پرونده نمایش «سگدو»

«عباس غفاری»، کارگردان، بازیگر و منتقد تئاتر است که فعالیت اش را از دهه ی شصت آغاز کرده. از جمله اجراهای او می توان به «شبانه»، «کبوتری ناگهان» و «آب مرا قصه کرد» اشاره نمود. غفاری تا به حال چندین نمایشنامه از «محمد چرمشیر» به روی صحنه برده است. وی در تازه ترین اثر خود نیز باز هم با «محمد چرمشیر» همکاری نموده و نمایشی را به صحنه آورده است که در مورد مهاجرت و به ویژه پناهندگی حرف می زند.

نمایش «سگدو» را بهانه کرده و با کارگردان آن، «عباس غفاری» به گفتگو نشسته ایم.

عباس غفاری، کارگردان

عباس غفاری (کارگردان)

– چه شد که نمایشنامه سگدو را برای اجرا انتخاب کردید؟

آقای چرمشیر، نمایشنامه سگدو را در سال ۱۳۹۴ نوشتند و برای اجرا به من پیشنهاد دادند. با توجه به موضوع روزِ نمایشنامه که درباره پناهندگی و مهاجرت است، تصمیم گرفتم این نمایشنامه را کار کنم. مهاجرت موضوعی است که بیش از ۶۰ تا ۷۰ درصد مردم ما با آن درگیر هستند زیرا یا خودشان قصد مهاجرت دارند، یا خانواده و دوستانشان.

– آیا با آن چیزی در نمایش تان نشان می دهید موافقید؟ به عبارتی آیا اعتقاد دارید که مهاجرت و به طور ویژه پناهندگی، یک کابوس است؟

من به شخصه مهاجرت را بد نمی دانم، به هیچ وجه. مهاجرت یک روی خوب دارد و یک روی بد. شما به هر کشوری که وارد شده و قصد داشته باشید در آنجا ساکن شوید باید زندگی تان را از صفر شروع کنید، زیرا کشور جدید شما را به عنوان مهاجر می پذیرد و امکاناتی هم که به شما می دهد محدود است. نوع مهاجرت نیز متفاوت است. گاهی فرد یک پزشک ماهر است یا از دانشگاهی پذیرش گرفته و قصد ادامه تحصیل دارد، در این حالت مهاجرت راحت تر است. گاهی نه، شما فقط قصد دارید به هر طریقی مهاجرت کنید یا پناهنده شوید؛ در این حالت کار سخت تر خواهد بود. شما اگر همین امروز تصمیم به مهاجرت بگیرید، یک پروسه ی دو سه ساله پیش رو دارید که ممکن است در این بازه پشیمان شوید. همان طور که گفتم مهاجرت را امر بدی نمی دانم، زیرا تمدن ها در همین مهاجرت ها شکل گرفته است. تمدن پارس از یک مهاجرت بزرگ به وجود آمده، اروپا و به خصوص آمریکا نیز از مهاجرت دسته جمعی مردمان کشورهای اروپایی به سمت قاره جدید شکل گرفت. مهاجرت همیشه بد نیست. ما در نمایش «سگدو» در مورد دختری صحبت می کنیم که قصد دارد پناهنده شود. پناهندگی حالت سخت تر مهاجرت است و خودخواسته هم نیست. لنا به خاطر اتفاقاتی که برایش افتاده است قصد پناهندگی دارد. به اعتقاد من، «محمد چرمشیر» در نمایشنامه «سگدو»، به سختی های پناهندگی اشاره می کند و اینکه چه چیزی باعث می شود فرد ریشه های خودش را در جایی که به دنیا آمده، رشد کرده و بزرگ شده است، ببُرد و مجبور گردد به کشوری دیگر پناهنده شود. ما در نمایش «سگدو» به این عوامل می پردازیم، عواملی که فرد را وادار به مهاجرت و پناهندگی می کند و مجبورش می سازد تا عزیزترین کسانش، شغل اش، عشق اش و سرزمینش را رها کند. «سگدو» ادعایی در راستای ریشه یابی این دلایل ندارد بلکه فقط هشدار می دهد.

– برخلاف حرف های شما، آن چیزی که من به عنوان یک مخاطب روی صحنه می بینم عوامل پناهندگی نیست، بلکه اتفاقات بعد از آن است.

