درباره نمایش «من»

 

«سیاوش پاکراه» که چندی نمایشنامه «جتسیمانی» او بر روی صحنه بود، این بار متن جدیدش را خود به روی صحنه ی تالار مولوی آورده است. او در نمایش «من» از جریان سیال ذهن و بازی «غزاله توده زعیم»، «امیر شمس»، «شبنم دادخواه» و «مصطفی لطیفی خواه» استفاده کرده است.

جریان سیال ذهن، شیوه ای در نوشتن است که می توان پیشینه آن را مربوط به سالهای بین جنگ جهانی اول و دوم دانست. زمانی که هنرمند به دلیل بی اعتمادی اش به جهان خارج، به درون خود پناه برد تا در این سیر درونی، به کشف زوایای مختلف این عالم ناشناخته بپردازد. سیال ذهن را می توان حاصل وحشت و نابه سامانی مادی و همین طور ناامنی معنوی و مادی دانست. در این شیوه ی ادبی، عمق جریان ذهنی یک کاراکتر که آمیزه ای از تفکرات خودآگاه و ناخودآگاه، احساسات و تداعی های تصادفی است، به همان صورت بیان می شود. به عبارت دیگر می توان گفت که این شیوه بر اساس مفاهیمی استوار است که ایجاد تداعی معانی می کند. در این روش لایه های پیش از گفتار ذهن شخصیت، بی هیچ نظمی بر روی کاغذ می آید. در این سبکِ نوشتار، طرح و داستان به روش سنتی وجود ندارد؛ به عبارتی داستانی وجود ندارد تا مخاطب وارد فضای آن شده و خود را در آن غرق کند. مخاطب در این روش باید در این جهان بی نظم، نظمی بنا کرده و با کنار هم قرار دادن تکه های پراکنده ذهن شخصیت، به لذتِ کشف برسد. زمان نوشتار به سبک سیال ذهن نیز زمان خطی رایج نیست و آینده، حال و گذشته در هم تنیده و پیچیده می شوند.

جریان سیال ذهن بیشتر مربوط به رمان نویسی می شود و کم کم وارد عرصه نمایشنامه نویسی نیز شده است. حال «سیاوش پاکراه» که پیش از این، متن «جتسیمانی» را به سبک جریان سیال ذهن نوشته، این بار نیز دست روی همین جریان گذاشته و نمایش «من» را به صحنه آورده است؛ نمایشی که می توان خط داستانی کم رنگی در آن یافت. اتفاقی در پشت یک در بسته افتاده و زنی که روای نمایش است در حال بازگویی لحظاتش از آن حادثه است. این داستان کم رنگ در قالب جریان سیال ذهن در نمایش «من» روایت می شود.

بر روی بروشور این نمایش درباره ایگو چنین نوشته شده است: «ایگو (من) سازمانی از کارکردهاست که تکلیفش میانجی گری میان غرایز و جهان بیرون است. پاره ای از کارکردهای ایگو تا اندازه ای هوشیارانه عمل می کنند و برخی دیگر ناهشیارانه.»

در اینجا لازم است کمی مفهوم ایگو را باز کنیم. ایگو را اولین بار فروید، به کار برد. او شخصیت انسان را متشکل از سه عنصر می دانست: اید، ایگو و سوپر ایگو. اید (نهاد) تنها مولفه ی شخصیت است که از بدو زایش انسان حضور دارد، کاملا ناخودآگاه بوده و غرایز و رفتارهای ابتدایی را شامل می شود. ایگو (من یا خود) آن مولفه از شخصیت است که مسئول برخورد با واقعیت هاست. سوپر ایگو (فراخود) آن جنبه از شخصیت است که دربردارنده ی تمام آرمان ها و استاندارهای اخلاقی و درونی است که فرد از پدر، مادر و جامعه کسب می کند. ایگو در آغاز به صورت منِ جسمی است، کارکردهای فراوانی دارد و در تقابل با اید (نهاد) است. نخستین کارکرد ایگو میانجی گری میان نیازهای فرد و مقتضیات محیط است. به عبارتی ایگو تنش های ناشی از اتفاقات برآورده نشده را تخلیه کرده و تلاش می کند تا تصاویر ذهنی ایجاد شده توسط نهاد را در جهان واقعی عملی کند.

