چرا معنا از آنچه از واژگان درک می‌کنیم عمیق‌تر هستند؟

Words - Gregory Alan Isakov

زبان نخستین و تنها روش ارتباطی انسان با دنیای پیرامون و دیگر موجودات است. زبان نمودهای مختلفی دارد و همه در نهایت به واژه و معنا ختم می‌شوند. تا به حال به این مهم فکر کرده‌اید که واژگان چگونه به وجود آمده‌اند؟ یک قدم به عقب برگردیم، معنا چطور شکل گرفته است؟ معنا در شکل دهی واژه در تناسب آن با واقعیت چه نقشی داشته است؟ واژه “درخشش” را در نظر بگیرید، آیا به معنای واقعی خود تا چه اندازه نزدیک است؟ آیا واقعا معنای درخشش را القا می‌کند؟ الکساندر استرن سعی دارد با آخرین کتاب خود به بررسی مقوله ارتباط معنا و کلمه با جهان واقعیت بپردازد. او نویسنده و ویراستاری است که کارش را می‌توان در نیویورک ‌تایمز، روزنامه تاریخچه آموزش عالی و بررسی کتاب‌های LA و دیگر نشریه‌های معتبر دید. او نویسنده کتاب سقوط زبان: معنا از نظر بنجامین و ویتگنشتاین (۲۰۱۹) است. در ادامه با آراد مگ همراه باشید.

عمق میان واژه و معنا در زبان

برای همه چیزهایی که در دنیا وجود دارد واژگانی قرار دارند، این در حالی است که معنا از واژه جدا می‌شود (عمق میان واژه و معنا). شاید معنا از آنچه که ما از واژگان درک می‌کنیم، عمیق‌تر هستند.

در فیلم “خواب ابدی” (۱۹۴۶)، کاراگاه خصوصی، فیلیپ مارلو (که این نقش از سوی هامفری بوگارت ایفا شد) در خانه ژنرال استرن وود حاضر می‌شود تا درباره دو دختر او صحبت کند. آن‌ها در گلخانه می‌نشینند، در حالی که زن بیوه ثروتمند داستان اخاذی را برای دختر کوچک‌ترش تعریف می‌کند. در یک نقطه، مارلو علاقه و درک خود را از صحبت‌های گفته شده با “هوممم” بیان می‌کند.

استرن وود از روی بدگمانی می‌پرسد: ” این یعنی چی؟”

مارلو با لبخندی سطحی سر تکان می‌دهد و می‌گوید: “این یعنی هوممم “.

پاسخ مارلو گستاخانه و طفره آمیز اما درست و دقیق است. ” هوممم” به معنای “هوممم” است. زبان ما پر از اصوات و اشارات شفاهی است که لزوما چیزی فراتر از خودشان نیستند. اغلب واژگان – “بیسبال”، “رعد”، “ایدئولوژی” – به نظر می‌رسد که معنای خود را بیرون از خود دارند – که برخی مفهوم را مشخص یا برجسته می‌کنند. شیوه ظاهر واژه و صداها فقط به طور فرضی و قراردادی به مفهومی که بیانگر آن باشد، مرتبط است.

اما معانی عبارات دیگر – از جمله هیس، هاآ و آخ – به نظر می‌رسد که ارتباط نزدیکی با گفته‌های فردی دارند. معنا از بیان جدا نیست و یا غیر قابل تفکیک است. به نظر می‌رسد این نوع عبارات بیشتر بیان کننده چگونگی امکان معنا پذیری برای اقدامی خاص هستند. آیا این دو روش معنایی – تعیین کننده و فراگیر – به سادگی از هم متفاوت هستند؟ یا آن‌ها با هم ارتباط دارند؟ و اگر اینطور است، چطور؟ این سوالات ممکن است کمی عجیب و مرموز به نظر برسند اما آن‌ها ما را به برخی از بنیادی‌ترین معماها در مورد جهان و جایگاه خود در این جهان هدایت می‌کنند.

انسان‌ها حیوانات بی‌پروایی هستند. ما خودمان را از جهان بیرون کرده‌ایم – یا فکر می‌کنیم که این کار را کرده‌ایم – و مثل محققانی که یک گروه کانونی را از طریق روشی یک طرفه بررسی می‌کنند، جداگانه به آن نگاه می‌کنیم. زبان چیزی است که به ما این امکان را می‌دهد که این فکر عجیب اما فوق‌العاده مولد را مشغول کنیم. زبان نردبانی است که ما برای خروج از دنیا از آن استفاده می‌کنیم.

به این ترتیب، به نظر می‌رسد که انفصال انسان به تفکیک کلمات بستگی دارد. اگر کلمات، دنیا را در فاصله بین دو بازوی خود نگه می‌دارند پس نباید در معنای آن‌ها دخالت داشته باشند، باید آن‌ها را به طور قراردادی تعیین کنند. اما اگر کلمات به طور کامل از هم جدا نشوند، این شکست باید چیزی در مورد موقعیت خاص و زمینی ما که ما را “بین خدایان و حیوانات” اشغال کرده، همچون فلوطین به ما بگوید.