در نمایش «سگدو» در مورد کابوس های لنا یک روز قبل از اینکه پناهنده شده و مدارکش را به اداره ی مهاجرت تحویل دهد، حرف زده می شود. ما در حال دیدن کابوس های شب قبل از تحویل مدارک هستیم. در طول نمایش نیز با این کابوس ها همراه می شویم. ما رویاهای لنا را نمی بینیم که شیرین باشد، کابوس های او را می بینیم و کابوس همیشه تلخ و وحشتناک است.

– این موضوع کمی نمایش شما را تک بُعدی کرده است و کفه ی ترازو به سوی بدی های پناهندگی و مهاجرت سنگین تر است. به فرض اگر کسی که قصد مهاجرت دارد نمایش شما را ببیند، یا علیه آن جبهه خواهد گرفت یا دچار تردید خواهد شد و نمی تواند با نمایش ارتباط برقرار کند.

اگر هر کدام از این دو اتفاق بیافتد باز هم نمایش «سگدو» کارکرد خودش را داشته است. در نمایش در مورد پناهندگی حرف زده می شود و پناهندگی امری سخت است، زیرا فرد باید ریشه هایش را ببرد. وقتی فردی پناهنده می شود، اگر عزیزترین فرد زندگی اش را از دست بدهد باز هم نمی تواند به کشورش برگردد. کسی که می پذیرد پناهنده شود، بسیاری از سختی ها را پذیرفته و می داند که راه بازگشتی ندارد، مگر اینکه روی تمام تلاش های که قبلا برای پناهنده شدن کرده، پاک کن بکشد و تقاضای بخشش کند. به همین دلیل است که نمایش ما تلخ است. لنا نمی خواهد خودش پناهنده شود اما مجبور به این کار شده است. او اگر قصد داشت به صورت عادی مهاجرت کند دچار این کابوس نمی شد. آن چیزی که نمایش «سگدو» را تلخ می کند پناهندگی و اجبار به پناهندگی است. در نمایش «سگدو» در مورد سویه های منفی پناهندگی حرف می زنیم.

– پناهندگی موضوعی است که این روزها در بسیاری محافل نقل سخنان است و جوانان زیادی به آن تمایل داشته و قصد انجامش را دارند.

زیرا ساده ترین راه است که وقتی وارد کشور جدید شدید تمام گذشته تان را زیر پا گذاشته و اعلام کنید که دیگر شهروند ایران نیستید.

– عجیب این است که برای این افراد، ریشه ها و بریدن از آنها اصلا سخت نیست.

به یک دلیل بزرگ. مسئله من نسل جدید نیست که اتفاقا نگاهم به آنان مثبت است و به آنها امیدوارم، زیرا می دانند می خواهند چه کار کنند، هدف شان را شناخته اند و حرف شان را نیز بلد هستند؛ اما سوال اینجاست که ما به آنها چه داده ایم؟! آنها در حال پس دادن آموزه هایی هستند که ما به آنها داده ایم. اما نسلی که شما از موردش صحبت می کنید اصلا ریشه های ناسیونالیستی ندارند. آنچه در مورد سختی، مام وطن و ریشه ها صحبت کردیم برای این گروه هیچ است. پناهندگی برای کسانی سخت است که دلشان نخواهد همچون نیلوفر زندگی کنند و یا چون قاصدک با باد از سویی به سوی دیگر برده شوند. افرادی که شما گفتید اصلا ریشه را قبول ندارند، دغدغه ی میهن نیز ندارند و به همین خاطر راحت می توانند با پناهندگی کنار بیایند. در چند سال گذشته با موج عجیبی از مهاجرت و پناهندگی رو به رو بوده ایم و این موضوع دیگر ناراحت مان نمی کند و حتی دردمان نیز نمی آید، در حالیکه این درد است.

– و شاید زمان های با حسرت بگوییم خوش به حالش که رفت.

