هنگامی که علم مدرن شد

علم مدرنیته، علمی از است که از قرن نوزدهم به بعد با آن روبرو شدیم. با توجه به تجددگرایی در علم، هر روزه شاهد پیشرفت‌های بی‌شمار علم هستیم. هرکدام به نوعی در پی بیان حقیقت و یا بخشی از آن هستند. آیا علم مدرنتیه حقیقت را بیان می‌کند یا خود از آن عاری است؟ تجددگرایی در علم تا چه اندازه به نفع بشر امروزی است؟ رابطه تجددگرایی با علوم قرون گذشته و دستاوردهای داشمندان آن دوران چگونه است؟ در تلاش برای گسترش و پیشرفت علوم گذشته است یا فردیت‌گرایی را به همراه استبدادی مطلق برای از بین بردن گذشته و اثبات مدرنیته امروزه بکار می‌برد؟ معنای حقیقت علم چیست؟ لورئین داستون مدیر موسسه ماکس پلانک در زمینه تاریخ علم در برلین و استاد مدعو در هئیت اندیشه اجتماعی دانشگاه شیکاگو است. بسیاری از کتاب‌های او، اعم از تالیف، همکاری و ویراستار، شامل عینیت گرایی (با همکاری پیتر گالیسون، ۲۰۰۷)، چگونه روشن‌فکری عقل خود را از دست داده است: اثر عجیب و غریب جنگ سرد بر عقلانیت (با همکاری پل اریکسون و برخی دیگر، ۲۰۱۴)، و علم در بایگانی (۲۰۱۶) می‌شوند. این مقاله از بخشی از سخنرانی‌های پیج – باربور که در دانشگاه ویرجینیا در سال ۲۰۱۶ ایراد شد، اقتباس شده ‌است. برای پاسه به سوالات مطرح شده در ادامه با آراد مگ همراه باشید.

تاریخ علم مدرنیته

تاریخ علم نه بر یک نقطه، نه دو نقطه بلکه بر سه نقطه تاکید دارد: نخستین آن مربوط به قرن هفدهم است که با نام “انقلاب علمی” شناخته می‌شود؛ دومین به سال‌های حدود ۱۸۰۰ برمی‌گردد که این دوران را ” انقلاب علمی دوم” می‌نامند؛ و سومین، در نیمه اول قرن بیستم اتفاق افتاد، زمانی که نظریه نسبیت و مکانیک کوانتومی نه تنها دستاوردهای گالیله و نیوتن را زیر پا گذاشتند، بلکه عمیق‌ترین بینش ما درباره فضا، زمان و علیت را به چالش کشیدند.

هر یک از این لحظات هم به عنوان بدنه دانش و هم به عنوان نیروی اجتماعی و سیاسی، سبب تغییر علم شدند. نخستین مدرنیته قرن هفدهم، جدایی زمین از مرکز کیهان بود، اروپائیان با اکتشافاتی جدید روبرو شدند، از قاره‌های جدید گرفته تا سیاره‌های جدید، روش‌های جدید تحقیقاتی همچون مشاهدات میدانی و تجربه‌های آزمایشگاهی را به وجود آوردند، پیش‌بینی را به توضیحات افزودند تا ایده‌آلی برای تلاش و مقصد علم ترسیم کنند، و کتاب فیزیک بهشت و زمین را با ترکیب جادویی نیوتن متحد کردند تا الهام‌بخش اصلاح طلبان سیاسی و انقلابیون جنبش روشن‌گری باشد. دومین مدرنیته در اوایل قرن نوزدهم، روشنایی، گرما، الکتریسیته، مغناطیس و جاذبه را به واحد پول قابل تعویض تبدیل کرد، انرژی را در کار استفاده کردند و نخستین فناوری‌های علمی را برای رسیدن به صنایع عظیم‌تر خلق کردند (به عنوان مثال، تولید رنگ ‌مو از مشتقات قطران ذغال ‌سنگ)، علم را تبدیل به حرفه‌ای حقوق‌بگیر کردند و آن را با استفاده از قدرت‌های دولتی در همه کشورها از مبارزه با بیماری‌های واگیردار گرفته تا به راه‌ انداختن جنگ استفاده کردند. سومین مدرنیته، در اوایل قرن بیستم، قدرت نیوتن و کانت را سرنگون کرد، از هنر آوانگارد الهام گرفته شد و راه را برای آنچه که احتمالا دو اختراع مهم سیاسی در صد سال اخیر بود هموار کرد: رسانه‌های گروهی و بمب اتم.

پس‌لرزه‌های هر سه این مدرنیته‌های علمی هنوز در جریان هستند: در مناظرات داغ، از عربستان ‌سعودی گرفته تا سری‌لانکا و سنگال، در مورد اهمیت روشن‌گری برای حقوق بشر و آزادی اندیشه؛ در ارزیابی این که چگونه تکنولوژی دانش محور و صنعتی شده ممکن است جو کل سیاره را تغییر داده باشد. مذاکرات اضطراب آور خلع سلاح هسته‌ای و دیدگاه‌های آرمان شهری با حکومتی واحد و جهانی که به دهکده جهانی مرتبط است. هیچ‌کس جهان در حال تزلزل و اهمیت جهانی شدن را از هر یک از این سه دوران مدرنیته علمی انکار نمی‌کند.

با این حال، از دیدگاه خود دانشمندان، تجربه مدرنیته با هیچ یک از این اپیزودهای متزلزل منطبق نیست. مهم‌ترین تغییر در درک علمی – در مورد این که علم چه بود و قرار بود به کجا برسد – در دهه‌های میانی قرن هجدهم آغاز شد و در حدود سال ۱۹۰۰ به اوج خود رسید. تقریبا در همین دوران بود که دانشمندان با نگرانی درباره اینکه آیا پیشرفت علمی با حقیقت علمی سازگار است یا نه، صحبت کردند. اگر پیشرفت دانش هیچ‌گاه پایانی نداشته باشد، هر نظریه علمی و یا نتایج تجربی را می‌توان به عنوان دانش حقیقی برای همیشه و تا ابد واقعی در نظر گرفت؟ یا علم، مانند حکومت‌های استبدادی اروپا و مرزهای کشورها و قوانین پادشاهی، می‌بایست مورد تجدید نظر دائمی و حتی انقلاب قرار گیرد؟