معنا واژه

لودویگ ویتگنشتاین

لودویگ ویتگنشتاین در تحقیقات فلسفی خود (۱۹۵۳)، تمایزی را ترسیم می‌کند که بین این دو روش معنایی، فقط منعکس کننده یکی است. او می‌نویسد: “ما از درک یک جمله صحبت می‌کنیم، به این معنا که واژه را می‌توان با واژه دیگری همانطور که بیان می‌شود جایگزین کرد، این در حالی است که آن واژه جایگزین دیگر نمی‌تواند جایگزین واژگان دیگر شود.” (مارلو ظاهرا احساس می‌کرد که مفهوم ” هوممم ” نمی‌توانست جایگزین دیگری داشته باشد).

اولین نوع درک به جنبه خاصی از کلمات و جملات اشاره دارد: دو نوع از آن‌ها می‌توانند به معنی یک چیز باشند. همانطور که ویتگنشتاین اشاره می‌کند، ما هرگز به جایگزین کردن زمینه موسیقی با موضوع دیگری مثل این که آن‌ها به چیزی مشابه می‌رسند، فکر نمی‌کنیم. همچنین ما دو نقاشی مختلف یا دو جیغ متفاوت را با هم برابر نمی‌دانیم. اما با بسیاری از جملات دیگر، درک معنی با قرار دادن آن در عبارات دیگر نشان‌ داده شده ‌است.

به هر حال، معنای موسیقی، نقاشی و جیغ به نظر می‌رسد به طور مستقیم وجود دارد. ویتگنشتاین می‌نویسد: “تصویر خود از معنای خود به من می‌گوید.” هیچ راهی برای جایگزین کردن عبارتی با دیگری بدون تغییر معنا وجود ندارد. در این موارد، واقعا هیچ معنایی جدا از خود حالت معنا وجود ندارد. آیا ممکن است از کسی که به طور ترسناکی فریاد کشیده است بپرسید:” منظور شما دقیقا از این فریاد چه بود؟ یا آیا می‌توانید آن را به روش دیگری بیان کنید؟”

اگرچه این دو مثال از “درک” ممکن است کاملا متفاوت به نظر برسند اما ویتگنشتاین معتقد است که از هم جدا نمی‌شوند. آن‌ها با هم “مفهوم درک” خود را بیان می‌کنند. و در واقع، اغلب به نظر می‌رسد که زبان ما جایی در امتداد طیفی بین تعیین سادگی معنا و تجسم واقعی آن نهفته است. در طرفی از این طیف، می‌توانیم همان طور تصور کنیم که ویتگنشتاین تصور می‌کرد، افرادی که فقط با “اشارات صوتی” صحبت می‌کنند، از جمله “هوممم”، در واقع فقط با خودشان ارتباط برقرار می‌کنند، یعنی معنایی که به سبب گوینده و از سوی خود گوینده استخراج می‌شود. در طرف دیگر، زبانی است که در حین استفاده از واژه “روح” واژگان هیچ نقشی ندارد. در اینجا، ویتگنشتاین به افراد نابینا اشاره می‌کند که کلمات را بدون تجربه معنای آن و معنای حاصل از اتصال آنان در جمله استفاده می‌کنند. آن‌ها از کلمات طوری استفاده می‌کنند که ریاضیدانی از یک “x” برای مشخص کردن اضلاع یک مثلث استفاده می‌کند، بدون این که کلمه به هیچ وجه معنایی را دربر گیرد.

واژه “Livre” (تلفظ: لیوق) ممکن است به معنای کتاب باشد اما به معنای روش کار با کتاب نیست

اما هیچ یک از این زبان‌های تخیلی (اشارات زبانی) به نظر نمی‌رسد که توانایی هر چیزی را همچون گستره و غنای زبان واقعی انسان داشته باشد. به نظر می‌رسد که نخستین زبان انسانی (و جهان ما) به زبان حیوانات و نوزادان نزدیک‌تر است؛ دومی به کامپیوترها نزدیک‌تر است، که معنای آن برای هرکسی اهمیت کمتری دارد که واقعا چه چیزی گفته می‌شود. با این حال، این مثال‌ها ممکن است برخی از جزئیات را در رابطه با این که چگونه این روش‌های معنایی به یکدیگر مرتبط هستند، را ارائه دهند. به نظر می‌رسید که زبان اشاره باید پیش از زبان نشانه‌ها باشد. تصور اینکه دختری کوچک برای اولین بار یاد می‌گیرد که با علایم قراردادی ارتباط برقرار کند بسیار دشوار است، و فقط بعدها یاد خواهد گرفت چطور با زبان قراردادی ارتباط برقرار کند.