دقیقا! این موضوع دوگانگی عجیبی با خود دارد، از طرفی ناراحتیم که دوستانمان را از دست می دهیم و از طرف دیگر فکر می کنیم که شاید در کشور جدید زندگی بهتری داشته باشند. برخی افراد با مهاجرت موافق اند و برخی دیگر مخالف اند. بعضی افراد با پناهندگی موافق اند و بعضی دیگر مخالف اند. من در جایگاه قضاوت نیستم و فقط قصه ای راجع به یک دختر ایرانی را تعریف می کنم که کابوس هایش را نشان می دهد. می دانم نمایش تلخی است اما از این تلخی گریزی نیست زیرا در مورد کابوس حرف می زنیم نه رویا.

– صحنه ی نمایش بسیار مینیمال و کاربردی است. تختی از سقف آویزان شده و دنیای بی ثباتی را ساخته است. کمی بیشتر در مورد ایده ی طراحی صحنه ی این نمایش صحبت کنید.

در نمایشنامه راجع به تخت صحبت شده بود و اینکه لنا روی تختش خوابیده است. وقتی من با «منوچهر شجاع» که به نظرم یکی از بهترین طراحان صحنه ماست، صحبت کردم به این نتیجه رسیدیم که بهتر است این تخت پایه ای نداشته باشد و از بالا با سیم بکسل بین زمین و آسمان معلق باشد. این جهان متشنج لناست و نمی تواند در کابوس هایش در جایی مسقر باشد. لنا میان آسمان و زمین سرگردان است، جهانش کاملا متزلزل بوده و جهان ثابتی نیست. مدام آدم های دیگر به جهان لنا هجوم می برند و می خواهند سرزمین او را که به اندازه ی یک تخت است، تصاحب کنند. لنا مدام از تختش محافظت می کند و فقط روی آن قرار دارد و قدم به زمین نمی گذارد. تخت در واقع ذهن مشوش لناست که توانستیم به وسیله ی نورپردازی و اصوات کابوس ها را ترسناک تر کنیم. در این راستا سعی کردیم به سمت بهتر شدن جهان نمایش حرکت کنیم و آن چیزی را که متن وجود دارد بهتر به تماشاگر نشان دهیم.

– در شبی که من اجرا را می دیدیم یکی از سیم بکسل هایی که تخت با آن آویزان شده بود، کنده شد و تخت به صورتی نامتعادل بین زمین و هوا معلق ماند. البته با درایت بازیگر کار آقای «سروش طاهری» و بازی خوب خانم «آیه کیان پور» صحنه به خوبی و بدون تنش پیش رفت و مخاطب درگیر این بخش ماجرا نشد. معیارهایتان در انتخاب بازیگران این نمایش چه بود؟

در تمام کارهایم وقتی متن را می خوانم، سراغ آدم هایی می روم که به درد آن نقش ها بخورند و از پس آنها برآیند. این بازیگران طبیعتا باید حرفه ای بوده و تجربه ی کار صحنه را داشته باشند. زمانی هست که کارگردان قصد انجام کار آموزشی دارد و از بچه های دانشجو و هنرجو استفاده می کند، اما در نمایش هایی مانند «سگدو» که جنس کار متفاوت است باید سراغ بازیگر حرفه ای و کسانی رفت که تجربه ی سالها کار روی صحنه دارند. طبیعی است که من نیز سراغ بازیگرانی رفته ام که آنها را از سالها قبل می شناسم و می دانم برای این نقش ها مناسب هستند. فقط توانمندی کافی نیست و بازیگر باید برای نقشی که در برایش در نظر گرفته شده، مناسب نیز باشد. ممکن کارگردان سراغ آل پاچینو برود اما وقتی این بازیگر برای نقش مناسب نباشد کاری که کارگردان کرده این است که بازی آل پاچینو را متوسط کند. ولی اگر او را در جای درست خود قرار دهد، آن وقت نقش تبدیل به شاه نقش می شود. به همین دلیل من نیز برای این کار سراغ بازیگرانی رفتم که اولا ریشه های تئاتری دارند و تئاتر دغدغه شان است. بازیگرانی که قرار نیست در طول دوره ی تمرینات با یک تماس سینمایی، تمرین را ترک کنند. البته من به بازیگر خرده نمی گیرم، زیرا او نیز باید در این مملکت امرار معاش کند اما باید پذیرفت برخی از بازیگران متعهد تر هستند. در این میان بازیگرهای زیادی نیز هستند که هر دو کار را انجام می دهند و بسیار به هر دو متعهد هستند. در مورد اتفاق آن شب نیز باید بگویم اگر بازیگر این کار غیر حرفه ای بود، ممکن بود آن شب اجرای ما از دست برود. حضور بازیگر حرفه ای بر صحنه تئاتر به همین دلیل مهم و محترم است. اما متاسفانه این بازیگران حرفه ای با سیاست های غلط مورد رنج قرار می گیرند، از صحنه دور می شوند و در عوض صحنه به نمایشنامه نویسان بد، کارگردانان بد و بازیگران بد تحویل داده می شود و باعث فراری شدن تماشاگر از تئاتر می گردد. در حالیکه که اگر این هنرمندان خوب روی صحنه بمانند، آن دسته از نماشنامه نویسان، کارگردانان و بازیگران بد از قِبل شاگردی این هنرمندان به بازیگران متوسط، کارگردانان خوب و نمایشنامه نویسان سطح بالا بدل خواهند شد.

