حیواناتسبک زندگی

اشارات میمون

چگونه شامپانزه‌ای به نام کلینت، تئوری‌های زبان و شناخت را مورد اصلاح قرار داد

آیا زبان اشاره در میمون‌ها وجود دارد؟ چگونه دیوید لِونزِ روانشناس متقاعد شد تا موضوع انسان‌محوری را مورد سوال قرار دهد و دوباره روی هوش میمون‌ها مطالعه کند. کلینتِ شامپانزه چگونه این کار را انجام داد؟ آگاهی و هوش و شیوه نمایش این توانایی در حیوانات همیشه برایم جالب و هیجان‌انگیز بوده. براساس مشاهدات صورت گرفته، مشخص شده است که حتی در برخی موارد حیوانات رفتارهایی گسترده‌تر و پیچیده‌تر از انسان‌ها دارند. این نوشتار که از سوی دیوید لِونز نوشته شده است و به تازگی در نشریه ایان منتشر شده است به بررسی و تحلیل رفتار اشاره در حیوانات و انسان‌ها خواهد پرداخت. دیوید لِونز، مدرس روان‌شناسی تطبیقی در دانشگاه ساسکسِ انگلستان است. او به ارتباط غیر کلامی میان انسان‌ها و میمون‌ها با تاکید خاص بر ارتباط حرکتی علاقه دارد. در ادامه با آراد مگ همراه باشید.

زبان اشاره در میمون‌ها

تا آنجا که می‌دانیم، زبان بشری در قلمرو حیوانات بسیار منحصر به فرد است. بحث‌های دانشگاهی طولانی در مورد اینکه آیا ارتباط زبانی باید به عنوان سازگاریی بیولوژیکی یا اختراعی فرهنگی در نظر گرفته شود یا نه، وجود دارد. از طرفی، گستره شیوه گفتاری انسان از نزدیک‌ترین خویشاوندان زنده ما یعنی میمون‌های بزرگ (شامپانزه‌ها، بونوبوها، گوریل‌ها و اورانگوتان‌ها) فراتر می‌رود و نشان می‌دهد که از لحاظ تکاملی انسان سازگاری بیشتری با گفتار دارد. از سوی دیگر، هزاران زبان انسانی وجود دارد که بیشتر آن‌ها به طور متقابل نامفهوم هستند و با ایده انتخاب فرهنگی همخوانی دارند. با این حال، هر دو دیدگاه ریشه در این ایده دارند که انسان‌ها از نظر عصبی و به طور شناختی از حیوانات دیگر متمایز هستند.

ما با میمون‌های بزرگ در حدود ۶ یا ۷ میلیون سال پیش نیای مشترکی داشتیم. با این وجود، مغز ما تا حدود ۲ میلیون سال پیش در اصل هنوز هم‌اندازه مغز میمون‌ها بود و در طول دویست هزار سال گذشته هم هنوز مغز ما به نسبت‌های امروزی خود نرسیده بود. مدارک موجود حاکی از آن است که انسان‌ها از گل اخری برای کشیدن نقاشی‌ روی صخره‌ها در حدود ۷۵۰۰۰ سال گذشته استفاده کرده‌اند؛ و کشف اشیاء باستانی سندی شد بر اکتشافات باستان‌شناسی از حدود ۴۰۰۰۰ سال پیش. متاسفانه، گفتار و حرکات کهنه و فسیل نمی‌شوند، اما اگر فرض کنیم که هیچ میمونی قادر به صحبت کردن نیست (جز تعداد اندکی از کلمات کوتاه که از قبل برای تلفظ آن‌ها آموزش دیده باشند) و اگر فرض کنیم که این زبان نیاز به مغزی بزرگ‌تر از مغز یک میمون دارد، می‌توانیم روزنه‌ای زمانی بین، حدود ۲ میلیون سال پیش تا ۴۰۰۰۰ سال پیش که در آن زبان پدیدار شد را تعریف کنیم. براساس طیفی از داده‌ها، از باستان‌شناسی گرفته تا علوم وابسته به نوروفیزیولوژیک، مایکل آربیب، پروفسورِ علوم اعصاب محاسباتی، این روزنه را در حدود ۱.۵ میلیون سال تا ۱۰۰۰۰۰ سال پیش تخمین می‌زند. در جایی در این زمان، ما به صورت کیفی از همه حیوانات دیگر با هر معیار منطقی متمایز شدیم.

اما تا چه اندازه انسان‌ها واقعا منحصر به فرد هستند؟ علم روان‌شناسی به ما می‌گوید که انسان‌ها، به تنهایی در میان حیوانات، توانایی فرضیه سازی در مورد محتوای ذهن‌های دیگر را دارند. اگر شما در حال خواندن این مقاله هستید و فکر می‌کنید که با آن به کجا قرار است برسید، درواقع شما در حال نشان دادن ظرفیت خود هستید. همچنین ما انسان‌ها رفتار خودمان را براساس نتایج این محاسبات تنظیم می‌کنیم. این اصلی اساسی در بسیاری از شاخه‌های علوم شناختی امروز است: این ایده که اندیشه‌وری ما سبب رفتار ما می‌شود. از نظر رفتار زبانی ما، کودکان انسان عالی‌ترین موضوع برای تست هستند چون هر کودکی که به زبانی تسلط پیدا می‌کند (و این قسمت اعظم انسانیت را توصیف می‌کند) از موجودی بدون هیچ ظرفیت ظاهری برای ارتباط نمادین، مانند سایر حیوانات، تبدیل به موجوی می‌شود که قادر به تولید و درک گفتار پیچیده است که ظاهرا انسان‌ها در جهان از این باب، منحصر به فرد هستند. اگر بتوانیم شایستگی‌های تغییر یافته‌ی فرزندان انسانی را درک کنیم، چنین استدلال می‌شود که توانایی‌های نوزادان و کودکان نوپایی که یادگیری زبان را تسهیل می‌کنند می‌توان تشخیص داد. ما می‌توانیم “مجموعه ابزار روانشناسی” را که نوزادان انسان در محیط‌های اجتماعی خود برای تولید زبان‌های بومی خود به کار می‌برند جمع کنیم.

از آنجا که مطالعه‌ی کودکان بسیار آسان است، نوشته‌های زیادی درباره این موضوع وجود دارد. شاخه‌ای فرعی در این حوزه تحقیقی فعال شامل شناسایی شایستگی‌های کلامی در مرحله پیش کلامی کودک است، این درحالی است که این مرحله در خویشاوندان کنونی ما یعنی میمون‌های بزرگ وجود ندارد. توانایی نمایش مرحله پیش کلامی در کودک، نه میمون‌های بزرگ و بالغ ، به عنوان یک سازگاری منحصر به فرد انسانی تلقی می‌شود. برای چند دهه، به طور اجتناب‌ناپذیری ارتباط پیش کلامی انسانی در گرو اشارات بدنی او بود. فرد با ظرفیت‌ زبانی می‌تواند هر موجودیتی یا رویدادی را نام ببرد تا توجه شریک اجتماعی خود را جذب کند؛ کودک در مرحله پیش کلامی با انگشت اشاره هم می‌تواند این کار را انجام دهد.