معنا واژه

حتی زمانی که برای استفاده از کلمات به روشی قراردادی و از پیش تعیین شده استفاده می‌کنیم، کلمات – حداقل، بسیاری از آن‌ها – هنوز به نظر می‌رسد که معانی خود را در خود دارند. وقتی برای اولین بار یاد گرفتم که کلمه “livre” در فرانسوی به معنای کتاب است، کلمه با معنی خود فقط از طریق یک واسطه مرتبط است. من در این مرحله، با توجه به کلمه، بی‌معنی می‌مانم. به این معنا که، من می‌دانم که کلمه چه معنایی دارد، اما معنای آن در جنبه‌های کلی کلمه طنین‌انداز نمی‌شود. با اینکه من به زبان فرانسه مسلط می‌شوم اما معنای کلمه در خود ته نشین می‌شود. و با شنیدن “Livre” معلوم می‌شود که معنای آن چه معنایی دارد.

درک کامل، به تعبیر ویتگنشتاین، به نظر می‌رسد که نه تنها قادر به جایگزینی “livre” با “کتاب” است، بلکه تجربه معنا در لغت هم در این میان وجود خواهد داشت. به عبارت دیگر، “livre” ممکن است به معنای کتاب باشد، اما به معنای روش کار با کتاب نیست. در واقع، ما می‌توانیم شخصی (یا ماشین) را با استفاده از کلمات به طور کامل و بدون داشتن این تجربه معنایی، تصور کنیم، اما این چیزی است که ما واقعا از نحوه استفاده از زبان انسانی تصور می‌کنیم؟ مشکل است که ببینیم فرد چگونه می‌تواند به همه انواع روش‌های که در آن از کلمات استفاده می‌کنیم دسترسی داشته باشد. ظرافت‌های زبانی در شوخی‌های خاص یا عبارات احساسی از بین می‌رود. معنا بیشتر در کلمات غوطه‌ور است تا روال جایگزین کردن یک عبارت با عبارات پیشنهادی دیگر.

این ایده که خود کلمات ممکن است معنای ذاتی خود را در خود داشته باشند، بیشتر از نظر فکری مورد استفاده قرار می‌گیرد. بررسی رابطه بین این کلمات و اینکه چطور آوایی به خود می‌گیرند، که البته انگار همه جزو زیر مجموعه کوچکی از واژگان مضحک ما به نظر می‌رسند، مورد توجه بسیاری قرار گرفته ‌است. در کتاب محاورات افلاطون، شخصیت‌ها از برخی کلمات خاص در گمانه‌زنی‌های خود استفاده کرده‌اند که در آن دوران بسیار رایج بوده است، این کلمات خاص درست هستند: این کلمات چیزهایی را نام می‌برند که در واقعیت به دقت به آن اشاره می‌کنند. در نتیجه، ریشه شناسی کلمات می‌تواند بینشی تازه را با خود به همراه داشته باشد. در کتاب محاورات، می‌گوید: “هر کسی که نام چیزی را بداند پس آن چیز را می‌شناسد.”

در این کتاب افلاطون، سقراط ترجیح می‌دهد تا با گرفتن “اشکال” کلمات از آن‌ها به بینش نام‌ها برسد، نه از طریق اسامی احتمالی و اغلب اشتباه، و از این طریق، نام‌هایی که به آن‌ها داده می‌شود را به دست آورد. سقراط در محاورات می‌گوید که “تولید اسامی و کلمات” یا نام آوا در زبان یونان باستان فقط به ما می‌گوید که فرد چگونه چیزها را می‌بیند. هیچ راهی وجود ندارد که “نزاع داخلی میان نام‌ها” را از بین برد و تصمیم گرفت که چه چیزی به حقیقت بپیوندد.

امروزه ما از مفهوم نام آوا به روش محدودتری استفاده می‌کنیم. فقط برای صدای واژه‌ها به کار می‌رود – “بوم”، “نفس نفس زدن”، “چلپ چلوپ” – که رابطه‌ای وابسته با برخی صداها در طبیعت دارند. این اتصال ممکن است در موارد دیگر غیر مستقیم و ضعیف باشد، همانطور که ظاهرا کلمات نام آوا برای حرکاتی مانند “خزیدن” یا “تلو تلو خوردن” که به نظر می‌رسد از نوعی حس آمیزی برای تقلید از صدایی که ممکن است حرکت را همراهی کند استفاده کرده‌اند. اما سقراط و گفتگوهای کتاب محاورات نیز در مورد چیزی که حالا به سمبل صدایی یا آوا شناسی گفته می‌شود صحبت می‌کنند، گستره وسیعی از ارتباطات بین صداها و معنی آن‌ها. اینها شامل چیزهایی همچون پیوستگی در زبان انگلیسی و زبان‌های مرتبط می‌شود مانند صدای “-gl”  که صدای خفیفی در کلمه “glisten “و “glint”  و  “glimmer” و ” glow” دارد.