– خبرهایی مبتنی بر اجرای نمایش «سگدو» در شهرستان ها به گوش می رسد. آیا پیشنهادی برای اجرا در شهرستان ها داشته اید؟

برای اجرا در شهرستان ها فعلا پیشنهادی نداشته ایم. بسیاری از تئاتری های تهران علاقه دارند که در دیگر شهرها کار کرده و تجربه شان را با هنرمندان دیگر استان ها تقسیم کنند. برای من نیز اتفاق خوبی خواهد بود که در شهرهای دیگر اجرا بروم و نظرات مخاطبان مختلف را بدانم. الان که با شما صحبت می کنم شش شب از اجرای نمایش ما گذشته است ولی طبیعتا اگر پیشنهادی از شهرستان ها به ما برسد، هم خودم و هم بچه های گروه با کمال میل پذیرفته و در آن شهر اجرا خواهیم رفت. تبادل فرهنگی امری بسیار مهم است که در سالهای پیش از انقلاب خیلی بیشتر و در سالهای اخیر کمتر به آن پرداخته شده است. یکی از دلایل کم شدن دعوت شهرستان ها، کمبود بودجه است، زیرا سفر یک گروه به شهری دیگر که طبیعتا با هزینه های هتل، رفت و آمد و حمل بار همراه است، بودجه ی زیادی می طلبد. در سالهای اخیر نیز به دلیل بالارفتن هزینه ها، تقاضاهایی که قبلا از شهرستان های مختلف می شد، کمتر شده است. باز هم اعلام می کنم که اگر دوستانی علاقه دارند نمایش «سگدو» در شهرشان اجرا برود، حتما این کار را خواهیم کرد.

و حرف پایانی:

حرف و گلایه های زیادی وجود دارد اما دیگر از گفتن شان خسته شده ایم، زیرا کسانی که باید بشنوند، نمی شنوند. به همین خاطر حرف هایمان تبدیل به نق شده است. از جایی به بعد حس می کنیم ارزش مان را پایین می آوریم در حالیکه ما به عنوان هنرمند بسیار ارزشمندیم. ما افتخار جامعه هستیم ولی دوستان با گوش ندادن به صحبت های ما سعی دارند بگویند که بی ارزشیم در حالیکه این طور نیست. کشور به ما احتیاج دارد. ما هنرمندان جواهرات تاج کشور هستیم. مگر می شود یک کشور را بدون هنرمند تصور کرد؟ ما هستیم که تاریخ کشور را می سازیم. تاریخ را حافظ، مولانا و نویسنده ها ساخته اند. آدم های ارزشمندی هم بودند که با جان فشانی از مرزها و این خاک دفاع کردند، آنها همیشه ارزشمندند و ارزش آنها جداست. دوستان مدام با بی عتنایی هایشان می خواهند ما را نادیده بگیرند، اما خوشبختانه تا به حال نتوانسته اند. آنها نمی توانند ما را حذف کنند، مگر می شود هنر و هنرمند را حذف کرد؟

