درباره‌ی فیلم تصنیف باستر اسکراگز

فیلم تصنیف باستر اسکراگز

       فیلم تصنیف باستر اسکراگز (The ballad of buster Scruggs) آخرین ساخته‌ی وسترنِ برادرانِ کوئن اثری متفاوت با تمامِ آثارِ کلاسیکِ وسترن است. فیلمی ۶ اپیزودی، که هیچ تمایلی به قصه‌گویی به سیاقِ اعقابش ندارد؛ و به همین دلیل می‌توان آن را مدرن‌ترین وسترنِ سینما دانست. با آراد مگ همراه باشید تا کمی از تصنیفِ باستر اسکراگز را با هم بخوانیم!

این نقد نیست!

          بنده منتقدِ فیلم نیستم. نه تحصیلی مرتبط با نقدِ فیلم کرده‌ام، و نه دوست دارم خود را منتقدِ فیلم بنام‌ام. پس این یادداشت نقد فیلم تصنیف باستر اسکراگز نیست. چراکه نقد کردن، یا به قولِ عبدالحسین زرین‌کوب، جدا کردنِ سره از ناسره، کاری‌ست دشوار و دانش‌محتاج؛ نیازمندِ خالی کردنِ نقد از هرگونه نظرِ شخصی‌ و جانب‌داری‌هاست. و یافتنِ عیارِ حقیقیِ اثر با سنگ و صافیِ هنرش. خصایلِ خاصی را طلب می‌کند که از عهده‌ی هر کسی برنمی‌آید و بنده هم یادداشتم را با نظرِ شخصی می‌نویسم، و به این ترتیب از دایره‌ی نقد بیرون است. چراکه نقد و مبانیِ نقد، قابلِ تعمیم و فراگیر برای آثارِ دیگر نیز هست؛ و این یادداشت چنین نیست. اگرچه می‌توان به راحتیِ آبِ خوردن مدعی‌ِ نقد و منتقد بود. اما آنچه که ما می‌بینیم به اسمِ نقدِ فیلم از دستِ بنویس‌های خام‌دستِ دنیای مجازی در رفته، گیردادن‌هایی به داستان است و بس.

پوستر فیلم تصنیف باستر اسکراگز

          مثلا اینکه چرا جلیلوند ماهیتِ رابطه‌ی میانِ هدیه تهرانی و امیر آقایی را در فیلمِ بدون تاریخ بدونِ امضا مشخص نکرده است. و همه‌ی نقدشان به فیلم همین است. حقیقتا این بیشتر شبیهِ گیرِ منکراتی و ارشادی است تا نقد! یا بدتر از آن نگاهِ خاله‌زنکی به رابطه‌ی دو شخصیت در این فیلم، که از دیدِ بنده هیچ اهمیتی ندارد و از قضا نویسنده هم عامدانه هیچ کوششی برای توضیح‌اش نمی‌کند. البته وجودِ چنان نگاهی با “این” نظامِ آموزشی و عقیدتی‌، چندان عجیب و حیرت‌آور هم نیست!

          بنابراین این یادداشت، متنی با نظرگاهِ شخصی “درباره‌ی” آخرین ساخته‌ی برادران کوئن است. که از آن با نامِ جُستار یا به تعبیرِ بنده “درباره یاد می‌شود. در ممالکِ غریبه به آن Review هم می‌گویند تا اثر مرور شود و با Criticism به معنای نقد کردن متفاوت است. درباره‌نویسی به زعمِ بنده عنوانِ صحیح‌ترِ Essay یا جستار است. جُستار شیوه‌های نوشتنِ مخصوصِ خود را دارد و به سببِ همان شیوه‌های نوشتن، از Review متفاوت می‌شود. از جمله‌ی تفاوت‌هایش، آوردنِ نظرها و تجربه‌های شخصی در جستار است.