آیا این صدا ارتباط نزدیکی با نام آواهای خفیف دارد؟ یا این فقط ارتباطی قراردادی است که از “احساس” ناشی از زبان مادری بومی و غیر قراردادی نشات می‌گیرد؟ حتی اندیشیدن به این سوال هم دشوار است. پرسش از این که چگونه صدای “-gl” به طبیعت مربوط می‌شود، کمی شبیه به پرسیدن از ارتباط بین موسیقی غمگین و غم است. ما می‌توانیم به شور و احساسات خود اشاره کنیم که بیانگر تعلق آن‌ها به یکدیگر است. با این حال، ما برای رسیدن به داوری عینی، خارج از تجربه و ارتباطات بیرونی خود در حال تلاش هستیم. در اینجا، همان طور که به این مباحث می‌رسیم، بیان می‌کند که این طرز گفتار است که خود ارتباط را تولید کرده یا ایجاد می‌کند.

مطالعات ثابت کرده‌اند که ارتباطات بین اشیا و صداها در بسیاری از این موارد بیش از چیزی هستند که در نگاه اول به نظر می‌رسند. به نظر می‌رسد که ارتباط حس آمیزی تقریبا جهانی زبان بین شکل‌های خاص و صداها وجود دارد. اما در مفهومی خاص، عینیت ارتباط همراه با یک جهت است. این ارتباطات هنوز انواع انتظاراتی را که کتاب محاورات برای ریشه‌شناسی زبان داشته است را شامل نمی‌شود. در اغلب موارد، آن‌ها وابستگی‌های خاصی بین ابعاد اشیا، شکل، اندازه، حرکت دارند و صداهای خاص که مجرای صوتی انسان می‌تواند تولید کند را نشان می‌دهند. اما حتی اگر ارتباط بین ” درخشش” و “درخشندگی” براساس هیچ وابستگی زبانی قابل اثبات نباشد، معنای کلمه هنوز هم با صدای آن همراه است. واژه درخشش همچنان با درخشش می‌درخشد.

آیا می‌توانیم عمق تفکری ژرف را بدون ترسیم برخی از روش‌های زبان در مورد مفهوم عمق، توصیف کنیم؟

آنچه در اینجا بسیار با ارزش است این است که ظرفیت انسانی نه تنها در به رسمیت شناختن واژه، بلکه در تولید، تبدیل و گسترش شباهت‌ها به عنوان روشی برای برقرای معنا عمل می‌کند. والتر بنیامین در مقاله‌ای کوتاه و مبهم در سال ۱۹۳۳، به این ظرفیت به عنوان “استعداد تقلیدی” اشاره می‌کند و می‌گوید که این اساس زبان انسان است. زبان نوعی بایگانی از چیزی است که او آن را “شباهت‌های جدا از احساسات” می‌نامد – شباهت‌هایی که توسط روش‌های انسانی و زبان انسانی ایجاده شده‌اند که جدا از آن‌ها وجود ندارد. بنیامین می‌نویسد که شباهت‌های جدا از احساسات بین آنچه گفته می‌شود و آنچه معنای آن است رابطه برقرار می‌کند. او می‌گوید که زبان کاملا توسعه ‌یافته انسانی چیزی فراتر از فعالیت‌های تقلیدی بنیادی‌تر چه در زندگی کودک و چه در تکامل خود زبان است.

این اظهار عقیده که همه زبان‌ها از نام آواها تشکیل شده‌اند، فقط بیان کننده رابطه مستقل بین کلمات و جهان نیست، بلکه، همان طور که در کتاب محاورات مطرح شده است، در مورد خلاقیت انسان و درک است: توانایی ما برای تولید و درک ارتباطات یا، همانطور که بنجامین در همه جا به آن اشاره کرده است، زبان برای ترجمه به کلماتی که از طریق تجربه به ما انتقال داده می‌شوند.

استعداد تقلیدی فقط در “دادن نام” کاربرد ندارد، بلکه ارتباط بین زبان و اشیا را ایجاد می‌کند، و این به روش‌هایی که در آن زبان برقرار می‌شود گسترش می‌یابد. فیلسوف، چارلز تیلور در کتاب زبان حیوانات (۲۰۱۶) در مورد “بعد تجسمی” زبان می‌نویسد: روشی که ما در آن از یک بعد زبان استفاده می‌کنیم تا به زبان دیگری صحبت کنیم. به عنوان مثال، زبان بدنی سطحی و عمقی، ناشی از زبان احساسی و عقلانی ما است که سبب “افکار عمیق” در “مردم سطحی” می‌شود. کلمات حرکتی فیزیکی و عملی در فرآیندی پیچیده‌تر و انتزاعی‌تر نفوذ می‌کنند. همچون این عبارات: ما ایده‌ها را “درک” می‌کنیم، از تعهدات اجتماعی خود “خارج” می‌شویم، احساسات را “نادیده” می‌گیریم.