در اوایل دهه ۱۹۹۰، این موضوع اصل و حقیقتی جهانی در روانشناسی بود که زبان اشاره، تطبیقی انسانی برای ایجاد “مثلث مرجع” بین دو نفر است. در آن زمان، هیچ دلیل خاصی برای شک و تردید در این داستان نداشتم، اما با این حال به طور اتفاقی با کسی آشنا شدم که به من زمینه‌ای داد تا در مجموعه ‌ابزار انسانی به زبان اشاره به عنوان سازگاریی بشری نگاهی دوباره کنم. او کسی نبود جز کلینت، شامپانزه‌ای نوجوان و این داستان چگونگی آموزش من از سوی اوست زیرا او سبب شد تا خط فکری دیدگاه علمی در مورد زبان اشاره را به عنوان سازگاری شناختی تکامل‌یافته برای دستیابی به نشانه‌ها مورد سوال قرار دهم.

باید اعتراف کنم که عاشق کلینت هستم. زمانی که او را در سال ۱۹۹۴، در دانشگاه ایالتی جورجیا ملاقات کردم او شامپانزه‌ای ۱۴ ساله و بشاش و غیرقابل کنترل بود. قفس او درست در محل ورودی میمون‌های بزرگ قرار داشت و به محض اینکه مرا می‌دید به سمتم می‌آمد و در حالی که چهار دست و پا راه می‌رفت و روی پا می‌ایستاد و سرش را بالا و پایین می‌برد با صدای بلند و کمی خشن به من خوش‌آمد می‌گفت. چرخی رایانه‌ای را به سوی قفسش برمی گردانم، برنامه نرم‌افزاری شروع به کار می‌کرد، ما معمولا یکدیگر را دور تا دور قفس دنبال و گاهی هم  دست به دست هم و این کار را مدام انجام می‌دادیم، یا یکدیگر را می‌خاراندیم. کلینت را با بازی رایانه‌ای‌اش تنها می‌گذارم و برای سر زدن به شامپانزه دیگری به بخش دیگری از ساختمان می‌روم. کلینت هرازگاهی به سراغ بازی رایانه‌ای‌اش می‌رود که به سیستم جایزه خودکار همچون بادام زمینی و انگور مجهز است. در آن زمان، من مدرک لیسانس و فوق‌لیسانس در رشته انسان‌شناسی داشتم، اما داشتم رشته‌ام را به روانشناسی تغییر می‌دادم. به نظر می‌رسید که رشته انسان‌شناسی این کفایت را به من داده بود تا برای روان شناسان تجربی قهوه درست کنم و به شامپانزه‌ها سر بزنم.

یکی از روزها مثل همیشه به دیدن کلینت رفتم و دیدم که او با انگشت سبابه خود به انگوری که روی زمین افتاده بود اشاره‌ می‌کند، او این کار را به خاطر مشکل فنی سیستم در ارائه خودکار پاداش انجام می‌داد. او از کامپیوتر انگور می‌خواست اما سیستم خراب شده بود و او به آن اشاره می‌کرد و با صدای بلند می‌غرید (مثل صدای هورای برونکسی‌ها) مدام بین من و میوه‌ را نگاه می‌کرد. حالا، به نظرتان به یک مدرک دکترا در روان‌شناسی تجربی نیاز ندارید تا بتوانید این رفتار سیگنالینگ را تفسیر کنید، مگر نه؟ با این حال، بدون تلقین فکری عمیقی در سبک فکری اواخر قرن بیستم، ممکن است متوجه نشوید که اشارات کلینت، در آن زمان، از لحاظ نظری غیرممکن به حساب می‌آمد. تقریبا همه می‌دانستند که در آن دوران، اشارات انسانی – توانایی جذب و هدایت توجه کسی به ماهیتی خاص – بخشی از سازگاری منحصر به فرد ما در برابر زبان است. در زبان، ما به چیزها به سبب کلمات اشاره می‌کنیم. مثلا می‌گوییم: “به سگ نگاه کن!” یا ” فکر می‌کنم که این ماشین آبی ما را دنبال می‌کند.” مرجع‌های اشارات نمادین به نظر آنقدر ساده هستند که در تعاملات روزانه خود از آن‌ها استفاده می‌کنیم اما حال به جای دیگری سفر کنید، جایی که مردم به زبان دیگری صحبت می‌کنند و خواهیم دید که همان اشارات مشابه در فرهنگ جغرافیایی جدید کاربردی ندارند. این به این دلیل است که زبان‌ها به طور عمده غامض و دوسویه هستند. اگر یک کد نمادین مشترک نداشته باشیم، کل سیستم قطع می‌شود. اما زبان اشاره اغلب سعی در ایجاد مرجع مشترک دارد.

کلینت به طور مداوم به کامپیوتر خراب شده اشاره می‌کند. در بخش A، کلینت به آرامی منتظر بازگشت آزمونگر خواهد بود و با دست‌چپ خود بدون علامت خاصی به در قفس تکیه داده است. در بخش B، همزمان با ورود آزمونگر (خارج از صفحه نمایش است)، کلینت دست خود را می‌چرخاند و انگشتانش را به حالت اشاره به صفحه مانیتور دراز می‌کند. در قسمت C، همانطور که آزمونگر به داخل سرک می‌کشد تا نگاهی به صفحه نمایشگر (پیکان) بی‌اندازد، کلینت انگشتانش را جمع می‌کند. در بخش D، کلینت دستانش را به عقب می‌کشد و دوباره اشاره می‌کند. این تصاویر در اصل بوسیله نوار ویدیویی ضبط شده‌اند.

این نکات جالب، انواع مختلفی از مرجع را نشان می‌دهند. در کلام، اغلب رابطه‌ای قراردادی بین یک نماد و چیزی که به آن اشاره دارد وجود دارد. کلمه “بزرگ” بزرگ‌تر از کلمه “کوچک” نیست، برای مثال، کلمه “سگ” شبیه سگ به نظر نمی‌رسد و غیره. در مقابل، رابطه بین یک حرکت اشاره و مدلول آن اختیاری نیست – دست اشاره مانند شعاع هندسی عمل می‌کند، به طوری که اگرچه اشاره ممکن است معمولا به مدلول شباهتی نداشته باشد، با این حال ارتباطی فضایی با آن دارد. اشاره، مهارتی تعاملی در دوران کودکی انسان است. تقریبا تا نه ماهگی، کودکان از طریق اشاره اهداف در دسترس دید خود را دنبال می‌کنند؛ تا حدود ۱۲ ماهگی، آن‌ها می‌توانند به اشیاء یا نقاط دورتر هم اشاره کنند. همچنین کودکان تقریبا در همان سالی که شروع به صحبت می‌کنند یعنی پایان یک سالگی، قادر به تولید حرکات اشاره‌ای در ارتباط با دیگران هستند.

بر سر این موضوع اتفاق‌نظر وجود داشت که زبان اشاره بخشی از سازگاری‌های شناختی خاص بشری برای قوه ناطقه است

در اواسط دهه ۱۹۸۰، مجموعه‌ای از مطالعات انجام‌ شده بر سر آموزش از سوی دانشجویی به نام پیتر ماندی در میامی و دیگران منتشر شد که نشان می‌داد جنبه‌هایی از رفتار اشاره‌ای کودکان با واژگانی که بعدها فرا خواهند گرفت همبستگی و مطابقت دارد. کودکان می‌توانند با حرکات اشاره انگشت به ماهیت دیگری اشاره کنند در حالی که خود وجودی شی، نام شی را بیان می‌کند و ارتباطات شنیداری – شنوایی را شکل می‌دهد. همچنین، کودکان وقتی به چیزی اشاره می‌کنند و اطرافیانشان به آن پاسخ می‌دهند می‌توانند برچسب‌های کلامی برای اشیا به وجود آورند (“آره، او یه هاپو است!”). تولید و درک مفهومی اشارات کودکان در اِلمان‌های فرهنگی غرب، به طور قابل‌توجهی مهارت‌های زبانی بعدی آن‌ها را پیش‌بینی می‌کند.