تا سال ۱۹۰۰، هنگامی که کنگره بین‌المللی فیزیک برنامه افتتاحیه خود را همزمان با نمایشگاه فهرست جهانی در پاریس برنامه‌ریزی کرد، این نگرانی‌ها حادتر شد: تماشایی‌ترین اکتشافات علمی اخیر، همچون اشعه ایکس و رادیواکتیویته و پیشرفت‌های نظری، مانند چالش‌هایی که برای فضای مطلق نیوتونی و اتر الکترومغناطیسی که از سوی دانشمندان هم به عنوان نشانه‌های گیج‌کننده‌ای از رخوت یا حتی خشونت تجربه شدند. مورخ و سیاست‌مدار آمریکایی هنری آدامز، در سال ۱۹۰۳ در حال نوشتن در مورد وضعیت علم بود که به استعاره تروریسم آنارشیستی رسید: ” مرد علم باید واقعا خواب‌آلود بوده باشد که مانند سگ وحشت زده‌ای از روی صندلی خود نپرد وقتی که در سال ۱۸۹۸، مادام کوری بمب متافیزیکی را که خود آن را رادیوم نامیده بود روی میزش انداخت. پیشرفت‌های علمی با سرعت و نیروی یک لوکوموتیو به سمت جلو حرکت کردند و به همه چیز آسیب رساندند – اما هیچ‌کس مقصد نهایی اش را نمی‌دانست، یا حتی نمی‌دانستیم مقصدی وجود دارد یا نه. تنها کاری که هرکسی می‌توانست بکند این بود که به زندگی عزیز خود چنگ بزند”.

تاریخ علم مدرنیته
تاریخ علم مدرنیته

شتاب بزرگ

این دورانی بود که دانش به علم مدرنیته تبدیل شد، در این دوران نه تنها علم به موتوری فعال در تاریخ بدل شد طوری که کریستوفر  بی‌لی آن را “شتاب بزرگ سال‌های ۱۹۱۴ – ۱۸۹۰ ” نامید، بلکه موضوع نفس‌گیرش اینجاست که همه چیز و همه نفر را در مسیر خود تغییر داد. برای دانشمندان، درک این پیشرفت ممکن است همراه با جنبه تاریک این موضوع از اواسط قرن نوزدهم باشد، وقتی با بهت و حیرت متوجه شدند که مقالات آن‌ها پس از یک دهه یا بیشتر دیگر مورد توجه قرار نمی‌گیرند و خوانده نخواهند شد در نتیجه، لازم است در برنامه‌های دانشگاهی و کتاب‌های درسی در طول یک نسل چندین بار تجدید نظر انجام شود. آن‌ها با نگرانی خاطر نشان کردند که حقایق علمی سال گذشته تقریبا به همان سرعت سال گذشته منسوخ شده‌اند. در دهه ۱۸۹۰، این نگرانی وجود داشت که تجمع درهم و برهم چیزهای نو در جبهه‌های نظری و تجربی دانشمندان را همچون بهمن دفن می‌کنند و اساس حتی دقیق‌ترین علوم همچون ستاره‌شناسی و فیزیک را از بین می‌برند.

به عنوان پاسخی به این تجربه مدرنیته و به عنوان تسریع راه شناخت اینکه چه کسی می‌داند – چه می‌داند – از کجا می‌داند، همان لحظه‌ای بود که دانشمندان و بعدها مورخان علوم بر رابطه علم با تاریخ در مفهومی وسیع‌تر تجدید نظر کردند: نه فقط گذشته، بلکه حال و آینده. به عنوان بخشی از تلاشی بزرگ‌تر برای بررسی چگونگی تجربه مدرنیته علمی در حدود سال‌های ۱۹۰۰، دانشمندان و مورخان را بر آن داشت که گذشته و آینده علم و در واقع طبیعت مدرنیته را مورد بررسی قرار دهند – من در اینجا تجربه ناخوشایند دانشمندان از مدرنیته، آنچه در حال حاضر در علم اتفاق می‌افتد را مورد بررسی قرار خواهم داد. دقیقا به این خاطر بود که به نظر می‌رسید این تجربه آن‌ها را در زمان آشفته‌ای از حال، جدا شده از گذشته و ناتوانی در قیاسی با آینده قرار داده است، که دانشمندان در نیمه دوم قرن نوزدهم شروع به دوباره جهت دهی انرژی و منابع خود برای ایجاد آرشیوی برای تحقیقات آینده کردند، به این امید که حداقل این کار مدت‌ها پس از فراموش کردن کار علمی گذشتگان دوام بیاورد. در دهه ۱۹۲۰، فیلسوفان و مورخان اهمیت گذشته دانش را از دوران قرن هفدهم، برای مدرنیته علمی مورد بازنگری و توجه قرار دادند. آن‌ها به این نتیجه رسیدند که علم دنیای مدرن را ساخته و حتی از اهمیت بیشتری هم برخوردار است و آنچه را که آن را “تفکر مدرن” می‌خواندند خلق کرده است. به عقیده آن‌ها، این انقلاب فکری با ابعاد تکان دهنده‌ی جهانی همراه بود، اما با نتیجه‌ای نهایی که بسیار غم‌انگیز است: از دست دادن تجربیات زنده.

علوم و ساختار ابدی

چند کلمه‌ای درباره چه کسی، چه زمانی و چه چیزی بگوییم. نخست اینکه: مطالب من از نوشته‌های دانشمندان، مورخان و فلاسفه که در اروپا و ایالات ‌متحده فعالیت می‌کنند وام گرفته شده ‌است. دوم، درباره زمان: “حدودی” بیان شده‌اند و از شروع “حدود ۱۹۰۰” که بهتر است با عرض جغرافیایی تفسیر شود. به موقعیت‌هایی از اواسط قرن نوزدهم و تا اواسط قرن بیستم بیشتر خواهیم پرداخت. و سوم اینکه، درباره چه چیزی: اگرچه تمرکز من بر روی علوم طبیعی خواهد بود، با این وجود به برخی از علوم انسانی به خصوص زبان‌شناسی کلاسیک نیز در این فرصت خواهم پرداخت. پرداختن به حوزه زبان‌شناسی کلاسیک به این دلیل است که حوزه علم کلمه (همان طور که در زبان انگلیسی و فرانسوی ارائه شد) و به خصوص، واژه آلمانی Wissenschaft (ویسنشافت = به علم و هرچیز فراتر از علم یا تحقیقات سیستماتیک گفته می‌شود) و در بسیاری از جنبه‌ها معنای وسیع‌تری را دربرمی‌گیرند، زبان‌شناسی در همه شاخه‌های یادگیری حضور دارد و مهم‌تر از همه، یکی از دلایل چهار نعل تاختن علم مدرنیته همکاری زبان‌شناسی با آن است. در واقع زبان‌شناسی کلاسیک، در بسیاری از جنبه‌ها، به عنوان نخستین رشته علمی در رشد نتایج جدید کمک کرد، همچون نهادینه کردن آموزش‌های پیشرفته در سمینار‌های دانشگاهی و انتشار مجلات تخصصی در نشر سریع نتایج جدید و یا نقض نتایج قبلی. و همین امر سبب شد تا افراد حرفه‌ای در رقابتی پُر شتاب برای تولید نتایج جدید، دست بکار شوند.