نمایی از نخستین اپیزود فیلم

          The ballad of buster Scruggs یا تصنیفِ باستر اسکراگز، فیلمی وسترن و ۱۳۳ دقیقه‌ای با ۶ داستانِ گوناگون و نامرتبط با هم است. البته می‌توان آن را ۶ فیلمِ کوتاه در قالبِ فیلمی بلند هم نامید. برادرانِ کوئن هم‌دوشِ یکدیگر فیلمنامه را نوشته‌اند و کارگردانی‌اش کرده‌اند. ابتدا بنا بوده سریال شود، اما در آخر فیلم شده است. راستش از اینکه سریال نشده خشنودم. مگر همه چیز را سریال می‌کنند؟ اصلا این چه مرضی است که هر ایده و طرحی می‌باید از تویش یک سریال در بیاید؟! بگذریم! داشتنِ تعریفی از “پدیدارشناسی” نیز بد نیست تا عنوانِ جستار (پدیدارشناسیِ مرگ و زندگی) مفهوم شود. پدیدارشناسی معادلِ واژه‌ی لاتینِ فنومنولوژی (Phenomenology) مرکب از دو واژه‌ی “فنومن” به معنای پدیده یا پدیدار، و “لوژی” به معنای شناخت است. پدیدارشناسی مکتبی است که ادموند هوسرل، فیلسوفِ قرنِ نوزده و بیستِ آلمان پایه‌گذاری کرد. این مکتب در پیِ آن است تا با تفکیکِ آگاهیِ باواسطه و بی‌واسطه از یکدیگر، آگاهیِ انسان را از پدیدارهای ذهنی‌یی که بدونِ واسطه در ذهن ظاهر می‌شوند، و ممکن است عینی هم نباشند، مطالعه ‌کند.

          آخرین فیلمِ برادرانِ کوئن دقیقا مطالعه کردنِ مرگ و زندگی، به عنوانِ دو مفهومِ غیرعینی، در بسترِ جغرافیاییِ غربِ وحشی و ژانرِ وسترن، و در درونِ ۶ روایتِ گوناگون و نامرتبط با هم است. این مطالعه ایراد کردنِ خطابه‌هایی در قالبِ دیالوگ و گرفتنِ نتیجه‌ای اخلاقی در پایانِ اپیزودها نیست. یا سر دادنِ برخی عقاید که عموما کارگردان را صاحبِ عقیده‌ای نشان می‌دهد هم نیست. فیلمِ تصنیفِ باستر اسکراگز نماینده‌ی هیچ گزاره‌ی فکری و اخلاقی‌یی نیست. اگر گزاره‌ای باشد، گزاره‌ی حقیقت است. حقیقتِ زندگی، و حقیقتِ مرگ. آن هم در صورت‌های ویژه و کاراکتریزه شده‌اش در دورانِ وسترنِ کشورِ امریکا. البته به همین اندازه هم که بنده به این فیلم خشک و سرراست نگاه کرده‌ام، نیست. استعدادِ درخشانِ برادرانِ کوئن در پرداختِ سینماییِ تمام و کمال، با تمامِ آنچه اثری سینمایی را برجسته می‌کند، در تصنیفِ باستر اسکراگز رگه‌هایی آشکار دارد.

خورد به ماهیتابه!

          با این حال، هیچ استنباطی وجود ندارد که فیلم خواهانِ تلقین یا قبولاندنش به شمای مخاطب باشد. دوربینِ برادرانِ کوئن در تصنیفِ باستر اسکراگز فقط و فقط ناظر است. البته ناظری خوش ذوق! دریچه‌ی گشوده‌ی باستر اسکراگز به روی چشمانِ شما، به مفهومِ دقیقِ کلمه‌ی اپیزود، ۶ برش از زندگی‌ست. و برش، اگرچه بخشی از کل است، اما هرگز دربردارنده همه‌ی آن نیست. و اینجاست که اپیزودهای باستر اسکراگز از قصه‌گویی (اگر قصه را کل بپنداریم) دوری می‌کنند. حینِ دیدنِ این فیلم، شمای عادت‌کرده به روبرو شدن با داستان‌ها، مدام به دنبالِ دال و مدلول‌های داستانی هستید. اما خیلی زود به ترکستان رفتن‌تان برملا خواهد شد. چراکه آنک درِ کوتاهِ بی‌کوبه در برابر/ و آنک اشارتِ دربانِ منتظر!(۱)