در این میان، روانشناس بریتانیایی، جورج باتروُرث و دیگران نشان دادند که حرکات اشاره کودکان با استفاده از دست راست انجام می‌شود و در نتیجه تحت کنترل نیم‌کره چپ مغزشان است (به این دلیل که سمت چپ مغز حرکات را در سمت راست بدن کنترل می‌کند و سمت راست مغز، سمت چپ بدن را کنترل می‌کند). از آنجا که گفتار نیز در اکثر مردم به طور قابل‌توجهی در نیم‌کره چپ مغز ما پردازش و کنترل می‌شود، برخی از محققان حرکات اشاره و گفتار را به عنوان عملکرد مرتبط با مغز، بخشی از یک سازگاری فرگشتی گفته شده برای ایجاد مرجعی مشترک در نظر گرفتند. بنابراین، در دهه ۱۹۹۰، اجماعی نظری به وجود آمد که نشان می‌داد بخشی از سازگاری شناخت عصبی ویژه انسان برای سخن گفتن مربوط به زبان اشاره است.

در نهایت، این نتیجه‌گیری به طور گسترده‌ای مورد تایید محققان بیشماری قرار گرفت که نزدیک‌ترین خویشاوند زنده انسان، یعنی میمون‌های بزرگ، فاقد زبان اشاره هستند. مایکل کوربالیسِ روانشناس در کتاب خود به نام انسان‌واران سرگردان (۱۹۹۱) که در زبان فارسی به نام ذهن سرگردان ترجمه شده است و بیانگر نظریات مرتبط با خاستگاه زبان است، اشاره کرد که اشاره کردن با دست باز و انگشت سبابه به اشیا بصری در فضای بصری به نظر می‌رسد منحصرا برای انسان باشد. در همان سال، مرلین دونالد، روانشناس کانادایی، استدلال کرد که فقط انسان‌ها در حرکات سیگنالینگ خود به طور روی‌آورندگی، هدفشان را نشان می‌دهند، نتیجه‌ای که گفته می‌شود، با توجه به مستندات، “فقدان وجود خود به‌ خودی رفتار اشاره” را در شامپانزه‌های پرورش‌یافته توجیه می‌کند.

دهه ۱۹۹۰، شاهد انفجار نظریه‌های مربوط به تکامل شناختی انسان‌ها بود، که بیشتر آن براساس این فرض بود که انسان تنها موجودی است که منحصرا می‌تواند توجه دو یا چند نفر را از طریق اشاره جذب کند. این ایده‌ها، در آن زمان، در ظاهر اعتباری بسیار شاخص داشتند: زبان اشاره به ایجاد نوعی مثلث مرجع بین اشاره‌گر و ناظر منجر می‌شود؛ این موضوع فقط برای انسان‌ها شناخته شده است که قادرند به طور متناوب از حرکات اشاره‌ای مرجع برای ارتباط با وقایع مشخص و یا با موجودیت کل دنیا ارتباط برقرار کنند؛ به نظر می‌رسد زبان اشاره فرآیند کسب گفتار را آسان می‌کند؛ در بیشتر انسان‌ها به طور معمول، گرایش و تسلط به زبان اشاره در نیم‌کره چپ است که در واقع همان گفتار اتفاق می‌افتد؛ و هیچ‌کسی به این نکته اشاره نکرد که زبان اشاره بخشی از مجموعه حرکات غیرکلامی در میمون‌های بالغ است. زبان اشاره به عنوان پلی برای صحبت کردن و سازگاری با انسان‌ها دیده می‌شد، که حدود ۶ میلیون سال پیش نمو پیدا کرد؛ یعنی، درست زمانی که ما از بزرگ‌ترین نیا‌های خود جدا شدیم.

با این وجود کلینت شامپانزه‌ای معمولی بود که به طور تصادفی مجموعه‌ای از مدل‌های نظری پیچیده را رد کرد. من از رفتار ظاهری او هیجان‌زده بودم، و به دفتر آزمایشگاه رفتم تا مشاهدات خود را به مدیر آزمایشگاه، بیل هاپکینز، گزارش دهم. همانطور که که انتظارش را داشتم او نسبت به گزارش من تا حدی بی‌اعتنا بود، و دلیل آن بخش مهمی از این داستان بود: او سال‌ها در مرکز تحقیقات زبانی در ایالت جورجیا بر روی آموزش زبان به شامپانزه‌ها کار کرده بود، که شامل تحقیق بر روی شامپانزه‌های پرورش یافته به نام‌های شرمن، آستین و لانا بود و همچنین همراه با کانزی که یک بونوبو بود. (بونوبوها با نام شامپانزه‌های کوتوله، پَن پَنیسکِس (Pan Paniscus) شناخته می‌شود و گونه‌ای متمایز از شامپانزه‌های معمولی یا همان پَن تروگلوتایس (Pan Troglodytes) هستند.)

مشخص می‌شود که نخستی‌هایی که از سوی انسان‌ها پرورش یافته‌اند، در طی تعامل با انسان به طور مرتب توانسته‌اند بر کیفیت زبان اشاره خود بی‌افزایند. بنابراین، در ابتدا، هاپکینز این مشاهده را چندان هیجان‌انگیز نمی‌دانست. با این حال، چند روز بعد، کیم بارد، رئیس آزمایشگاه مجاور در حال بازدید از دفتر بود و در همین حین هاپکینز رو به من کرد و گفت: “هی، لِونز ، چرا به دکتر بارد درباره [ کمی مکث کرد تا نمک صحبتش را بیشتر کند] مشاهدات خود نمی‌گویی”. من هم همه چیز را برای بارد تعریف کردم، او یک روانشناس بالینی بود، بارد پیشنهاد کرد بهتر است بر روی رفتار مطالعات بیشتری انجام دهیم به ویژه نسبت به برتری‌های این موضوع در تئوری‌های شناختی رشد و توسعه ارتباطات انسانی. به این ترتیب مشخص شد که آیا زبان اشاره کلینت (a) رفتاری ظاهرا ارتباطی بوده و یا (b) به طور اختیاری ارتباط برقرار کرده است.

در آن زمان، تقریبا همه جهان بر این باور بودند (جای تعجب هم نیست) که ارتباط اختیاری، تخصصی شناختی است که انحصارا در اختیار انسان است. چرا این طور بود و اینکه چگونه مردم به این باور رسیده بودند که سنجش ارتباط اختیاری در کودکانشان یک داستان ذهنی طولانی و شگفت‌انگیز است که هنوز به طور کامل به آن‌ها گفته نشده است را واقعا نمی‌دانم. در اینجا، صرفا به مطالب مهم در این زمینه اشاره می‌کنم.

دو “دیدگاه” در گفتمان علمی معاصر وجود دارد: یکی فلسفی، و دیگری تلفیقی از علوم شناختی و فلسفه ذهنی به نام روانشناسی عمومی است. هنگامی که فلاسفه در مورد ذهنیت در ارتباط مطلبی می‌نویسند، هدف این است که مردم به عنوان ذهنی تعبیر می‌شوند که در ارتباط با اشیا در جهان وجود پیدا می‌کنند، واقعی یا خیالی؛ یعنی، کیفیتی ” درباره‌گی” بین حالات ذهنی و موجودیت وجود دارد که ذهن نسبت به آن درگیر است.