استعاره‌هایی که دانشمندان (و نه فقط دانشمندان) برای توصیف مدرنیته به کار بردند، معمارگونه بودند: ساختن شالوده جدید پس از ریختن ساختمان‌های کهنه از زمان‌های بسیار کهن. آن‌ها پیشرفت مدرن علم را همچون کارل فریدریش شینکل تصور می‌کردند که شکوفایی یونان باستان را در نقاشی خود به نام Blick in Griechenlands Blüte  (نمایی از یونان باستان در سال ۱۸۲۵) برای ساخت شهری جدید و زیبا به نام Aufbau (آفبا) تصور کرده بود. در مقابل، آن‌ها نظریه‌های قدیمی و منسوخ شده را که از سوی مدرنیته از بین رفته بودند به عنوان “ویرانه” در نظر گرفتند: نه به عنوان ویرانه‌ای عاشقانه و کلاسیک، بلکه به جای ویرانه‌ای کامل در نظر گرفتند. در علم همچون برنامه‌ریزی شهری، مدرنیته همواره با نوعی خشونت همراه بوده. علم قدیم و علم جدید نمی‌توانستند با هم‌زیستی مسالمت آمیزی کنار هم قرار بگیرند. با این وجود، در اواسط قرن نوزدهم، خشونت غیر قابل انعطاف علم مدرنیته حتی خود دانشمندان را هم نگران کرد.

این نگرانی‌ها که از اواسط قرن نوزدهم شروع شدند تجربه مدرنیته را در میان دانشمندان شکل داد. در مقایسه با شور روشن‌فکری مرتبط با پیشرف‌های سه دوره پیش از تاریخ مدرنیته در تاریخ علم، تجربه مدرنیته علمی، حتی برای همراهان خود نیز گیج‌کننده و گاهی ترسناک بود. اگر علم در مورد کشف حقایق ابدی نبود پس علت وجودی آن چه بود؟ اگر دستاوردهای نسلی به طور حتم از سوی نسل بعدی از بین رود، و همینطور تا ابد ادامه داشته باشد (یا شاید مغالطه تکرار باشد)، هدف از وقف زندگی فردی به چنین وظیفه‌ی سیزیفی چیست؟ اینها سوالاتی بودند که دانشمندان را در مواجهه با شبحی از موفقیت خود همواره آزار می‌داد، که از حدود ۱۸۴۰ آغاز شده بود. اگر چه این دوره پُر از تردید با هیچ یک از سه دوران مدرنیته در تاریخ علم همخوانی ندارد، چنین استدلال خواهم کرد که مدرنیه علم سودازدگی خاصی را به وجود آورده که درک ما از این اصطلاح از آن زمان را محدود کرده است.

این کلیشه‌ای از تاریخ فکری است که اصول پیشرفت در قرن هفدهم ظهور می‌کند و فرانسیس بیکن نیز پیامبر آن می‌شود. برای بیکن، این تکنولوژی بود تا علم که نخستین نمونه‌ی تساعدی امری مهم بود؛ در حقیقت، او فلسفه طبیعی ایستا را با نمونه‌ای از هنرهای مکانیکی پیشرفته مورد تمسخر قرار داد. اما در اواخر قرن هجدهم، نمونه‌های برجسته پیشرفت در حوزه ریاضیات و علوم دقیق قرار گرفت. ریاضیدان فرانسوی و فیلسوف ژان لو رون دآلامبر، در سال ۱۷۵۱ نوشت “هندسه، ستاره‌شناسی و مکانیک به واسطه سرشت تکاملی خود همیشه در حال تکامل باقی می‌مانند”. حدود سال‌های ۱۷۵۰ و ۱۸۴۰، جریان ثابتی از تاریخ علوم متنوع در جرائد آن دوران وجود داشت، همه مدعی اثبات وجود و وسعت پیشرفت اثبات‌های خود بودند. برخی از بسط دهندگان پیشرفت‌های علمی، مانند مارکی دو کوندورسه، مدعی بودند که نه تنها غیرقابل اجتناب بلکه مسری هم هست که “پیشرفت علوم فیزیکی نه شور و نه علاقه را می‌تواند بر هم زند،” که در نهایت تصحیح کننده “همه اشتباهات در سیاست و اخلاقیات” خواهند بود.

چیزی که در مورد دیدگاه‌های اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم در مورد پیشرفت علمی قابل ‌توجه است، فقط خوش بینی روی هوا نیست، بلکه درک محدود آن‌ها از تغییر است. دانش علمی به طور پیوسته بهبود یافت، اما تجدیدنظر در آن از نو سر گرفته نشد. پس از آنکه مبانی علم جدید در قرن هفدهم شکل گرفتند، به سوی استاندارد کردن ماجرا پیش رفتند، پس ساختمان جدید علم می‌توانست گسترش یابد ولی تغییر شکل، نه. برخی از دستاوردهای خاص همچون مکانیک نیوتونی که اغلب به آن اشاره می‌شود، ثابت بود. حتی تاریخ قابل ‌توجه ستاره‌شناسی آدام اسمیت که سیستم‌های فلسفه طبیعی را نوعی ” اختراعات صرفا زاییده تخیل و پیوند دهنده هرج و مرجی گسسته که تجلی طبیعی را از بین می‌برد ” تلقی می‌کرد، با ستایش سیستم نیوتونی، نتیجه می‌گیرد که” جهانی‌ترین امپراطوری که تا به حال در فلسفه تاسیس شده ‌بود” به پایان رسیده است. در زمینه‌های دیگری مانند گیاه‌شناسی، شیمی، اقتصاد سیاسی ممکن بود هنوز منتظر نیوتن خود باشند و از این منظر پیشرفت علمی به پایان خود رسیده بود. و در این مفهوم پیشرفت علمی باز بود اما نه در مرکز پایدار تحول‌گرایی. برای ادامه استعاره امپراطوری اسمیت، سرزمین‌های جدید منتظر فتح علمی بودند و پیروزی‌های قدیمی برای همیشه از سرنگونی در امان می‌ماندند.