          فیلم تصنیف باستر اسکراگز اشکالِ گوناگونی از مرگ در غربِ وحشی را با چشمانی نو می‌نگرد. چشمانی که از خود غبارِ داستان را شسته، و به مواجهه‌ی تلخ و سرد و شاید بی‌معنیِ زندگی، با مرگ می‌نگرد. آنچه سبب می‌شود تا بنده این فیلم را مطالعه بنامم، مایه‌ای است که برادرانِ کوئن در خمیره‌ی فکریِ مخاطب به جا می‌گذارند. در پایانِ هر اپیزود از خود می‌پرسید: خُب، چی شد؟ و این ابتدای مطالعه‌ی تصنیفِ باستر اسکراگز است. راهی که برادرانِ کوئن تنها پیشنهادش می‌دهند، و پیمودنش، بر عهده‌ی خودتان است. اگر ذهنی پرسشگر و نگاهی دقیق داشته باشید، ذره ذره و پلان پلانِ فیلم را خواهید نوشید. مایلم ساختار اپیزودیکِ تصنیفِ باستر اسکراگز را به شکلِ بعیدی به ۶ هایکو یا هساشعرِ گیلکی، سروده‌ی کوئن‌ها تشبیه کنم. آنچه در هایکو و هساشعرِ گیلکی به موالفه‌ی این انواعِ شعری تبدیل می‌شود، طبیعت و مواجهه‌ی بدونِ برداشت‌های اخلاقیِ مستقیم با هر رویدادی است که برای سراینده جلب توجه کند. به عقیده‌ی بنده تصنیفِ باستر اسکراگز نیز چنین است. پاره‌های چهارم و ششمِ این فیلم بیش از دیگر پاره‌ها به این ادعا نزدیک است.

در شفقت نشانی از درماندگی نیست، بلکه همچون بارانی نرم از بهشت سرریز می شود

          بارزترین وجه تسمیه‌ی مطالعه کردن کتاب است؛ و فیلم، داستان‌هایش را دقیقا از درونِ کتاب و ورق زدنِ آن روایت می‌کند؛ و این گونه آغاز می‌شود. با احترامِ کامل به شیوه‌ی خواندنِ یک کتاب که ابتدا به جلدش توجه می‌شود، سپس باز می‌شود که فهرستِ کتاب نمایان ‌شود، و در ادامه داستان‌هایش با تیتر و عکس‌هایی منتخب از پِی می‌آیند. شاید گمان کنید به این ترتیب با فیلمی یکنواخت مواجهید. به عقیده‌ی من تصنیفِ باستر اسکراگز چنین نیست. ۶ پاره از این تصنیف، به ۶ شکلِ مختلف در لحن و فضا‌سازی و دیالوگ نمایش داده می‌شود. و در همان حین که تم و تقابلِ اصلی خود را دنبال می‌کند، گوشه‌کنایه‌هایی هم به دیگر مسایل می‌زند. این حیث فیلم را واجدِ برداشتی امروزی نیز می‌کند تا یکسره محصور و منحصر در یک بعدِ خاص نباشد.

          به این ترتیب در نخستین اپیزود با لحنی مطایبه‌آمیز و متساهلانه و البته موزیکال، با هنرنماییِ به یادماندنی‌یی از تیم بلیک نیسلون برخورد می‌کنید. در اپیزودِ دوم با جیمز فرانکوی دزد، که شش‌درش بسته است و از زمین و زمان برایش می‌آید، آشنا می‌شوید. با اپیزودِ سوم لیام نیسونِ کم‌حرف را می‌بینید که با همکارِ بی‌دست‌و‌پایی، که هنرش در گلوست و خطابه، برای اجرای نمایش‌ با گاری دورِ کشور می‌گردد. آیا کوئن‌ها در این اپیزود استقبال از نمایش را در شهرها به دیده‌ی تمسخر نگریسته‌اند؟ آن هم با ستاره شدنِ یکی مرغ؟! آیا مرگ در این اپیزود، مرگِ هنرِ حقیقی‌ست؟ چهارمین اپیزود وارد شدنِ تام ویتسِ پیر به دره‌ای سرسبز و آرام است، برای یافتنِ طلا. به عقیده‌ی بنده در این اپیزود برادرانِ کوئن عمیقا جامعه‌ی طماعِ امریکا و ریشه‌هایش، و در نگاهی فرافکنانه انسان و زندگیِ آزمندانه‌ی مدرن را، با رویکردی ستایش‌گونه به طبیعت و نیروانای جاری در آن، نقد می‌کنند. اگر هر نظرِ خلافی درباره‌ی این اپیزود داشته باشید، صرفا حضورِ تام ویتس، به عنوانِ خواننده و بازیگری خلافِ جریان‌های مرسومِ خوانندگی و بازیگری، نخستین سرنخ برای ردِ نظرِ خلاف‌تان خواهد بود.