تقریبا تمام علوم شناختی معاصر و روانشناسی زبان فرض می‌کنند موجودیتی که ما درک می‌کنیم و در مورد آن احساسات، باورها، نگرش‌های مختلف و غیره داریم در نوعی از بایگانی مفهومی درونی به نمایش گذاشته می‌شوند، که در آن نمایش این موجودیت‌ها ذخیره می‌شوند. این که آیا این آرشیو از مفاهیمی ساخته شده‌اند که ما از طریق محیط‌های اجتماعی به دست می‌آوریم و یا به جای آن مفاهیم، ابتدا زبان را به ما می‌دهد که آن‌ها را به روشنی بیان کنیم یکی از بحث‌های اساسی و مهم قرن گذشته بود. اشارات زبانی – به طور گسترده – عملی غیرقابل مشاهده از بیان ذهنی من نسبت به موجودیتی آشکار از طریق کلام (یا علامت) است به طوری که نمایش ذهنی پنهان و غیرقابل مشاهده شما به گونه‌ای پیش روی چشم ذهنی شما آورده می‌شود. بحث پیرامون این موضوع قفسه‌های کتابخانه‌ها را در سراسر جهان پر خواهد کرد، اما اساس مسئله برپایه این فرض است که بسیاری از مولفه‌های ذهنی و درونی ما در دنیای ما به طور عمومی به اشتراک گذاشته می‌شوند. اینکه افراد به طور متوالی در مورد “زبان نخست” یا “مفهوم نخست” بحث می‌کنند، به نظر می‌رسد که توافق گسترده‌ای را در مورد اینکه ذهنیت مستلزم روابط با جهان خارج از بدن است به وجود بیاورد. اجازه دهید این نوع ارتباط قصدی (اختیاری) را نوع ۱ بنامیم.

روان شناسان مسیر رشد را نسبت به کودکان طبقه متوسط و خانواده‌های غربی ترسیم کرده بودند

جنبه دیگرذهنیت، برگرفته از روان‌شناسی عمومی غربی است. در این جهانبینی، مردم به دلایل مختلف عمل می‌کنند، و ذهنیت‌ها – همچون قلموی نقاشی بزرگی – شامل انگیزه‌ها و دلایل عمل هستند. بنابراین، روی میز شام، فرد ممکن است به نمکدان اشاره کند. یکی از تفسیرهای روانشناسی عمومی از سناریویی روزانه این است که سیگنال دهنده‌ به نمک تمایل دارد و از اشارات و حرکات برای به دست آوردن نمکدان استفاده می‌کند. چنین گمان می‌رود که سیگنال به عنوان ابزاری اجتماعی استفاده می‌شود. کودک به بطری شیری که در فاصله بسیاری قرار دارد اشاره می‌کند، میمون به انگوری که غیرقابل دسترس است اشاره می‌کند – اینها نمونه‌هایی از استفاده از حرکت و اشاره در توالی دستیابی به هدف هستند. در این حالت، ما این نوع از ارتباط عمدی یا اختیاری را نوع ۲ می‌نامیم.

این موضوع چگونه به اشاره کلینت مربوط می‌شود؟ در آن زمان، ۲۵ سال پیش، روانشناسان رشد مسیر توسعه عمومی را به سمت آنچه که آن‌ها ارتباطات عمدی و عمدتا در کودکان طبقه متوسط و خانواده‌های غربی می‌نامیدند، نشان داده بودند. شروع رفتار اشاره‌ای در کودکان، نوعا در پایان سال اول زندگی، به عنوان سندی برای نوعی مرجع غیر کلامی در نظر گرفته شد: شواهدی وجود دارد که حتی نوزادان انسان هم رابطه ذهنی – جهانی را نشان می‌دهند، که باید (حتما شما هم چنین حدس می‌زنید) در قلمرو حیوانات هم چنین منحصر به فرد باشد. رفتار اشاره همچون پلی توسعه‌یافته برای مرجع نمادین، به عنوان راهی برای ایجاد هویت‌های آشکار برای تفکر متقابل دیده می‌شود.

به موازات این علاقه در بسط نوع ۱ ارتباط تعمدی (اختیاری)، دیگر محققان علاقه‌مند بودند که چگونه اشاره فهرستی از انگیزه‌های رایج را یا حتی در نوع ۲ ارتباط تعمدی ترتیب می‌دهد. در آن زمان، برخی از زبانشناسان جملات خود را به عنوان علم توصیف می‌کردند. به عنوان مثال، دستورها (رفتارهای امری) برای درخواست اقدامات مورد استفاده قرار گرفتند؛ اصطلاحات برای اشاعه وضعیت روانی فرد به گرفته شدند؛ و انگیزه‌ها نماینده بیان چیزی در مورد وضعیت جهان در نظر گرفته شدند.

در سال ۱۹۷۵، روانشناس آمریکایی، الیزابت بیتس و همکارانش دو محرک مرکزی برای ارتباط اشاره‌ای در کودکان خردسال را مشخص کردند: Protoimperative (صدور دستورالعملی ضروری و اولیه) و Protodeclarative (ابراز احساسات یا اندیشه). این عبارات به عنوان “نمونه‌های اولیه” یا “Proto” توصیف شدند، زیرا آن‌ها به طور متوالی، از طریق ارتباط مرحله پیش کلامی و دوره شروع گفتار واقعی، تحت پوشش قرار گرفته بودند. در این مقاله کلاسیک و بسیار تاثیرگذار (همراه با مطالعات انتقادی متعدد)، نویسندگان با اشاره به این اهداف ارتباطی، به کودکان انسانی اشاره می‌کنند، در نتیجه ارتباط زبانی را با ارتباط غیر کلامی مرتبط می‌سازند؛ به نظر آن‌ها، کودکان این انگیزش‌های ارتباطی را در رفتار ارتباطی خود قبل از گسترش زبانی برای بیان انگیزه‌های مشابه خود استفاده می‌کنند. به عبارت دیگر، انواع اهداف ارتباطی که با تجزیه و تحلیل گفتار بالغ از سوی بچه نشان داده می‌شوند در نوزادان انسان هم مشهود است و نشان‌دهنده تداوم روانی در طول دوره‌های قبل از گفتار و بعد از گفتار است.

این پیشرفتی قابل‌توجه بود، عمدتا به این دلیل که به نظر می‌رسید که بیتس و همکارانش، ارتباط اولیه را با یافته‌های تثبیت ‌شده در رشد شناختی انسان مرتبط می‌دانند. در اواخر سال اول زندگی، کودکان شروع به نمایش فعالیت‌های نسبتا پیچیده به صورت اهداف مشخص شده که به عنوان “هماهنگی واکنش‌های غیرمستقیم کمکی” شناخته می‌شوند، آغاز می‌کنند. برای مثال، اگر به یک اسباب‌بازی دسترسی داشته باشند، ممکن است بطری که بین آن‌ها و اسباب‌بازی قرار دارد را کنار بگذارند. این نوع هماهنگی، حرکت دادن بطری و سپس نشان دادن دسترسی به اسباب‌بازی، مهارتی پیشرفته در دوران کودکی انسان است.