با توجه به این توضحات سراغ زن فلجی می رویم که در یک خلا نشسته؛ خلایی که تنها با نور روشن شده است. او در حال رو به رو شدن با واقعیت ها و برخورد با آنهاست. واقعیت هایی که بصورت تصاویر پراکنده، جملات و کلمات خود را نشان می دهد. صحنه کاملا خالی از دکور و آکسسوار است و تنها دو مستطیل نوری در آن وجود دارد. در اولین مستطیل زن افلیج نشسته و دومین مستطیل را می توان نشانه ای از درونیاتِ ذهنی این زن دانست که در گذشته اتفاق افتاده و پشت سر اوست. زن نمی داند و نمی بیند که در این مستطیل چه خبر است مگر زمانی که خود را به درون مستطیل دوم می کشاند.

طراحی نور این نمایش را می توان یکی از ویژگی های مهم این اجرا دانست که به خوبی یک تاریکی گسترده را نشان داده و در انتها به مرگ ختم می شود. بازیگران این نمایش به خوبی توانسته اند با بازی، دیالوگ گویی و حتی ادای تک کلمه ها، فضایی متفاوت بسازند تا برای مخاطب تداعی کننده خاطرات و ذهنیات باشد.

دیدن چنین نمایش هایی در ابتدا برای مخاطب دشوار به نظر می رسد. این نمایش ها داستان مشخصی ندارند و نمی توان به خلاصه ای از آن در طول اجرا دست یافت. تصاویری و کلماتی هستند که پراکنده به روی صحنه آمده اند و این مخاطب است که با توجه به تجربه ی زیسته و حتی دانش خود می تواند آنچه را که می بیند با کمک تداعی های ذهنش کامل کند. برای روشن شدن بیشتر این مفهوم به مثالی از نمایش رجوع می کنیم. در بخشی از نمایش، کلمه «گرگ» تکرار می شود. این کلمه در جمله و ساختاری مفهومی قرار نمی گیرد و داستانی نمی سازد. اما شنیدن برای مخاطب می تواند تداعی کننده ی خاطره، حس یا مفهومی باشد که تنها برای او اتفاق افتاده است. این شیوه ی برخورد با اثر باعث می شود که برداشت های مخاطبان از نمایش متفاوت بوده و تداعی های ذهنی شان با یکدیگر فرق داشته باشد. این ویژگی، نمایش های از این دست را به آثاری متفاوت تبدیل می کند که می تواند بازه مختلف نظرات را دربرداشته باشد. ممکن است مخاطبی با توجه به زندگی و تجربه زیسته خود، ارتباطی بیشتر یا کمتر با نمایش برقرار کند و این موضوع یکی از ویژگی های تماشای چنین آثاری است.

«سیاوش پاکراه» با حذف دکور و آکسسوار به فضای خلایی رسیده است که پهنه ی وسیع تاریکی را دربر گرفته. او در این نمایش از صدا استفاده کرده، اما این صداها موسیقی نیستند و بیشتر در راستای فضاسازی اثر استفاده شده اند تا مخاطب را به تداعی های مختلف برسانند. وی در این نمایش بازیگران و دیگر عواملش را به جز طراح نور، از میان دانشجویان برگزیده و در سالنی اجرا می رود که امکان تجربه کردن را هم به گروه اجرا و هم به مخاطب می دهد. جنس اجرای نمایش «من» تنها برای سالنی چون مولوی مناسب است که مخاطبانش برای دیدن نمایش های متفاوت، نو و تجربه گرایانه به آن قدم می گذارند. هماهنگی سالن و جنس اجرای نمایش «من»، باعث شده مخاطبانی که به تماشای این نمایش می روند، دست خالی بازنگردند و هر کدام برداشت شخصی خود را از آن داشته باشند.

 

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران