوسمان و لو کوربوزیه چیزهای جدیدی می‌نوشتند. در مورد مناطق خاص اقتصادی خیال‌پردازی می‌کردند. یکی از مهندسان واقعیت افزوده طرحی را برای مبارزه با بی‌خانمانی پیشنهاد داد که کاملا شبیه خانه‌ی سگ‌ها بود. تعدادی از شرکت‌های نوپا پول جمع‌آوری کردند تا فضاهایی برای زندگی اشتراکی را در محله‌های مسکونی بسازند که در آن مردم برای زندگی در فضاهای عمومی ترد شده بودند.

داشت شبیه جوکی پیش پا افتاده می‌شد که صنعت فن‌آوری کالاها و خدماتی را که مدت‌ها قبل وجود داشت به سادگی و از نو اصلاح می‌کند. شهرها در همه جای دنیا جذب این آزمایش اصولی و ابتدایی می‌شدند. فروشنده‌ی عینکی به صورت آنلاین متوجه شد که خریداران از ویزیت چشم به صورت آنلاین استقبال زیادی می‌کنند؛ استارت‌آپ‌ی که دوچرخه‌های ثابت عرضه می‌کرد متوجه شد که مشتریان دوست دارند در کنار دیگران و در محیطی همچون باشگاه رکاب بزنند. سوپرمارکتی آنلاین تصمیم به ایجاد کتابفروشی در فروشگاه خود گرفت و قفسه‌های خود را با استفاده از طبقه‌بندی کتاب‌ها بر اساس نقد خوب و امتیاز، پر از کتاب کرد که فروشگاه‌هایی چون اینها سبک خاصی از فروش را به اشتراک گذاشتند. به نظر می‌رسد این ایده‌ها یک شبه به وجود می‌آیند: دیوارهای سفید و فونت‌های گرد و محلی برای نشستن، درواقع تمثیلی از دنیایی مات که توسط اشیا جایگزین شده‌اند.

تکنولوژی - استارت‌آپ‌

زندگی پس از استارت‌آپ‌ و تکنولوژی

مقیاس‌  و معیار نشانی از همگنی است. نیمی از افراد باسوادی که با آن‌ها‌ مواجه شدم، همان لباس کشمیری نازک را به تن و همان عینک سبک را همچون خودم به چشم داشتند. بعضی از ما حتی رنگ پوستمان هم شبیه هم بود انگار که از یک تناژ باشد. ما از مشکلات مشابه‌ای که در گذشته پشت سر گذاشته بودیم مدام شکایت می‌کردیم که ناشی از خاطراتی بود که به طور مشابه و خودکار در ذهن تکرار می‌شوند. در آپارتمان‌های مشابه با همان مبل و رنگ‌های سفید زندگی می‌کنیم، روی سرامیک‌های شبیه هم قدم می‌زنیم که همه آن‌ها تصاویری از دکور خانه و خودمان را در خود منعکس می‌کنند.

در اواخر پاییز به خانه‌ی دوران کودکی خود در بروکلین رفتم و ساعت‌های کاری خود را بین شش صبح تا اوایل عصر تنظیم کرده و این در حالی بود که در اتاق‌خواب خود در حال انجام کار بودم. نیویورک زندگی مرا در برگرفته بود، اما شهری که در آن بزرگ شدم دیگر وجود نداشت. حدود چهار سالی بود که به آنجا نرفته بودم و نسبت به قبل، الان فضاهای کاری و فروشگاه‌های بزرگ بیشتری دارد؛ ساختمان‌های بی‌روح‌تر و بالکن‌ها کوچک‌تر شدند. در این فکر بودم که آیا کسی واقعا این چیزها را می‌خواهد یا نه، و اگر این طور باشد، چنین آدمی چه کسی خواهد بود. هر وقت که این را پرسیدم، دوستانم پاسخی مشابه را دادند: آدم‌های سرمایه‌گذار، غول‌های تکنولوژی. این نخستین باری بود که صدای دو گروه را شنیدم که یک نفس به یک چیز اشاره می‌کردند، نه اینکه با یک فرکانس صحبت کنند.

بودن در نیویورک، حس پیچیده‌ای را در من به وجود آورده بود که سبب شده بود جدایی عمیق از زندگی خودم را تجربه کنم. همانطور که در موزه‌ها با دوستان پرسه می‌زدم و با ایان صحبت می‌کردم، می‌دانستم که باید صنعت تکنولوژی را ترک کنم. دیگر برای ماندن در میان افرادی که به آسانی خواسته‌های خود را ارضا می‌کردند انرژی کافی را نداشتم، به این احساس که همه چیز در دسترس باشد. غرور و سادگی این صنعت کم‌کم داشت به سوی بن‌بست ختم می‌شد؛ من در مورد شتاب و تغییر جهت دره سیلیکون به سوی هنر، کار و زندگی روزمره ترس‌های اخلاقی، سیاسی و شخصی خودم را داشتم. نمی‌توانستم پیش‌بینی کنم – سه هفته قبل از انتخابات ریاست ‌جمهوری قانع شدم که باید جای پای خود را روی زمین قدرت سفت کرد، هر چند کوچک و شکننده – و همین باعث می‌شود که رفتن من بیش از یک سال طول بکشد.

به همراه دوستانم به دیدن نمایشی در فورت گرین رفتیم که از سوی موسیقی‌دان و طراح رقصی که می‌شناختیم اجرا شده بود. او را چندی پس از فارغ‌التحصیلی کالج ملاقات کرده بودم؛ او اولین کسی بود که می‌دانستم یک زندگی هنری را از نو می‌سازد. نمایشی که برای آن سال‌ها زحمت کشیده بود به مدت چهار شب روی صحنه رفت. روی صحنه، رقاصان و نوازندگان همراه با فضاسازی فوق‌العاده‌ای نمایش خود را شروع کردند که با ابزارها، پدال‌ها و سیم‌ها احاطه شده بود. طراح رقص گیتار برقی را روی شانه‌اش انداخت. هرجا که روی صحنه قدم می‌گذاشت، نور هم به دنبال او می‌رفت، موهایش پیشانی‌اش را پوشانده بود، تمرکز و لذت بر چهره‌اش نقش بسته بود. فراموش کرده بودم که چیزی را که احساس می‌کنم شبیه همان چیزی است که می‌خواهم؛ احساس اینکه چه چیزی داشته‌ام و یا دارم و چه اهمیتی برایم دارد. کمی گریه کردم، دماغم را پاک کردم، از از دست دادن‌های گذشته ناگهان احساس تازه‌ای حس کردم.

پس از آن، اجراکنندگان در لابی سالن تئاتر ایستادند و چقدر بی‌نظیر بودند و دسته‌گل‌های پیچیده شده در کاغذ قصابی بود که از طرف حضار به آن‌ها داده می‌شد. آدم‌هایی که لباس‌های فاخر پوشیده بودند مانند فنجان‌های پلاستیکی شراب زیادی برای ملاقات با اجراکنندگان معطل شده بودند. ما تبریکات خود را گفتیم و جای خود را به دیگران دادیم. بیرون، تاکسی پیدا کردیم. در طول پل بروکلین، به سمت رستورانی رفتیم که باقی دوستان منتظرمان بودند.

شهین غمگسار
مترجم هستم. با واژه‌ها سروکار دارم. و گاهی می نویسم.