بیتس و همکارانش توانایی رشدی را با ابزارهای خاص برای رسیدن به اهداف خاص مرتبط می‌دانند. ارتباط Protoimperative (که به درخواست اسباب‌بازیی غیرقابل ‌دسترس اشاره می‌کند) استفاده از عاملی اجتماعی (ابزار) برای دستیابی به هدفی مطلوب است، در حالی که ارتباط Protodeclarative (اشاره به ابراز خرسندی از سگی که در حال تعقیب توپ است)، استفاده از یک سیگنال (ابزار) برای به دست آوردن پاسخ اطرافیان و یا هر فرد دیگری است.

این نوع رفتار در حیوانات نیز نشان‌ داده شده‌ است. یکی از نخستین کسانی که این چارچوب را برای ارتباط با حیوانات به کار برد، روانشناس هلندی فرانس پلوُئی بود که توسعه ارتباط بین نوزاد و شامپانزه‌های مادر در پارک ملی گومبئی در تانزانیا را مورد مطالعه قرار داد. در سال ۱۹۷۸، پلوُئی گزارش داد که شامپانزه‌های مادر به هنگام به آغوش کشیدن نوزادان خود آن‌ها را بالاتر از سر خود نگه می‌دارند تا نظافت پهلوها و زیر بغل آن‌ها را راحت‌تر انجام دهند، اما شامپانزه‌های نوجوان و کمی بزرگ‌تر به مادران خود نزدیک می‌شوند و در تلاش ظاهری چنین نشان می‌دهند که آن‌ها امر نظافت را برای مادران خود انجام می‌دهند. بعدها، بارد (همان کسی که مرا تشویق کرد تا بیشتر رفتارهای اشاره‌ی کلینت را مورد مطالعه قرار دهم) سیر تکاملی چگونگی درخواست غذای اورانگوتان‌های بورنئویی از مادرانشان را مورد مطالعه قرار داد.

میمون‌ها

پلوُئی همچنین به دو نمونه از ارتباط Protodeclarative اشاره کرد که در آن شامپانزه‌های نوزاد به منظور جذب توجه‌ی دیگران به خود با خود ارتباط برقرار می‌کنند: تمیز کردن به صورت وارسی دقیق و فرار کردن با شی یا هر چیزی. همان طور که پلوُئی توصیف می‌کند، نظافت به همراه وارسی بسیار دقیق زمانی است که:

شامپانزه‌ای ناگهان، برخلاف انتظار و بدون توجه، به طور مشتاقانه برگی برداشته و شروع به وارسی و نظافت دقیق بدن می‌کند. در اکثر موارد، چنین است که شامپانزه‌ی دیگر حال نر یا ماده، نزد شامپانزه‌ای که در حال نظافت است می‌آید و از نزدیک و با دقت کار او را مشاهده می‌کند که چه خبر است. هیچ چیز خاصی روی برگ‌هایی که به وسیله آن نظافت انجام شده دیده نمی‌شود: به نظر می‌رسد آنچه که خاص است، چیزی نیست که ذاتا با خود برگ انجام می‌شود، بلکه بیشتر مربوط به نقش بازی‌هایی است که با برگ در حین نظافت انجام می‌شود و درواقع تعاملی اجتماعی است. شامپانزه‌ای که با برگی شروع به برقراری ارتباط با جمع دیگر شامپانزه‌ها کرده است به شیوه خود توجه دیگران را جذب خود می‌کند.

البته، هر کسی که شاهد تماشای بازی بچه‌ها باشد، حتما دیده است که آن‌ها چیزی را می‌بینند و با آن فرار می‌کند، در حالی که به یاران اجتماعی خود نگاه می‌کند، این کار را برای جذب توجه دیگران انجام می‌دهند. پلوُئی جوهره اصلی این رفتار Protodeclarative را در بچه شامپانزه‌ها و شامپانزه‌های نوجوان به خوبی بیان می‌کند.

این نگاه حامی به شریک اجتماعی چیزی است که به ناظر نشان می‌دهد که رفتار در عملکرد به خودی خود اجتماعی است و ارتباط به سوی فرد خاصی هدایت می‌شود. درباره کودکان انسان، در فرهنگ‌های غربی، جایی که بسط زبان اشاره بیشتر مورد مطالعه قرار گرفته است، این تمایل وجود دارد که این رفتار بصری مرتبط به اشاره را به اوایل سال دوم زندگی کودکان ربط و توسعه دهند. این تغییر نگاه بین یک مدلول و یک شریک اجتماعی نشانگر رفتاری کلیدی در ارتباط آگاهانه در گونه‌های خود ماست. پلوُئی نشان داد که شامپانزه‌های وحشی نیز این بررسی بصری را از خود به نمایش می‌گذارند.

با این حال تا تابستان سال ۱۹۹۴، وقتی که کار خود را با کلینت آغاز کردم، هیچ‌کس هرگز دوربینی در اطراف کلینت در نظر نگرفته بود و وجود و فقدان ناظری برای مشاهده اینکه آیا میمون‌ها، یا هر حیوان دیگری، از حرکات بدنی به عنوان سیگنال‌های ارتباطی استفاده می‌کنند یا نه هرگز مورد توجه قرار نگرفته بود و به نظر من این شکافی عجیب و بزرگ در مقالات علمی بود. اگر قصد داشتیم که به طور قانع‌کننده‌ای ثابت کنیم که اشارات مستقیم انگشت کلینت به سوی غذا بیانگر ارتباطات حرکتی اوست، پس باید بدانیم وقتی که غذای غیرقابل دسترس برایش مهیا می‌شود چه کاری انجام می‌دهد، اما کسی نبود که به بررسی این رفتارها بپردازد. چنین استدلال کردیم که اگر کلینت دست خود را به سمت غذای غیرقابل دسترس در غیاب کسی که قرار است غذا را برای او قابل دسترس کند، دراز کند، با این وجود تفسیر اشاره در این بین ساختگی و غلط خواهد بود و نشان می‌دهد که ما رفتار او را بی اندازه واقعی تفسیر کرده‌ایم.

این سوال بتن تحقیقات علمی را با نمونه نشان می‌دهد و درواقع فرضیه‌ای را به وجود می‌آورد (کلینت دارد اشاره می‌کند) و سپس وضعیتی را ایجاد می‌کند که در اصل می‌تواند به کلی تفسیرهای گذشته را رد کند.

کلینت، در حالی که ناامید شده بود، نشان می‌داد که دستگاه را تکه‌تکه خواهد کرد – اگر فقط می‌توانست دست‌هایش را روی آن بگذارد این کار را انجام می‌داد

در ادامه مجموعه‌ای از سوال‌های تحقیقاتی وجود دارد که سبب می‌شود بتوانیم رفتارهای زبان اشاره‌ای کلینت را مورد سوال قرار دهیم: (a) می‌توانیم متوجه شویم اشاره‌ی کلینت آیا به چیز خاصی بوده به ویژه وقتی که کسی در اطرافش نبوده است و به روشنی می‌فهمیم که سیگنال‌های به وجود آمده ارتباطی بوده‌اند یا نه؛ (b) می‌توانیم نگاه یکی در میان کلینت بین مشاهده‌گر و اشاره به اشیاء ظاهری را بسنجیم، در نتیجه مشخص می‌شود که آیا جهت‌گیری بصری رفتار کلینت مانند رفتار بچه‌های انسان، نقطه محوری را در مثلث ارجاعات غیر کلامی به وجود می‌آورد یا نه؛ (c) همچنین می‌توانیم میزان همراهی اشارات ظاهری رفتار کلینت را با رفتارهای فراخوانده شده اندازه گیری کنیم، مانند کاری که اغلب انسان‌ها در رفتار خود نشان می‌دهند – ما با اراده‌ی خود چیزی را با رفتار خود اعلام یا به طور مستقیم به آن اشاره می‌کنیم، با این روش ظاهرا توجه دیگران به ما جذب می‌شود؛ و سرانجام، (d) می‌توانیم بپرسیم که آیا جهت‌گیری بصری رفتار کلینت با تحویل غذای درخواست ‌شده به او ادامه پیدا می‌کند یا نه، مانند بچه‌های انسان.