تاریخ علم مدرنیته

چنین محافظه‌کاری اساسی الهام‌بخش مفسران در اوایل قرن نوزدهم شد تا برای تقابل با پیشرفت علمی آن‌ها را با تغییر در جامعه، سیاست و ادبیات در تضاد قرار دهند. در مقاله مشهور جان استوارت میل “روح زمانه” (۱۸۳۱)، عصر خود را هم راستا با یکی از نشانه‌های پروتئوس قرار داد: “در حال حاضر این عقیده از جهانی بودن دور نیست، زیرا زمان آبستن تغییر است؛ و قرن نوزدهم برای آیندگان به عنوان بزرگ‌ترین انقلاب تاریخی در ذهن بشر خواهد ماند و بر اساس جامعه تاثیرگذار خواهد بود”. میل از آن به عنوان “عصر گذار” در میان دوره‌های ثبات، عصری که در آن علم آکادمیک و دانش در جریانند، عصری که بشر علم آکادمیک قدیم را پشت سر گذاشته اما هنوز به دستاورد تازه‌ای نرسیده است.  هرچند میل در بیانیه‌ای سیاسی و رادیکال خود این ناکامی در علم جدید را در قدرت مشروع، روشن‌فکری به انضمام جامعه و بیشتر از مهیج بودن آن، ترس از آن برشمرد.

در میان این اغتشاش علمی، میل از علوم فیزیکی به عنوان راهنما استفاده کرد: ” در حالی که این دو حزب مخالف [ گذشته و حال ] در حال اندازه‌گیری زبان‌ بازی‌های خود علیه یکدیگر هستند، مردی که ایده‌اش از سنش قوی‌تر است و در علم فیزیک حرفی برای گفتن دارد و به شیوه‌ای که در آن مردان افکار و اعمال خود را نسبت به حوزه او شکل می‌دهند، چیزی که باید به آن امید داشت و در همه بخش‌های دانش بشری سخت برایش تلاش کرد؛ و چیزی که فراتر از هر شک و تردیدی است روزی به یقین تبدیل خواهد شد”. میل اعتقاد داشت در علوم فیزیکی، اتفاق آرا بدون رسیدن به نتیجه حاصل شده است، برای مثال، به روش استنطاق آمیز و زننده‌ای که کلیسای کاتولیک قرون‌وسطی برای متقاعد کردن بدعتگذاران به کار می‌برد. فقط به این دلیل این اتفاق آرا پایدار ماندند که به جای قدرت بر واقعیت استوار بودند. علوم فیزیکی همواره در حال رشد هستند، و هرگز ریشه‌هایش تغییر نمی‌کند: “بنابراین، علوم فیزیکی (به طور کلی صحبت می‌کنیم) همیشه در حال رشد هستند و هرگز تغییر نمی‌کنند:” در هر دوره‌ای آن‌ها پیشرفت بزرگی نسبت به گذشته خواهند داشت”. این علمی بود که در شهر ابدی آفبا تصور می‌شد که هر نسلی چیزی به کارهای نسل گذشته‌اش اضافه می‌کرد.

در نتیجه، علم مدلی از انقلابی دایمی بود که فقط یکبار و برای همیشه رخ خواهد داد، و هیچ‌گاه با واکنش، تجدیدنظر، یا انقلاب‌های جدید از بین نخواهد رفت. واژه “انقلاب” در حقیقت بتدریج در میان دانشمندان قرن نوزدهم از زبان افتاد، شاید در تمایز آگاهانه با افزایش نمونه‌هایی از انقلاب‌های سیاسی بی‌ثبات قرار گرفته بود. دیگر دانشمندان دهه ۱۸۳۰، مانند آگوست کنت و پیروانش، خوش بینی میل در مورد این که چگونه پیشرفت علمی می‌تواند الگویی برای پیشرفت سیاسی و اجتماعی، بدون گسیختگی و یا خشونت باشد، را مورد تمسخر قرار دادند. با این حال این احساس غرور کنت خیلی کوتاه بود.

تعیین تاریخ دقیق، درست زمانی که پیشرفت علم به نقطه‌ای رسید که چرخش دانشمندان به دور خود شتاب گرفت بسیار دشوار است.  در سال ۱۸۴۴، الکساندر فون هومبولت مقدمه کتاب خود به نام “کیهان” را با انعکاسی اضطراب‌آور در زمینه علوم زودگذر در برابر ادبیات پایدار به پایان رساند:

این امر اغلب منبع تفکرات ناخوشایندی بوده ‌است در حالی که ماحصل خالص ادبی در عمق احساسات و تخیل ذهنی ریشه دارند، هر چیزی که به تجربه‌گرایی و تحقیق در مورد پدیده‌های طبیعی و قوانین فیزیکی مربوط می‌شود در چند دهه قالب متفاوتی به خود گرفته اند … در حقیقت، همانطور که بسیاری می‌گویند، کارهای قدیمی‌تر در علوم طبیعی به فراموشی سپرده می‌شوند.

هومبولت با این باور آشنا که بسیاری از قسمت‌های علوم، مانند مکانیک سماوی، به ساختاری “با ثبات و نه متزلزل” رسیدند خود را متقاعد کرده بود، و در سال ۱۸۶۷، ستاره‌شناس فرانسوی، چارلز یوجین دلونئی، این دیدگاه را بیان داشت که “تصور دلایل اثبات کننده بیشتر، غیرممکن است” برای نظریه نجومی نیوتن همین کافیست و کشف سیاره نپتون برایش غیر ممکن است. اما در سال ۱۸۹۲، ریاضیدان و فیزیکدان فرانسوی هانری پوانکاره درباره اینکه آیا قانون نیوتن به تنهایی می‌تواند همه پدیده‌های نجومی را توضیح دهد یا نه سوال پرسید و هشدار داد که قانون جاذبه ممکن است در توازن برخی ردیف‌ها واگرا باشد. ساختمان عظیم علم، پروژه چندین نسل، کم‌کم شبیه برج بابل شده و برای صاعقه‌ای ملکوتی آماده بود.

تصویر برج بابل به طور خردمندانه مورد استفاده قرار گرفت، زیرا زبان‌شناسی نیز فشارهای این پیشرفت شتاب یافته را تجربه می‌کرد – و در واقع در این رابطه و بسیاری دیگر، تحولات علوم طبیعی را تا چند دهه به خصوص در آلمان پیش‌بینی کرده بود. زبان‌شناسی کلاسیک در موسسات تحقیقاتی پیشرفته در گوتینگن و برلین، انجمن‌های حرفه‌ای که سالانه آخرین نتایج علم را به سرعت منتشر می‌کردند، پیشگام بود – همه نوآوری‌هایی که بعدا از سوی دانشمندان، اول در آلمان و سپس در دانشگاه‌های تحقیقاتی سراسر دنیا کپی شدند از گوتینگن و برلین سرچشمه گرفتند. همچنین زبان‌شناسان کلاسیک بودند که در سال ۱۸۵۰ علوم بزرگ را ابداع کردند – کلمه و همه چیز آن را – و در نتیجه بار دیگر رشک و رقابت دانشمندان را برانگیخت که چرا این همه پول را صرف علوم انسانی کردند. این مهم را باید به یاد داشت که زبان‌شناسان بود که نخستین بار ایده تحقیق را تعریف کردند، موسسات را برای آموزش و پیش برد تحقیقات به راه انداختند، دولت‌ها را متقاعد کردند که پروژه‌های عظیم را حمایت کنند و از استفاده از روش‌های تخصصی و درستی پشتیبانی کردند. خاورشناس فرانسوی، ارنست رِنان، در سال ۱۸۴۸ نوشت: “رویای بدوی با دیدگاهی روشن از عصری علمی” و هر دو رشته را برای ایجاد “عادات فکری خلق شده با استفاده از روش‌های مدرن” تحسین کرد. و در کنار این، زبان‌شناسان خود نخستین کسانی بودند که از کار افتادگی را قبل از پایان کار خود تجربه کردند. زمانی که دانش‌آموختگان زبان‌شناسی نقدهای بی‌پایه و اساسی را در رد روش‌های قدیمی می‌نوشتند.

دانشمندانی همچون پوانکاره از آنچه آدامز در سال ۱۹۰۷ “خشونت ناشی از سرگیجه” از پیشرفت‌های علمی قرن نوزدهم نامید، استدلال های زیادی کردند. تئوری‌ها با سرعت یکی پس از دیگری مطرح شدند؛ حقایق به نتایج متناقض اشاره داشتند. هیچ پایه نظری محکمی از این تحولات در امان نبود، زیرا حتی مکانیک سماوی هم شروع به تزلزل کرده بود. تاریخ علم به شکل مکتوب باقی نخواهد ماند، برای هر دوره، نظریه‌ای که رسما اعلام شده ممکن است عمر چندانی نداشته باشد و برعکس نظریه‌ای مرده زنده شود. انتظار پیشرفت علمی که در اوایل قرن نوزدهم بیان‌ شد، ناامید کننده نبود؛ به جای آن، در میان آن‌ها نوعی انتقام‌جویی بین دانشمندان شکل گرفت. در نیمه دوم قرن نوزدهم، علم مدام به این سو و آن سو می‌رفت و شکوفا می‌شد.

هیچ‌کس درباره پیشرفت دردآور علم تردید نداشت؛ همانطور که آدامز نگران بود، به همان اندازه که نسبت به بمب نگران بود برای تلگراف بی‌سیم یا سفینه هوایی هم نگرانی داشت. اما خود دانشمندان هم انگار از سرعت آن عاجز به نظر می‌رسیدند و تحمل و اعصاب خود را از دست داده بودند. همانطور که آدامز در مورد مطالعه علمی خود اظهار داشت، “هر فصل در پی فصلی دیگری چنین خاتمه پیدا می‌کند: آنچه هرگز در اسناد قدیمی‌تر به آن اشاره نشده بود”: علت این پدیده هنوز درک نشده است؛ علم دیگر برای توضیح دلایل تلاش نمی‌کند؛ نخستین قدم به سمت توضیحی علّی هنوز در شرف برداشتن است؛ نظرایات بسیار مجزا از یکدیگرند؛ تناقضات بسیاری در هم درگیرند؛ علوم فقط با اتخاذ نظریه‌های مختلف و گاهی متناقض است که به کار خود ادامه می‌دهد”. آدامز هم مانند دیگر هم نسلان خود نظریات میل را خوانده بود و به علم برای ساختن حقیقت اعتماد داشت یا حداقل آن را در حوزه خودش بتواند بیان کند اما زمانی که پیش‌فرض ها مطرح شدند، شوکه شد.

مدرنیته تزکیه شده

همانطور که آدامز متوجه شد، لحن پیشرفت علمی همزمان با در نظر گرفتن احتیاط تغییر کرد. رودلف ویرشو، فیزیولوژیست برلینی مفاهیم سیاسی این تغییر را در سخنرانی سال ۱۸۷۲ میلادی با عنوان Die Freiheit der Wissenschaften im modernen Staatsleben (آزادی علوم در زندگی مدرن کشوری) ایراد کرد:

نباید فراموش کنیم زمانی که نظریه‌ای ثابت، قابل ‌اعتماد و با ادعاهایی مبنی بر اینکه عمومیت کامل دارد، [ سپس ] معلوم می‌شود که اساسا اشتباه بوده است … بر این اساس، بسیاری از مردم ایمان خود را به علم از دست خواهند داد. پس از آن سرزنش‌ها شروع می‌شود: شما حتی از مکتب و اصول خود هم مطمئن نیستید؛ حقیقت امروز شما دروغ فرداست. چگونه می‌توانید درخواست کنید که عقاید شما باید موضوع آموزش [ در مدارس ] و دانش عمومی قرار گیرد؟

این کابوس پیشرفت علمی بود: حقایق امروز، دروغ و یا حداقل اشتباهات فردا خواهند بود. یا به گفته مارکس و انگلس درباره تاثیر انقلاب بورژوازی در جامعه اروپایی، ” همه آنچه قابل اعتماد است روزی از بین خواهد رفت؛ هیچ چیز مقدس نیست و همه تقدسات روزی حرمت خود را از دست خواهند داد.”

دانشمندان خود درس‌های متفاوتی از این تجربه گیج‌کننده‌ از پیشرفتی بی‌انتها را آموختند. برخی از آن‌ها، مانند فیزیکدان اتریشی ارنست ماخ، احتیاط و خویشتن‌داری را پیشنهاد می‌کند: دانشمندان باید خود را به چیزی که می توان مشاهده کرد محدود و از فکر کردن در مورد موجودیت‌های صرفا نظری نظیر نیروها و اتم‌ها دور کنند. نظریات موفق گذشته تضمینی برای ثبات آنان در آینده نبود. ماخ با نظریه جنبشی گازها روبرو شد، نه به این دلیل که اتم‌ها و مولکول‌ها غیرقابل‌ مشاهده بودند، بلکه به دلیل ضعف تاریخی غیرقابل‌ مشاهده بودن آن‌ها، او این نظریه را نوشت که ” باید هر لحظه را در تضاد با حقایق جدید در نظر گرفت”، با این حال، بسیاری از آن‌ها قبلا به مرور کلی ویژگی‌های گازها کمک کرده‌اند.

برخی دیگر، مانند ماکس وِبِر، حتی از خود خویشتن‌داری و زهد نیز فراتر رفتند. وبر در سخنرانی ۱۹۱۷ خود به همه کسانی که به دنبال شغلی در علم بودند هشدار داد که باید خود را تسلیم این واقعیت افسرده کنند زیرا با گذشت یک یا دو نسل همه چیزی که آن‌ها برایش کار کرده بودند فراموش خواهد شد، و با پیشرفت سریع و غیرقابل باور علم، عقب خواهند ماند. او عقیده تولستوی را تایید کرد که علم مدرن “بی‌معنی” است (sinnlos)، زیرا می‌تواند ما را نه به خدا و نه هنر و نه طبیعت برساند. کسانی که علم را به عنوان حرفه انتخاب کردند، باید خود انکاری و زود از میدان خارج شدن را بیامورند مانند سازندگان گمنام کلیساهای جامع قرون‌ وسطایی تمرین کنند. برخی نامشان ممکن بود به فراموشی سپرده شود، اما بی‌هوده تلاش نکرده بودند: کار آن‌ها همچنان پابرجاست و هنوز پس از مرگ آن‌ها تحسین می شوند. در مقابل، دانشمندان امروزی به فراموشی سپرده شدند و همه چیزهایی که برایشان کار کرده بودند، در راه پیشرفت از بین رفت.

اما این نظریات در راستای حقیقت نقض نمی‌شوند. در ادبیات قرن نوزدهم عناوینی چون شهیدان علم وجود داشت و به سبب این عنوان قهرمانان علوم چون گالیله و جوردانو برونو را که به دلیل حقیقت، از دست عقب افتاده‌ها و کلیسای دگماتیکی کاتولیک رنج می‌بردند مورد ستایش قرار می‌گرفتند. با این حال، در اواخر قرن نوزدهم، هر تعداد از دانشمندان برجسته مانند ماخ، شیمیدان آلمانی ویلهلم اوستوالد و پوانکاره، هدف‌های متواضعانه تری را در پرتو این که چگونه حقایق علمی به سرعت تغییر یافتند، توصیه کردند. ماخ، اخلاقی هراکلیتوسی را از تاریخ علم به تصویر کشید: “در علم بیش از هر حوزه دیگری، سخنان هیراکلیتوس به چشم می‌خورد: انسان نمی‌تواند دو بار در یک رودخانه گام بردارد “. یک نفر به تدریج خود را به این واقعیت خواهد رساند که علم ناتمام‌ و تغییر پذیر است”. علم ممکن است قابل‌ تغییر باشد، اما آیا می‌تواند همین را درباره حقیقت صادق دانست؟ ابیات تلخی در شعر آلفرد تنیسون به نام “لاکسلی هال” (۱۸۶۶) باید مورد توجه بسیاری از دانشمندان قرار گیرد:” حقیقت برای حقیقت و خیر برای خوبی! ” خیر، حقیقت، اصالت، عدالت/ طلسم جذابیت “ابدی” را از آن‌ها بگیر، همه همچون گرد و غباری فرو خواهند ریخت.”

این مدرنیته‌ای تزکیه شده است، و در تضاد کامل با خشم خلاقی است که بیشتر با دوران مدرنیته علمی مرتبط است. انقلاب‌های علمی قرن هفدهم و اوایل قرن نوزدهم، مانند ظهور فیزیک جدید در اوایل قرن بیستم، با ایده خراب کردن نظریات قبلی خوش بودند به این خیال که به خلق تازه‌ای دست پیدا کنند. این کار به اندازه اعتقادی علمی و فلسفی بود. هنگامی که در سال ۱۶۳۷، دکارت خواست برای عقاید رادیکالی خود از فلسفه طبیعی ارسطو حمایت کند، او از استعاره‌ای سازنده استفاده کرد: ” به طور مشابه، آن شهر‌های قدیمی که در ابتدا هیچ چیزی به جز کلبه‌هایشان نداشتند، با گذشت زمان تبدیل به شهرهای بزرگی شدند اما چطور؟ به مفتضحانه‌ترین شکل طراحی که خواست بر اساس ایده‌های ذهنی خود و شهرهای اطرافش شهر را بزرگ‌تر کند”. بر اساس گفته تجددگرایان، چه در قرن هفدهم و چه بیستم، نوآوری به معنای از بین بردن آن چیزی است که در قدیم شکل گرفته است. این تعریف به معنای واقعی کلمه در رابطه با شهرها اتفاق افتاده است، برای ایجاد فضای جدید سازه‌های قدیمی از بین رفتند. تجددگرایی همه چیز را به طور اساسی مورد بازبینی قرار می‌دهد. مبنا (Foundations) اصطلاحی است که از واژه تجددگرا (Modernists) به عاریت گرفته شده‌ است: از آنجا که گذشته از بین رفته ‌است، آنچه جدید است باید بر مبنای این بنا نهاده شود. تجددگریان چیزی را بازسازی نمی‌کنند.

آن‌ها به رشد ارگانیک هم اعتقاد ندارند – یا در واقع، هر چیز ارگانیکی. تجددگریان سرعت کند تاریخ را نفی می‌کنند: آن‌ها نمی‌خواهند از گذشته یاد بگیرند؛ آن‌ها می‌خواهند با آن همه چیز را از بین ببرند. به همین دلیل است که رویاهای علمی و زیبایی‌شناسی تجددگریان به گونه‌ای بی‌رحمانه حتی نسبت به قرن خود رادیکالی می‌شوند. برای کسانی که می‌خواهند از نو شروع کنند، تنها حالت ممکن نسبت به گذشته رد آن است. یا برای تکرار کردن باید به استعاره برنامه‌ریزی شهری دکارت توجه شود، تنها راه ساخت این شهر جدید این است که این شهر قدیمی را ویران کنید. اما تندروی تجددگرایی در اینجا متوقف نمی‌شود. در خالصانه‌ترین شکل، به دنبال نابود کردن نه تنها گذشته بلکه آینده نیز هست. این شهر جدید که بر روی خرابه‌های ساختمان‌های قدیمی بنا شده ‌است و قصد دارد تمام مدت ایستادگی کند، باید کامل و بی‌نقص و جاودانه باشد. به همین دلیل است که یافتن تجددگرایی در طول طیف سیاسی از حزب راست استبدادی و چپ ترقی‌خواه دشوار است. هر دو جناح راست و چپ وضعیت خود را نامناسب نشان می‌دهند: حق بازگشت به گذشته بهتر است؛ جناح چپ می‌خواهد به سمت آینده‌ای بهتر حرکت کند. ممکن است تجددگرایی در مقایسه با راست رشد کرده باشد، اما اغلب نسبت به چپ، استبدادی به نظر می‌رسد. در حقیقت، آن‌ها به هیچ یک از گروه‌ها تعلق ندارند، زیرا آرزو دارند که معماران هدیه‌ای ابدی باشند. زمانی که تجددگرایی چشم‌انداز خود را به پایان برساند، زمان متوقف می‌شود – تا موج بعدی شور و شوق تجددگرایی آغاز شود.

قالب سودازده تجددگرایی

اما مدرنیسم نمی‌تواند با این تصور که وارد تکرار شود، زندگی کند. هیچ چیزی برای جنبشی که به دنبال ساخت هنر یا علم یا سیاست روی زمین است مهلک‌تر از تکرار خود نیست. این هیجان یک‌ بار و برای همیشه وجود دارد؛ برای بار دوم و همیشه شرم‌آور است؛ برای بار سوم و برای همیشه مضحک است. مدرنیته نمی‌تواند در قرن هفدهم، نوزدهم و بیستم شروع شود بدون اینکه تبدیل به چیزی مثل یک شوخی که قبلا یک بار هم گفته شده نباشد. به همین دلیل است که سه مدرنیته تاریخ علم نمی‌توانند هم‌زیستی مسالمت آمیزی باهم داشته باشند. خیلی سخت نخواهد بود که هر سه ویژگی این دوران را به عنوان تغییرات تاریخ‌ساز توصیف کرد، همانطور که در واقع هر سه آن‌ها بدون شک چنین بودند. اما تغییر، بدون توجه به این که چقدر قابل ‌تغییر است، در ستایش “مدرنیته” به کار نمی‌آید و به نظر می‌رسد که مدرنیته به قدری شدید، کامل و بنیادی است که پس از آن هیچ تغییر دیگری قابل‌ تصور نیست. بنابراین همیشه یک استدلال نیمه آماده در میان طرفداران هر یک از سه مدرنیته در تاریخ علم وجود دارد که این مفهوم واقعی است، این واقعیت بر این مقهوم دلالت دارد که دیگران در حال تظاهر هستند و صرفا انقلاب‌های که ظاهری مدرنیته به خود دارند مدرنیته هستند.

به همین دلیل است که تندترین شیوه ممکن و در مسیری بی‌هدف از علم مدرن، ابتکارات سیاسی را در موقعیتی ناخوشایند قرار داده ‌است. برای درک عمق این ناامیدی، فرد باید به پیش‌بینی‌های امیدوارکننده میل در سال ۱۸۳۱ برگردد. برای میل، مساله سوزاندن عصر مدرن همراه با مرجعی قانونی همراه بود، و او مدل خود را در علوم فیزیکی یافت. او نوشت: “در تقابل با نزاع‌های سیاسی، که در آن همه احساس صلاحیت کردند تا عقیده‌ای را بیان کنند، ما هرگز نباید حق قضاوت شخصی در علوم را بپذیریم “. البته، شخص می‌تواند در اصل به هر مقاله از فلسفه طبیعی اعتراض کند، اما کمال روش علمی و یک‌پارچگی دانشمندان در سکوت کردن، می‌تواند مخالفانی به همراه داشته باشد. علم به نشانه حقیقت حکم می‌راند و در نتیجه طرفدار استبداد است اما نه ظالمانه. هنگامی که جامعه بر اساس علم به توافق بر سر “دولت انتقالی” فعلی خود رسید و از یک “حالت طبیعی” پیروی کرد، بی‌خردان بار دیگر در برابر کسانی که به یافتن درستی اعتماد دارند و در مسیر خود به آن توجه دارند تسلیم می‌شوند.

برای میل، علم حقایقی را فاش کرد که تا پایان تاریخ بشر دوام خواهند آورد. در آغاز قرن بیستم، تعداد کمی از دانشمندان می‌توانستند چنین ادعاهایی را چنان راسخ بیان کنند. پیش از آن، علم تا این حد موفق به نظر نمی‌رسید؛ هرگز پیش از آن، دانشمندان آنقدر بی‌میل نبودند که ادعاهای خود را به حقیقت تبدیل کنند. این همان تناقض پیشرفت علمی بسیار بزرگ بود، زیرا حقایق بیش از آن موقتی بودند که بتوان نامی بر روی آن‌ها گذاشت. در دهه ۱۸۳۰ میل حقایق علمی را که ارزش تقریبا مذهبی داشتند باور کرده بود. او در عبارتی برای آن که بیش از حد معمول باشد، بیشتر توضیح می‌دهد که نسبت به شور و اشتیاق روحانیان کاتولیک و نسبت به ایمان خود ابراز خشنودی می‌کرد. نه اینکه میل با سوزاندن بدعتگذاران موافقت کرده باشد؛ با این حال، آروز داشت که این شور و اشتیاق را با همه وجود به حقیقت برساند: اما این احساس عمیق جدی و ایمان راسخ و تزلزل‌ ناپذیر، که [ سوزاندن بدعتگذاران ] از پیش فرض شده است ممکن است بدون غیر منطقی تلقی شدن تاسف آور باشد که می‌توانست غیرممکن باشد یا نباشد و در هرج و مرج فکری و انقلاب عمومی یک اندیشه بتوان آن را به حقیقت واگذار کرد.”

مانند قدرتی که زمانی به حقایق علمی متصل بود، وقتی که این حقایق به سرعت از یکدیگر می‌گذرند، با سرعتی که از پنجره قطار به مناظر نگاه می‌کنیم، آیا اغراض انسانی از بین می‌روند؟ این علم جدید امروزی است که به پای نیروی تخیلات سیاسی افتاده است: آیا در صورت فقدان ثبات بینش، می‌توان شور و اشتیاق را در بصیرت مهار کرد؟ یا (چالش برانگیزتر و ترسناک‌تر) می‌تواند ایده‌آلی جدید از حقیقت را تصور کرد که بتواند این واقعیت را شامل شود که همه حقایق در زمان تعبیه شده‌اند؟

تاریخ علم مدرنیته

هر چند که فلاسفه مدرن به علم به عنوان استاندارد طلایی عقلانیت احترام می‌گذارند، اگر چنین نباشد، آن‌ها از عواقب مفهوم پذیرش حقیقت که به هزاران سال پیش برمی‌گردد هراس داشتند، که با آن مشروعیت کامل را با بهشت افلاطونی تفکرات ابدی پیوند دادند. تفکرات روشنفکری فقط از مشروعیتی کامل دارا بودند، هر چیزی بودند جز افلاطونی؛ با این حال، آن‌ها هنوز تحت‌الشعاع حقایق جهانی و ابدی قرار داشتند و قدرتمندتر از قدرتی بودند که در اوج زمان پیروزی را تضمین می‌کرد. اما هنگامی که پیشرفت علمی در اواسط قرن نوزدهم به پایان رسید، شالوده تخیلات سیاسی ناپدید شد. علم به نحو درخشانی در درک بیشتر و عمیق‌تر جهان بسیار موفق بود اما این درک، در پیشرفت به شکلی ثابت باقی ماند.

مدرنیسم که در حدود سال ۱۹۰۰ از دانشمندان پیشی گرفت، با قالبی سودازده و کم‌تر غرورآمیز روبرو بود. تفکرات آن‌ها نه تنها بر پایه دیدگاه‌های شهرهای جدید که بر شالوده فناناپذیری استوار بودند، نبود بلکه به وسیله دیدگاه‌های فناپذیر شکل گرفته بودند. دانشمندان زمان را از بین نبردند بلکه زمان آن‌ها را نابود کرد. تجربه آن‌ها از گرفتاری تجددگرایی یکی از ناپایدارترین و بی‌فایده‌ترین‌ها بود. همانطور که پوانکاره در کتاب علم و فرضیات (۱۹۰۳) به آن اشاره کرد ” هر قرن، قرن گذشته خود را به سخره می‌گیرد و آن را به این متهم می‌کند که خیلی کلی و ساده لوحانه به مسائل پرداخته‌اند. دکارت تا حدی از ایونیان تاثیر گرفته بود؛ دکارت در نوبه خود ما را به خنده وا می‌دارد؛ و بدون شک فرزندان ما روزی به ما خواهند خندید.” دانشمدان ابهام در تجددگرایی را دامن زدند، شیفته تازگی است اما در عین حال دلتنگ گذشته هم می‌شود. با شروع دهه ۱۸۴۰ که در دهه ۱۸۹۰ میلادی به اوج خود رسید، نوشته‌های آن‌ها حاکی از ناراحتی، اشتیاق و کناره‌گیری آن‌ها بود. این احوال، به نوعی متناقض است. در طول این مدت، علوم با هر مقیاسی موفق بود: پیشرفت‌های بی‌نظیر نظری و تجربی در شیمی، میکروب شناسی و الکترومغناطیس در مجلات و روزنامه‌های روزانه پر شد؛ فن‌آوری‌های مبتنی بر علم رشد کردند؛ اعتبار (و حقوق) دانشمندان اوج گرفت. با این اوصاف، همه پیروزی‌ها پوچ و توخالی از آب درآمدند. ارزش حقیقتی علمی که ممکن است اعتبار آن کم‌تر از عمر یک دانشمند باشد چه بود؟ و اگر حقایق علمی، نیرومندترین حقایق جهان بودند، پس ارزش زندگی قبل مرگ و هوشیار بودن چه بود؟

تعداد کمی از دانشمندان تسلیم بدبینی شدند، اما بسیاری از آن‌ها، اگر نگوییم اکثر آن‌ها، احساس کردند که باید انتظارات خود را کمی تعدیل کنند. شاید علم به دنبال حقایق ابدی نبود، بلکه چیزی ساده‌تر را دنبال می‌کرد: عینیت، مطلوبیت یا دقت. بسیاری از دانشمندان اواخر قرن نوزدهم (و اومانیست‌ها) تلاش کردند که چیزی دائمی از پیشرفت را به شکل بایگانی برای آیندگان از خطر نابودی نجات دهند. این که آن‌ها موفق شوند یا نه، سوال دیگری است. سوال این است که چطور پیشرفت علمی شدید با حقیقت علمی پایدار را با واقعیت علمی پایدار تطبیق دهیم، همچنان که سردرگمی پیرامون هر مطالعه پزشکی جدید که با قبلی‌ها تناقض دارد به وضوح دیده می‌شود.

اما ما مردم و کمی منطقی‌تر، دانشمندان – در حال حاضر به نیمه عمر کوتاه حقایق علمی عادت‌ کرده‌ایم. با این حال، برای دانشمندان نیمه دوم قرن نوزدهم، تضاد بین پیشرفت علمی و حقیقت علمی جدید و هشدار دهنده بود – چنان نگران کننده بود که پوانکاره تلاش کرد تا استعاره‌های تجددگرایی دکارت را نسبت به شهرهای قدیمی عوض کند تا شهری جدید با اِلمان‌های ارگانیک بیشتری بسازد: “نباید پیشرفت‌های علمی را با دگرگونی‌های شهری مقایسه کنیم، جایی که سازه‌های قدیمی به شکل اعجاب آوری فرو می‌ریزند تا جایی برای سازه‌های جدید فراهم شود تا جایی که به ادامه تکامل گونه‌های جانوری که همیشه در حال رشد هستند توجهی نمی‌شود. با این حال چشم‌های بینا همیشه می‌توانند رد و ارزش فعالیت‌های قرون گذشته را ببینند”. علوم مدرن از روح علوم مدرنیته جدا شده‌اند.

شهین غمگسار
مترجم هستم. با واژه‌ها سروکار دارم. و گاهی می نویسم.