این شباهت‌های ایجاد شده بین واژه فیزیکی و اجتماعی یا فکری متناسب با فضای مشابه حروف “-gl” در “glow” است. آن‌ها قطعا مطلق و قراردادی نیستند، و با این حال نمی‌توانند با هیچ معیاری در خارج از پیکربندی خود توجیه شوند. در بسیاری از موارد، آن‌ها خیلی بیشتر از استعاره هستند، زیرا آن‌ها برای درک ما از مسائلی که توصیف می‌کنند ضروری هستند. آیا می‌توانیم عمق تفکری ژرف را بدون ترسیم برخی از روش‌ها در مورد مفهوم عمق، توصیف کنیم؟ زبان، در اینجا، همان طور که تیلور این مساله را مطرح می‌کند، معانی را تشکیل می‌دهد: ” این پدیده به شکل بینش انسانی همراه با نسبت واژه‌ها شکل می‌گیرد.” این موارد نشان می‌دهند که نه تنها معنا در عمق کلمات فرورفته است، بلکه به سادگی و بدون بیان آن‌ها هم در دسترس نیست.

این نوع بیان بیشتر در هنرهایی چون نقاشی و موسیقی آشنا هستند. کلماتی مانند “عمیق” و “درخشش” می‌توانند مشابه یادداشت‌های ویژه‌ای باشند که نوع خاصی از تجربه را به شیوه‌ای خاص شکل می‌دهند، و بنابراین برجستگی خاص و بیشتری به واژه می‌بخشد. ویتگنشتاین می‌نویسد: ” در زبان، درک جمله‌ بسیار بیشتر از آنچه ما فکر می کنیم شبیه به درک تِم در موسیقی است”. علاوه بر این، همانطور که واژه‌ها مرسوم می‌شوند، هم عبارات زبانی و هم موسیقی راه‌های جدیدی برای تغییر و ترکیب ایجاد می‌کنند که ظرافت بیانی بیشتر و حتی بیان پدیده‌های جدید و احساسات را ممکن می‌سازد. همانطور که هرمان ملویل در رمان خود به نام پیئر (۱۸۵۲) نوشت: ” بخش تریلیونم هنوز گفته نشده است؛ و تنها چیزی که گفته شده‌ است، در نهایت به آنچه گفته می‌شود می‌افزاید.”

البته درباره درک جمله و درک محتوای موسیقی چیزهای بسیار متفاوتی وجود دارد. ما می‌توانیم واژگانی چون درخشش و عمیق را در هر زمینه‌ای بدون سر و صدا جایگزین کنیم، برای مثال با گفتن کلمات روشنی و ژرف. حتی می‌توانیم از واژگان کاملا متفاوت در جایگاه خودشان استفاده کنیم، به عنوان نمونه، به طور قرارادی می‌توان واژه “دَرّین” را در واژه‌نامه جایگزین واژه عمیق کرد. پس از یک دوره که مورد استفاده قرار بگیرد، واژه دَرّین حتی ممکن است بیان کننده معنای بیشتری از عمق را برای واژه فعلی عمیق ارائه دهد. ممکن است با استفاده از افکار دَرّین شروع به تعمق کنیم و یا توسط سرچشمه‌های دَرّینِ احساسات منقلب شویم.

حالا، صحنه‌ی فیلمی را تصور کنید که تصویر خانواده‌ای شاد را به تصویر می‌کشد که دور میزی پر از نور خورشید جمع می‌شوند. به جای شنیدن ملودی زیبا و مرسوم، موسیقی متن برگرفته از آهنگ‌های تصادفی است. مهم نیست چند بار آن را تماشا کنیم فقط سعی کنیم میزان “شادی” را بیان کنیم؛ هرگز نمی‌توان مقداری برای این احساس بیان کرد. اگر این طور نبود، صدای موسیقی خوشحالی به خوبی شنیده نمی‌شد. به جای آن می‌توان گفت که همه چیز آن طور که با این خانواده به نظر می‌رسد، نیست. موسیقی در اینجا تلاش دارد تا میزان خوشحالی را به بیننده القا کند.

معنای “عمیق” از “عمیق” به صورتی که معنی ملودی را شامل نمی‌شود، جدا می‌شود. کلمات می‌توانند در شرایطی قرار بگیرند که موسیقی نمی‌تواند. این چیزی است که سقراط را در کتاب محاورات واداشت تا از خود بپرسند که چگونه کلماتی مانند “عمیق” به چیزهای ژرف مرتبط هستند، و به جای آن چه چیزهای ژرفی می‌توانند در مورد عمق ایده به ما بگویند. وقتی کلمات آشفته را از سر راه دور می‌کنیم – که ممکن است به سختی ارتباطی با مفهومی که ارائه می‌دهند داشته باشند – می‌توانیم آن‌ها را انتزاعی در نظر بگیریم.

اگر از سگم بخواهم که بند قلاده را وقتی در حال پیاده روی هستیم به دست بگیرد، هیچ معنایی پیدا نمی‌کند.