کلینت در اواخر ماه جولای در حالی که برای یکی دو ساعت مشغول بازی رایانه‌ای بود، دوربینی ویدئویی را در بیرون قفس خانگی او قرار دادیم تا رفتار او را ثبت کنیم، چه در زمانی که ناظر حضور داشته باشد و یا نداشته باشد. در همین حال، دستگاه تحویل پاداش خودکار گاهی به طور تصادفی و اشتباها بادام‌زمینی یا انگور روی زمین نمی‌انداخت، بنابراین نمونه‌های زیادی در طول زمان داشتیم که کلینت با غذای دور از دسترس مواجه شود، اما هیچ‌کسی در اطرافش نبود تا از او بخواهد غذا را برایش دسترس‌پذیر کند. همه رفتارهای کلینت را کدگذاری کردیم، مانند اینکه چه او دستانش را به بدنه قفس بچسباند یا نه، نگاه خیره و مداومی از خود در حضور مشاهده‌گر نشان دهد یا نه، یا رفتارهایی که به سبب شنوایی یا فراخوان ارائه می‌دهد، در حالی که انگشتان خود را روی بدنه شبکه‌ای قفس می‌کشد، در پی این اتفاق چه واکنشی نشان می‌دهد.

میمون‌ها

نتیجه این تحقیق بدون ابهام و به گونه‌ای شگفت‌انگیز بود. برای مثال، آزمونگر اصلی همیشه عادت داشت کمی بادام‌زمینی در جیبش داشته باشد و هر دو هم‌قفسی‌های کلینت به نام‌های آنا و فلورا، اغلب به آن جیب پر از بادام‌زمینی اشاره می‌کردند. بنابراین، ما در کنار توجه به نکات ظاهری کلینت، آن‌ها را هم زیر نظر داشتیم.

با توجه به این سوال که آیا شامپانزه‌ها انگشت خود را به سمت غذا می‌برند یا نه، نتایج واضح بودند. این سه شامپانزه‌، ۲۵۶ بار انگشتان خود را به سوی خارج از قفس خود نشانه گرفتند: تنها دو بار (کم‌تر از ۱ درصد) در غیاب ناظر انسانی، آن‌ها از این رفتار اشاره‌ای استفاده کردند. این دو حرکت واقعا ارزش آن را دارند تا درباره‌اش به طور شایسته اظهار نظر کنیم: پس از انتقال کلینت از کاری نسبتا ساده روی کامپیوتر درباره تشخیص تفاوت‌ها، کمی میزان تفاوت‌ها را بیشتر و جدی‌تر کردیم، میزان خطای او به طور چشمگیری افزایش یافت. کلینت پس از انجام پاسخ‌های نادرست، همراه با شنیدن صدای اخطار به معنای نگرفتن پاداش، دو بار پشت سر هم صاف روی پاهایش ایستاد و با انگشتان هر دو دستش به پاداش‌دهنده ضربه می‌زد. کلینت در حالی که ناامید شده بود، نشان می‌داد که دستگاه را تکه‌تکه خواهد کرد – اگر فقط می‌توانست دست‌هایش را روی آن بگذارد این کار را انجام می‌داد. گمان می‌کنم هر کسی که با ابزاری معیوب دست و پنجه نرم کرده باشد به خوبی می‌تواند با او همدردی کند.

بنابراین، می‌توانیم با قطعیت زیادی بگوییم، این اشارات انگشتی، سیگنال‌های ارتباطی هستند. بررسی تناوب نگاه‌ها فقط در کلینت کدگذاری شده بود (به این دلیل که دو شامپانزه‌ی دیگر به طور مرتب از روی سکو اشاره می‌کردند و تصویری از صورت و نگاهشان نداشتیم)، و متوجه شدیم که ۷۶ درصد از ۱۶۷ حرکت اشاره‌ای کلینت به همراه نگاه متوالی بین ناظر انسانی و دلیل اشارات خود بودند؛ این رفتار اشاره را می‌توان با کودکان انسان بالاتر از یک سال مقایسه کرد. در مقابل، کلینت فقط در ۲۴ درصد از اشارات خود رفتار خود را با تلفظ برخی صداها همراه کرد، که به طور قابل‌توجهی کم‌تر از کودکان انسان است. ما فکر می‌کنیم که او متوجه بود که توجه ما را به خود جذب کرده‌ است، بنابراین نیازی به نمایش رفتارهای توجه برانگیز نبود. در نهایت، به این درک رسیدیم که کلینت (در یک حس آماری) به طور ویژه تمایل دارد تا حرکات اشاره‌ای نوع دوم رو از خود به نمایش بگذارد و این کار را در صورتی انجام می‌دهد که اولین بار به اجرای درخواست او توجهی نشود. در نتیجه، با توجه به این اقدامات، باز شدن و کشیدن انگشتان کلینت در واقع حرکات اشاره‌ای بودند و با همان معیارهایی مورد استفاده قرار گرفت که انسان برای اشاره از آن‌ها استفاده می‌کند که به صورت تعمدی هم در نظر گرفته می‌شوند: آن‌ها تنها در حضور انسان مورد استفاده قرار می‌گرفتند. آن‌ها با تناوب نگاه بین انسان و اشارات مرجع درخواست خود را بیان می‌کردند و کلینت در زمان نرسیدن به هدف خود با استفاده از حرکات اولیه‌ای که برای برقراری ارتباط انجام می‌داد تصمیم می‌گرفت روی نمایش سیگنال‌های بیشتری اصرار بورزد.

با این یافته‌های خود سر از پا نمی‌شناختم. می‌دانستم که نخستین مطالعه تجربی درباره رفتار اشاره‌ای در میمون‌های بزرگ را انجام دادیم و برای اولین بار برای ایجاد رفتار پایه در غیاب یک ناظر و شواهدی قوی از ارتباط عمدی در میمون‌های بزرگ (در واقع هر گونه حیوانی) تحت شرایط کنترل‌ شده و آزمایشگاهی مطالعه‌ای را ارائه کرده‌ایم. با شور و شوق و غرور، چند ماه بعد، هنگامی که داشتم همه تلاش خود را می‌کردم تا این یافته‌های بی‌سابقه را به صورت نوشتار درآوردم، هاپکینز در مجله روان‌شناسی تطبیقی به مطلب اورانگوتان‌ها برخورد کرد و از من پرسید که آیا مقاله جوزف کال و مایک توماسِلو را درباره میمون‌های بزرگ آسیایی دیده‌ام یا نه، سپس پرسید: چه اتفاقی افتاده؟ من هنوز آن را ندیده بودم، بنابراین به کتابخانه رفتم و در دسامبر ۱۹۹۴ دنبال مقاله‌ای با عنوان “تولید و درک اشارات مرجع از سوی اورانگوتان‌ها” گشتم، گزارش آن‌ها را یافتم.