گلایه های زیادی وجود دارد. به عنوان مثال نمایش ما نزدیک به ۱۶۰ میلیون تومان هزینه برداشته است. ما در سالن سایه اجرا می رویم و در بهترین شرایط شصت و خرده ای میلیون تومان بلیط فروشی می کنیم. از این میزان بیست درصد را باید به انجمن هنرهای نمایشی، پنج درصد را به سایت فروش بلیط و نُه درصد را نیز باید مالیات ارزش افزوده بدهیم. این شرم آور است. مگر ما جنس می فروشیم که باید نُه درصد ارزش افزوده پرداخت کنیم. ما کار هنری می کنیم و به جای حمایت از ما نُه درصد نیز مالیات می گیرید! دوستان چه فکری کردند که نُه درصد از بچه های هنر مالیات می گیرند. باز هم می گویم که این شرم آور است. من نمی دانم این دوستان از کجا آمده اند. با این حساب حدود چهل درصد از فروش بلیط رفت. سی و خرده ای میلیون تومان باقی ماند در حالیکه نمایش ما بیش از صد میلیون تومان خرج برداشته است. اداره ی هنرهای نمایشی نیز برای نمایش ما در بهترین حالت بیست یا سی میلیون تومان پرداخت کند. برخی از دوستان می گوید اسپانسر بگیرید اما کدام آدم عاقلی برای نمایشی که می داند پنجاه درصد ضرر است سرمایه گذاری می کند. مگر ما چه تعداد سرمایه گذار فرهیخته و فرهنگی داریم که بخواهند پولشان را در این راه بگذارند. بیشتر کسانی که روی هنر سرمایه گذاری می کنند تاجر هستند. آنها می آید که سه برابرش را برداشت کنند. نمایش هایی مثل نمایش ما از لحاظ اقتصادی از قبل باخته است. خود عوامل نیز به این موضوع کاملا واقف اند و می دانند بعد از دو ماه تمرین و یک ماه اجرا، در نهایت پانصد هزار تومان هم دست شان را نمی گیرد، اما چیزی که آنها را سمت تئاتر می آورد همان دیوانگی و جنون است. عشق هم نیست، این دیوانگی است. من اگر دیوانه نباشم کارگردانی نمی کنم، بچه ها اگر دیوانه نباشند بازیگری یا طراحی نمی کنند یا نمی نویسند. بعد از اتمام اجرا من چقدر می توانم به «محمد چرمشیر» پرداخت کنم که ارزشهای مادی اثرش را جبران کند. ما یک مشت دیوانه ایم که چراغ تئاتر را با همه ی سختی هایش روشن نگاه داشته ایم. بچه های ما فرهنگی اند، کارشان تئاتر است، در این زمینه تحصیل کرده اند و جز این کار، کارِ دیگری بلد نیستند.

باز هم می گویم که این شرم آور است. آقای دولت، آقای وزرات امور اقتصادی، آقای اداره مالیات، چه چیز در اختیار من گذاشته ای که در عوضش نُه درصد مالیات از من طلب می کنی؟ آب دادی، نان دادی، سوبسید دادی؟ این سالن که سالن تئاتری هاست و با خون دل ما ساخته شده است. ما پول آب و برق و گازمان را می دهیم، بیمه مان را نیز خودمان پرداخت می کنیم. بایت قراردادهایی که نمی بندیم هم مالیات می دهیم، اما این نُه درصد بابت چه چیزی از ما گرفته می شود؟ پول زور است یا سر گردنه است؟ ما داریم به شما ارزش می دهیم بعد شما از ما مالیات بر ارزش افزوده می گیرید؟ چون داریم به فرهنگ سازی مملکت و آینده ی کشور فکر می کنیم از ما مالیات می گیرید؟ بی عرضه ما هستیم. بی عرضه خانه تئاتر و بچه های تئاتری هستند. ما بچه های تئاتر بی عرضه ایم که سکوت کرده ایم. هیات مدیره خانه تئاتر بی عرضه ترین آدم های روی زمین هستند چون سکوت کرده و تن داده اند. اگر ما آدم های بی عرضه ای نبودیم این قدر راحت تن نمی دادیم. آنها نیز از بی عرضگی ما سوءاستفاده می کنند. باز هم می گویم که این شرم آور است. به جای اینکه سالن بسازند و در اختیارمان بگذرند از ما مالیات نیز می گیرند. این شرم آور است.

سمانه استاد
کارشناسی ارشد کارگردانی نمایش از دانشگاه هنر تهران