این توانایی که همه چیز را در کنار خود قرار دهیم تا بر روی چیزهایی تمرکز کنیم که برای آن رابطه منحصر به فرد (رابطه زبانی با جهان واقعیت) یکپارچه به نظر می‌رسند، دقیقا رابطه‌ای که ما در حال حاضر با دنیا داریم، انگار ضروری هستند. در حالی که حیوانات (و کودکان) ممکن است قادر به واکنش به علائم به عنوان محرک باشند و حتی آن‌ها را به روش ابتدایی برای پیشبرد اهداف خاص استفاده کنند، به نظر نمی‌رسد که آن‌ها هم مثل ما، چنین برخوردی با همه چیز داشته باشند. کودکان خیلی به همه چیز نزدیک هستند و قادر به عقب رفتن و جدا سازی معنا از ظاهر واقعی واژه نیستند. این امر به تعبیر هایدگر آن‌ها را “فقیر در جهان” می‌سازد.

هنگامی که به سگم می‌گویم که بند قلاده را بردارد، چیزی که او درک می‌کند عنصری از محیط بدیهی است که در آن حالت ظاهر می‌شود و مسیری برای هدفی خاص را نشان می‌دهد – در این مورد، قدم زدن مورد نظر است. برای سگ، کلمات به همان روشی معنا می‌شود که صدای ماشین من در راه ورودی به پارکینگ خانه برایش معنا می‌شود. کلمه “بند” ممکن است فقط ارتباطی قراردادی با شی برای من داشته باشد، اما برای سگ من بند معنایی جدایی ناپذیر با وضعیت دارد. اگر از او بخواهم که بند را در مفهومی اشتباه در نظر بگیرد برای مثال، وقتی که ما در حال راه رفتن هستیم، هیچ معنایی را در بر نمی‌گیرد.

اما چه چیزی دقیقا برای “بند” وجود دارد که حاکی از بند قلاده است؟ این ممکن است در رابطه با خود بند بدیهی به نظر برسد: انسان‌ها باهم رو به جلو حرکت می‌کنند، دنیا و اسباب و اثاثیه آن جا را پیدا می‌کنند و به سادگی شروع به برچسب زدن قراردادی روی نشانه‌ها و علایم می‌کنند. اما ما نقشی را که واژگان در تشویق ما به سوی چشم انداز همه‌ی چیزها هدایت می‌کنند را فراموش می‌کنیم. اگر ما نتوانیم بند را چیز دیگری بنامیم آیا قادر به تصور واژه بند در همین معنایی که از آن استفاده می‌کنیم هستیم؟ به عبارت دیگر، معنای قراردادی کلمه چه نقشی را انجام می‌دهد – این حقیقت را در نظر داشته باشیم که ما می‌توانیم این کلمه را جایگزین کنیم – آیا در ماهیت کلمه، معنای چیزها به عنوان اشیایی مستقل عمل می‌کنند؟

و علاوه بر این، ما دقیقا چه طور تعامل ماندگاری را با جهان عینی و به هم پیوسته خود داریم که سگ‌ها قادر به جدا کردن خود از موضع یک تماشاگر در ارائه کلمه و معنا نیستند؟ خواهی نخواهی فقط ما هستیم که چنینیم. در مقاله دشوار دیگری، والتر بنجامین از داستان تبعید آدم و حوا از باغ عدن به عنوان مثالی در مورد ” برون سازی معنا ” استفاده می‌کند. کتاب “در مورد زبان این چنینی و زبان انسان” (۱۹۱۶) با تعریفی کلی از معنا شروع می‌شود: ” ما نمی‌توانیم فقدان کلی زبان را در هر چیزی تصور کنیم.” و بنابراین بنجامین ” زبان این چنینی” را به عنوان حسی بسیار اساسی از معنا می‌پندارد – که سفر پیدایش را به عنوان گفتار خلاقانه خدا توصیف می‌کند. این جنبه‌ی اساسی و سازنده از واقعیتی است که خود زبان می‌سازد. معنای ” زبان این چنینی” تصویر و معنایی از “هوممم ” را ارائه می‌دهد. در واقع به معنای خود زبان است.

زبان انسانی با نامگذاری این واقعیتِ پیوسته و معنادار آغاز می‌شود و با تقلید از آن در صدا واژه و بیان استعاری، به کار گرفته می‌شود. نام گذاری حیوانات از سوی آدم و حوا برابر با انجیل است. اما در هنگام نزول بیان کننده اصالت و معنای واقعی کلمه است که به معنای واقعی همان چیزی است که عینا معنا می‌دهد و به شکل کلمات انسانی برون سازی می‌شوند. والتر بنیامین می‌نویسد: ما کلمات ” دارای ارتباط واقعی و به هم چسبیده” و “بدیهی” را به خاطر کلمات انتزاعی و میانجی رها می‌کنیم، کلماتی که بیهوده ادعا می‌کنند که معنای واقعی را انتقال می‌دهند و به جنبه‌های تقلیدی زبان نمی پردازند. در نتیجه این نزول، خودمان را از باغ عدن بیرون می‌کنیم و از تعامل فوری با دنیای طبیعی و از بدن خودمان، که هم اکنون آن را تجربه می‌کنیم، با شرمساری زیاد، به عنوان اشیا یاد می‌کنیم.