قلبم داشت از دهانم بیرون می‌آمد، مشخص بود هرآنچه که ما در این مدت به دست آورده بودیم کاملا دست اول بودند و با کمی بی‌دقتی همه آن‌ها را به باد داده بودیم. برخلاف مطالعه ما، جوزف کال و مایک توماسِلو مشخص کرده بود که آیا این دو اورانگوتان‌ به اشارات خود پی برده‌اند یا نه، این سوالی بود که ما آن را در نظر نگرفته بودیم. برخلاف ما، آن‌ها به طور تجربی مکان رفتارهای اشاره‌ای را به طرز استادانه‌ای دستکاری کرده بودند (برخورد و سنجش رفتارها در جعبه‌های مختلف)، در حالی که ما محتمل‌ترین شانس‌های خود را نادیده گرفته بودیم. همچنین، برخلاف ما، آن‌ها شرایطی را مهیا کردند که در آن میمون‌ها باید محل ابزاری را نشان دهند که ناظر انسانی برای دسترسی به محفظه‌های مورد نیاز آن‌ها نوعی طعمه قرار داده تا میمون‌ها رفتار خود را با توجه به شرایط نشان دهند که این یک یافته علمی بی‌سابقه بود. اما مثل مطالعه ما، آن‌ها از حیوانات در غیاب ناظری انسانی فیلم برداری کردند، بنابراین ما اینجا هم کار خاصی انجام نداده بودیم.

در اصل، آن‌ها گزارش دادند که اورانگوتان آموزش ‌دیده به زبان اشاره به استفاده و درک حرکات اشراف بیشتری دارند تا اورانگوتان‌های دیگر که در مرکز تحقیقات پزشکی متولد و بزرگ شده‌اند. به طور کلی، مطالعه آن‌ها مبتکرانه، مهم و بسیار با شایستگی انجام شد، و هفته‌ها به شدت برایم تسلی‌بخش بود. (احساس زمانی را داشتم که در دوران نوجوانی با غروری کاذب به خاطر اولین موتورسیکلتم؛ چه بادی به غبغب انداخته بودم؛ هوندایی داغان و قدیمی که با آن ۱۰۰ مایل به جنوب تا سن خوزه در کالیفرنیا رفتم تا دختر رویاهای خودم را پیدا کنم. اما، در نهایت، فهمیدم که هیچ دختر با این موتوسیکلت حتی به من نگاه هم نخواهد کرد، دخترها چشمشان دنبال مردی سوار بر شورلت کاماروی زرد و براق و جدید بود، نه من که هیچ شانسی نداشتم). اما در نهایت، متوجه شدم که مقاله من هم نقاط قوت منحصر به فرد بسیاری برای مطالعه دارد و در دسامبر ۱۹۹۶ در مجله روان‌شناسی تطبیقی منتشر شد.

میمون‌ها

از آن زمان به بعد با همکارانم، زبان غیرآوایی را مطالعه کرده‌ام که بیشتر متوجه صداهای غیر زبانی بود و در این مطالعه صدها شامپانزه و حدود ۱۰۰ نوزاد انسان و بیش از ۱۰۰۰ انسان بزرگ‌سال را مورد مطالعه قرار دادیم. این امر نشان می‌دهد که الگوهایی که کلینت نمایش داده است، در شامپانزه‌های در اسارت بسیار رایج هستند. در مطالعه‌ای در سال ۱۹۹۸، هاپکینز و من نشان دادیم که ۵۳ شامپانزه از ۱۱۵ شامپانزه که در معرض غذای غیرقابل دسترس بودند از زبان اشاره استفاده کرده‌اند. در سال ۲۰۰۴، از ۱۰۱ شامپانزه فیلم برداری شد تا نشان دهیم که در سه شرایط آزمایشگاهی متفاوت، وقتی کسی در اطراف آن‌ها نباشد تا آن‌ها را ببیند رفتار خاصی از خود نشان نمی‌دهند. در سال ۲۰۰۵، در مطالعه‌ای با ۲۹ شامپانزه، نشان دادیم که اگر به آن‌ها موز درخواست شده را بدهیم، ۱۰۰ درصد از آن‌ها به طور کامل از درخواست دوباره دست می‌کشند، در حالی که آن‌ها به خوردن موز دوباره اصرار دارند و با سیگنال‌های مختلف این را نشان می‌دهند، برای مثال، اگر به آن‌ها بیسکوئیت‌های خوراکی باب میلشان را بدهیم آن‌ها با برقراری ارتباط در چندین حالت خواهان دوباره بیسکوئیت هستند. اخیرا در سال ۲۰۱۵ نشان دادیم که شامپانزه‌ها اغلب به غذای مطلوب از دور اشاره می‌کنند، این توانایی در سال ۲۰۱۴، از سوی توماسِلو، مارلوس وَن دِر گوت و اُلف لیسکوفسکی برای تشخیص رفتارهای منحصر به فرد انسان‌ها و شاخصی از توانایی شناختی در تشخیص بسترهای مشترک روانی ما با شرکای اجتماعی خود ارائه شد. فکر نمی‌کنیم که این نتیجه‌گیری‌ها از شواهد به دست آمده باشد؛ به جای آن، فکر می‌کنیم این نوع اشاره به سادگی نشان‌دهنده افزایش آگاهی از احتمالات موجود در محیط است.

اهمیت این یافته‌ها و تحقیقات مرتبط با سایر گروه‌های پژوهشی، بسیار عمیق هستند. برخلاف قرن‌ها استدلال، توانایی روشن سازی موجودیتی برای تفکری متقابل، و تبدیل آن به موضوعی برای بحث، نه خصایص منحصرا انسانی است و نه سیستم مشترک نمادینی برای این امر لازم است. در علوم شناختی، بدنه قابل‌توجهی از امور معاصر تحت این فرض که انسان‌ها سازگاری شناختی منحصر به فردی برای فعالیت مشترک دارند ساخته می‌شود، که با رفتار اشاره‌ای ما تبدیل به شاخص می‌شوند. برای نظریه‌پردازانی که بیشتر به سوالاتی در مورد آنچه که انسان‌ها را از دیگر پستانداران متمایز می‌سازد علاقه‌مند هستند – و هیچ تردیدی وجود ندارد که ما پستاندارانی استثنایی هستیم – کاربرد اشاره به عنوان مدرکی صرف برای یگانگی شناختی انسان تا حدی کاهش‌ یافته است.

در حال حاضر این اتفاق‌نظر وجود دارد که میمون‌ها در محیط‌های بسته برای درخواست اشیا از حرکات اشاره استفاده می‌کنند (به اصطلاح به آن “امر اشاره‌ای” گفته می‌شود). مصلحت نظری در حوزه انسانی نسبت به چیزی است که به عنوان نشانه‌ای جمعی شناخته و توجه چیزی است که برای جذب منافع از سوی شریک اجتماعی جذب می‌شود. دیدگاهی ادعا می‌کند که مباحث ارائه شده در زمینه رشد در آینده هم مورد بررسی و دگرگونی قرار خواهند گرفت (“مانند باران است”) و یا نشانه‌هایی از نوع دوستی بشر محصرا برای انسان است، که در آن زمان بچه‌ها در پروسه رشد به دنبال کلیدهایی گم شده‌ی بزرگ‌ترها هستند. این دیدگاه از رفتار اشاره‌ در انسان‌ها به عنوان “تفسیری غنی” تعبیر می‌شود، تفسیر “ناب” که از سوی بیتس مطرح شده است با تصویرسازی کودکان تفاوت دارد. و آن را به عنوان عاملی ابزاری برای بیرون کشیدن نوعی پاسخ از افراد بزرگ‌سال به تصویر می‌کشد.