فیلم تصنیف باستر اسکراگز
و او در آن دشت عظیم نه نشانی از انسان دید، نه از ابزار انسانی

          اپیزودِ پنجم داستان‌دارترین و عامدانه طولانی‌ترین اپیزود است. یقین دارم کوئن‌ها برای آشنازدایی از ساختارِ فیلم که از داستان می‌گریزد، نیمچه داستانی روایت کرده‌اند تا ذهنِ از داستان اشباعِ مخاطب را به بازی بگیرند. که او را سر بدوانند. که دست‌اش بیندازند! که الحق و الانصاف در این اپیزود داستانِ دخترکی معصوم و ساده که خاستگاری پیدا کرده است را با چیره‌دستی هرچه تمام‌تر و صد کنایه به این دست داستان‌ها نقل می‌کنند! پاره‌ی پایانی و اپیزودِ ششم، مرموز‌ترین و پُرتاویل‌ترین اپیزودِ فیلمِ تصنیفِ باستر اسکراگز است. نقلِ سواریِ ۵ نفر، که هنگامه‌ی غروب تا ابتدای شب را مسافرِ درشکه‌ای‌اند که بی‌امان می‌تازد. مقصد هتلی اسرار‌آمیز است و درشکه‌ران، اسرار‌آمیزتر. شما نیز همچون من خواهید پرسید که آنکه درشکه را می‌راند، که بود؟

          راست‌اش را بخواهید حینِ تماشای فیلم تصنیف باستر اسکراگز به شکلِ احمقانه‌ای، بیش از هر چیز به یادِ فیلم A Million Ways to Die in the West افتادم! فیلمی کمدی و مسخره از سِث مک فارلین، که بیشتر پس از ساختِ فیلمِ Ted در ایران شناخته شد؛ و در میلیون‌ها راه برای مردن در غرب، از شارلیز ترون و لیام نیسون، که اتفاقا نیسون در تصنیفِ باستر اسکراگز نیز نقش‌آفرینی می‌کند، برای دیده شدنِ کمدیِ مضحک‌اش بهره گرفته بود! شاید تنها وجه اشتراکِ دو فیلم، شکل‌های متفاوت و تلخِ مرگ در دورانِ وسترن باشد. وگرنه این تصنیف کجا و آن پاپِ سخیف کجا!

فیلم تصنیف باستر اسکراگز
درشکه چی چه بشنود چه نشود، آرام تر نخواهد راند

          نگاهِ برادرانِ کوئن در فیلم تصنیف باستر اسکراگز به موقعیت‌هایی که شخصیت‌ها در آن قرار می‌گیرند، به خوبی در پوسترِ فیلم هم نمایان شده است. راه‌هایی‌ست که به یک معبر می‌رسد. اما معبری که هر بار رخی تازه دارد و با پیشتر متفاوت است. این معبرِ ژانوس‌چهره چنان با مرگ و زندگی، به عنوانِ دو مفهومِ متضاد آمیخته است، که به سختی می‌توان گفت مرگ زندگی‌ست، یا زندگی مرگ! تصنیفِ باستر اسکراگز در همین حدود متوقف نمی‌شود. نوشتنِ دیالوگ‌های هوشمندانه و مناسبِ موقعیت و جزئی‌نگری‌های تحسین‌کردنی و طنزِ تاریکِ همیشگیِ کوئن‌ها که به گروتِسک می‌زند، نگاهِ مینیمال‌شان به برخی موقعیت‌ها، همچون ویلان ماندنِ جیمز فرانکو با دستِ بسته و طنابِ داری به گردن بر پشتِ اسب، و حرکتِ آهسته‌ی حیوان با جویدنِ علف‌های روبرویش! سینماتوگرافیِ خوش‌رنگِ برونو دِل‌بونل و نمایشِ تصاویری با عمقِ میدانِ بالا، که پس از همکاری‌اش با کوئن‌ها در فیلمِ درونِ لوین دیویس، به نمونه‌ی درخشانِ دیگری در کارنامه‌ی این فیلمبردارِ فرانسوی بدل شده است. و در کنارِ همه‌ی اینها موسیقیِ بجا و سنجیده‌ی کارتر بورول، از تصنیفِ باستر اسکراگز اثرِ تماشاییِ دیگری از کوئن‌های یگانه ساخته است.

 

۱- از شعر در آستانه، از احمد شاملو.