برای بنجامین، زبان اشاره و خاص و دنیای مفعولی ما با نوعی فراموشی امکان‌پذیر همراه است. زبان ما متشکل از کلماتی است که تحولات بیشماری را تجربه کرده‌اند و ارتباط اصلی و وابسته به تقلید آن‌ها با واقعیت از بین رفته ‌است. معنای بدیهی استعاره‌های تصویری و استعاره‌هایی از متن‌های عینی که در اصل با دیگر مفاهیم و معانی ارتباط دارند، از بین می‌رود. زبان هنر مرده است، که هنوز به اشیا متصل است، اما اکنون به صورت نشانه‌ای قراردادی و خلاصه شده و انتزاعی به نظر می‌رسد. کلمات مثل تابلوی نقاشی با منظره‌ای محو شده به چشم مردی نیمه کور هستند. او دیگر تصویری جدید را نقاشی نمی‌کند، با به یاد آوردن آن چه که بر معنا دلالت دارد، آن اشکال را به عنوان نشانه تلقی می‌کند. با استفاده از آن‌ها، اکنون می‌تواند به کوه‌ها و نهرها در حالتی انتزاعی اشاره کند، دیگر به موقعیت محدود نمی‌شود، و اگر بخواهد می‌تواند اشکال را با بیان دیگر جایگزین کند. او تنها با از دست دادن توانایی اش در دیدن واقعی تابلو، دنیای جدیدی را به دست می‌آورد.

آیا این نوع جدید از بیانِ تبادل پذیر، روش متفاوتی از معنا را شامل می‌شود که معنا را “خود به من می‌گوید”؟ ویتگنشتاین در مورد مفهوم معنای جدا شده از بیان بسیار محتاطانه برخورد می‌کند، نه تنها در این مورد ، بلکه در مورد کلمات قابل جایگزین هم محتاط است. او صرفا به دو جمله که به معنای یک چیز اشاره می‌کنند، توجهی ندارد بلکه بر روی روشی متمرکز است که این دو جمله به جای یکدیگر جایگزین می‌شوند. هر زمان که از معنای کلمه‌ای سوال می‌کنیم، هرگز چیزی که به آن معنا است را به دست نخواهیم آورد – تعریفی ثابت که زیربنای کلمه است – اما فقط یک روش دیگر برای گفتن آن وجود دارد. فرهنگ لغت به رغم ادعاهای خود بیش از یک فرهنگ لغات موشکافانه و فوق‌العاده دقیق نیست. فرهنگ لغات صرفا به ارائه واژگان می‌پردازد و نه معانی واژگان.

تعاریف فرهنگ لغت می‌تواند به ما درکی از کلمات به عنوان نشانه‌ای از معانی کامل یا محتوایی که در برخی از آن‌ها معانی “درونی” یا “زیر مجموعه‌ای” وجود دارد، تشویق کند. اما وقتی معنا را تجزیه و تحلیل می‌کنیم، معمولا فقط حروف را جابجا می‌کنیم، نه معانی ریشه‌ای کلمات را. این ها تعابیر واقعیت هستند که “در سطحی مشابه” وجود دارند و همان تفاسیر را ارائه می‌دهند. ویتگنشتاین می‌نویسد: “هر تفسیری،” در هوا به واسطه آنچه آن را تفسیر می‌کند معلق است، و این در حالی است که این تفسیر نمی‌تواند از معنا پشتیبانی کند.

ما با کلمات کنار می‌آییم حتی زمانی که با واقعیت همخوانی نداشته باشند.

زمانی که ما درک می‌کنیم – با وجود اینکه بدانیم چگونه کلمه به نظر می‌آید – چیزی بیشتر ار آنچه درک می‌شود را درک نمی‌کنیم، بلکه تنها قادر به ارائه روشی یا چیزی دیگر، شاید بهتر، برای گفتن آن هستیم. روشی که حوزه فکری با استفاده از کلمات قابل فهم می‌شود و از تعامل ما با محیط فیزیکی نشات می‌گیرد، می‌تواند ما را به هستی‌شناسی پیچیده و غامض چند سطحی که فلسفه را درگیر می‌کند سوق دهد.

ویتگنشتاین معتقد نیست که از این استعاره حیات عقلانی خود که توسط زبان ما تشکیل می‌شوند دور شویم. مشخص نیست که حتی بتوانیم این کار را انجام دهیم، یا اگر این کار را انجام دهیم، چه معنایی خواهد داشت. آن‌ها بخشی از چیزی هستند که ویتگنشتاین آن را “شکل زندگی” ما می‌نامد. به همین ترتیب، فاصله از جهانی که از سوی زبان فراهم و تقویت می‌شود حتمی است، هر دو در ارتباط روزمره و در مدل‌سازی دنیا به طور علمی لازم‌الاجرا است، اما اگر خیلی هم جدی‌اش بگیریم، می‌تواند سبب گمراهی ما شود، دقیقا همان طوری که همیشه انجام می‌دهیم. بهترین چیزی که در این میان ویتگنشتاین توصیه می‌کند این است که به یکی از تصاویر ناشی از زبان طراحی شده خود اکتفا کنیم، اگر به این موضوع نگاه کنیم که این کلمات چگونه مورد استفاده قرار می‌گیرند، سوال این که آن‌ها واقعا چه معنایی دارند و به چه اشاره می‌کنند، حل می‌شوند.

این راه‌ حل، ویتگنشتاین را از نظریه پردازان فرامدرن که محدودیت‌های زبان ما و فقدان امکان عینیت محض را به عنوان دلیلی برای رد کردن ” نهضت روشن‌گری” برمی‌شمارند، متمایز می‌کند. آن‌هایی که وانمود می‌کنند از طریق “افسانه” عینیت یافته‌اند، و هیچ زمینه ثابتی وجود ندارد، در حالی که خودشان محکم به آن چسبیده‌اند. اگر چیزی وجود داشته باشد، اولی‌ها خود را بیشتر از دومی‌ها بیرون می‌کشند و وانمود می‌کنند که در حال تماشای ناظران هستند.

در تفسیری دیگر از این دیدگاه، دقیقا متوجه می‌شویم که این دیدگاه همان جایگاهی است که فردریش نیچه آن را “زندان – جایگاه زبان” می‌نامد. از دیدگاه نیچه و دیگر همتایانش، ما با زبان محدود و تجردهای جسورانه زبان محدود و روبرو هستیم که بسیار کوچک تر از دنیای واقعی هستند، و حتی زمانی که در دنیای واقعی کلمات معنا پیدا می‌کنند هنوز هم بر حقیقت مفهوم خود تاکید دارند. زبان برای بشر ناکافی به نظر می‌رسد زیرا زبان صرفا ابزاری غیر معمول برای پی‌گیری و بیان حقیقت است اما در برابر دنیا بسیار کوچک است.

اما این دیدگاه دقیقا همان تقسیم‌بندی بین زبان و جهان را همان طور که از آن انتقاد می‌کند، در نظر می‌گیرد: تا حدی برای گذشتن از این تقسیم‌بندی، امیدوار کننده به نظر می‌رسد. برای هر دو روش فکری، اینکه آیا می‌توانیم به آن برسیم یا نه، چیزی خارج از آن وجود دارد: روشی که قرار است زبان آن را تعیین کند. اما “مشکل بزرگ اینجاست”، که ویتگنشتاین می‌نویسد، “به این معنا نیست که کسی نمی‌تواند این کار را بکند و فقط مختص به زبان باشد.” برای او، این خود تقسیم‌بندی است، که زبان را در یک طرف و جهان را در طرفی دیگر قرار می‌دهد، نه اینکه شکاف را می توان از بین برد یا نه. زیرا مرز میان زبان و جهان دارای معنا است.

این بدان معنا نیست که تقسیم‌بندی باید به عنوان نوعی تمثیل تلقی شود. بلکه یک دستاورد است، اما دستاوردی که با محدودیت‌های خاصی که دارد به راحتی فراموش می‌شود. نوشته‌های پس از اینِ ویتگنشتاین جنبه گشایشی برای این شکاف دارد زیرا می‌کوشد تا توجه را به لحظات و فلسفه معطوف کند به خصوص که در آن از حذف زبان و از مفاهیمی که خود از آن استفاده می‌کند صحبت می‌شود، به این زبان نوعی قدرت جادویی می‌دهد و منجر به سردرگمی می‌شود. ما به آنچه واژه به آن در دنیا اشاره می‌کند توجه می‌کنیم، نه به اینکه در عمل به ویژه در شیوه‌های خاص زبانی انجام می‌دهد – ما به آن چیزی می‌پردازیم که زبان به ما می‌گوید.

این مشکلات فقط فلسفی نیستند. در همه انواع حوزه‌ها – علم، فن‌آوری، سیاست، مذهب – ما مستعد پذیرش تفاسیر مفید و تبدیل آن‌ها به ایدئولوژی‌های منبسط شده و بالقوه خطرناک هستیم. به جای نگاه کردن به کاربرد عینی کلمات، آن‌ها را از عمل جدا می‌کنیم و با آن‌ها تصاویری را ایجاد می‌کنیم که آن‌ها با واقعیت ایجاد کرده‌اند، تصاویری بزرگ‌تر از خود واقعیت. ما با کلمات حتی زمانی که آن‌ها شروع به تناقض با واقعیت می‌کنند، کنار می‌آییم.

در پایان فقط یک نوع معنا برای واژه وجود دارد. همانطور که ویتگنشتاین می‌گوید، اگر مفاهیم انتزاعی فلسفه مورد استفاده قرار گیرند، “باید مقام کلمات به یک اندازه همچون ” میز “،” چراغ “،” در ” باشد. شاید ویتگنشتاین باید “هوممم” را هم به این دسته از کلمات می‌افزود.

شهین غمگسار
مترجم هستم. با واژه‌ها سروکار دارم. و گاهی می نویسم.