بسیاری از حیوانات از زبان اشاره برخوردارند: سگ اشاره می‌کند (حتی نژادی از سگ به همین نام است: نژاد پوینتر)، دلفین‌ها هم این رفتار را دارند، زاغی‌ها استرالیایی هم چنین هستند.

شواهد زیادی برای اثبات “تفسیر غنی” وجود دارد، اما مطلق نیست. به عنوان مثال، هلن کوشت و ژاک وُکلِر در اسکاتلند اشارات دستی به ویژه دست راست کودکان و بزرگسالان جوان را مورد مطالعه قرار دادند. آن‌ها دریافتند که رفتارهای اشاره در کودکان به طور چشم‌گیری با دست راست انجام می‌شود و میزانش حتی بیشتر از فعالیت‌های خراب‌کارانه کودکان است؛ اما اشارات امری با دست راست تقریبا برابر با فعالیت‌های خراب‌کارانه است و این امر با این ایده سازگار است که انگیزه‌ها بین اشارات بیانی و امری متفاوت هستند.

آیا میمون‌ها به صورت امری اشاره می‌کنند، نه اینکه چیزی به دست آورند بلکه در این تلاش باشند که پیوند اجتماعی را تقویت کنند. گزارش‌هایی در مورد اشاراتی از سوی میمون‌های بزرگ وجود دارند که به اوایل قرن بیستم برمی گردند، با وینتروپ کلاگ و ال. اِی کلاگ که حتی عکسی مبنی بر اشارات غیرآوایی شامپانزه‌ای نوزاد در کتاب خود میمون‌ و کودک (۱۹۳۳) هم منتشر کردند. برخی اصرار دارند که میمون‌ها به طور طبیعی در میان خودشان زبان اشاره ندارند، حتی در مسیری فراکنشی هم قرار نمی‌گیرند. آن‌ها مدعی هستند که فیلم برداری ما از کلینت، صرفا ارائه محصولی غیرواقعی در اسارت است. واقعیت مبهم است: میمون‌های وحشی به ندرت به روش‌های خبری و به شکلی معنادار اشاره می‌کنند. با این حال، این واقعیت هم صادق است که اشارات آموخته شده فقط در میان میمون‌های بزرگی که بیش‌ترین میزان تماس با الگوهای غربی ارتباط غیر کلامی را داشتند، امری عادی بوده است: میمون‌هایی که آموزش زبانی دیده‌اند.

آنچه ما فکر می‌کنیم کلینت و دیگر میمون‌ها باید به ما بگویند این است که رفتارهای اشاره‌ای بسته به شرایطی است که در آن مزایایی برای میمون‌ها وجود دارد و این موجودیتی است که در خارج از مغز اشاره کننده شکل می‌گیرد، خواه انسان باشد یا میمون. کودکان ما زمان زیادی را در شرایط محدود فیزیکی همچون بسته شدن به صندلی‌های خودرو، صندلی تغذیه، ماندن در آغوشی، ماندن در گهواره و غیره سپری می‌کنند در نتیجه، آن‌ها به طور روزمره با موجودیت‌های جالبی مواجه می‌شوند که نمی‌توانند به طور مستقیم آن‌ها درک کنند. رفتار اشاره در فضای مملو از محدودیت پدیدار می‌شود. این ویژگی طبیعی زندگی کودک در دوران نوزادی است، حداقل در جوامع غربی و صنعتی چنین است.

در مقابل، میمون‌های وحشی زمانی که وارد دوران شش ماهگی خود شوند می‌توانند تقریبا در هر جایی از محیط خود زندگی کنند. وقتی میمون‌های بزرگ را در نظر می‌گیریم و آن‌ها را در محوطه‌های محصور قرار می‌دهیم، چیزهایی را که می‌خواهند می‌بینند، و تاکتیک‌ها را برای وادار کردن مردم در خارج از قفس برای رسیدن به اهدافشان توسعه می‌دهند. در این فضاهای محدود که فقط با ارجاع می‌توان به هدف رسید، اشاره به وجود می‌آید. در نتیجه، با اشاره مشخصات دقیق محیط‌های اجتماعی و فیزیکی در طول مسیر توسعه تجربه می‌شوند؛ تا حدی که اشاره به فعالیت شناختی، عوامل کلیدی را در هر فرآیند شناختی – مانند موانعی که برای انجام کاری وجود دارند – به وجود می‌آورند که خارج از مغز و بدن فرد اشاره کننده وجود دارد. اشاره، رفتاری است که به وسیله خواست و شرایط شکل می‌گیرد.

ایده‌های قدیمی درباره زبان اشاره‌ به عنوان نوعی سازگاری تکاملی برای سیگنال دهی ارجاعی به طور قابل‌توجهی با این یافته به چالش کشیده می‌شوند که برای شامپانزه‌ها، اشاره در مراکز تحقیقاتی و باغ‌وحش‌ها بسیار رایج و در عین حال در حیات وحش بسیار نادر است. علاوه بر این، مشخص می‌شود که بسیاری از حیوانات به هنگام اشاره اغلب از همه بدن خود استفاده می‌کنند: اشاره در سگ‌ها (حتی نژادهای پوینتر)، در دلفین‌ها، زاغی‌ها استرالیایی وجود دارد و زبان اشاره حداقل در ۱۲ گونه مختلف غیر پستاندار هم گزارش شده‌ است.

منظور از درک تکامل زبان این است که اجداد ما مجبور نبودند حرکتی ویژه را به واسطه دست توسعه دهند زیرا ترویج فراگیری زبان در آن دوره زمانی در اصل به ۱٫۵ میلیون تا ۱۰۰۰۰۰ سال پیش برمی‌گردد و در این دوره زبان یا نیا- زبان آشکار شد. اجداد ما که زبان را اختراع کردند قبل از این خود را با زبان اشاره تطبیق داده ‌بودند، و با اشاره به این که نوزادان ما برای دوره‌های طولانی تری از توسعه زودهنگام زبان محروم هستند، زبان اشاره به ابزاری مفید برای دستکاری اجتماعی در گونه‌های ما تبدیل شده ‌است.

کلینت هنوز خیلی جوان بود که مرد. او فقط ۲۴ سال سن داشت و هنوز ابتدای دوران جوانی خود را سر می‌کرد. شامپانزه‌های در اسارت به طور معمول دهه‌های ۵۰ و ۶۰ زندگی خود را می‌بینند. سهم او در علوم بسیار زیاد بود: او نخستین شامپانزه‌ای بود که توالی ژنوم اش ادامه پیدا کرد و در بسیاری از مطالعات، از جمله در برخی از نخستین کاربردهای کامپیوترهای شخصی در یادگیری حیوانات و بسیاری از مطالعات در ارتباط با شامپانزه‌ها شرکت کرد. همانطور که قبلا هم دیدیم، او یک رشته تحقیقاتی مهم را در مورد نحوه استفاده شامپانزه‌ها از حرکات برای جهت دهی مردم در خارج از قفس‌ها به راه انداخت و این کار را در حالی انجام داد که به من یاد داد باید برایش غذا پیدا کنم. او همچنین دوست من بود؛ تاثیر او بر من به عنوان یک شخص و هم یک دانشمند عمیق بود. او درون یک قفس زندگی می‌کرد، اما این یکی از امتیازات من بود که به عنوان انسان روزهای جمعه به او خدمت کنم.

منبع
Aeon
برچسب ها

شهین غمگسار

مترجم هستم. با واژه‌ها سروکار دارم. و گاهی می نویسم.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن